comments




به وبلاگ همای سعادت خوش آمديد


ماهنامه مهر

آسمون آبی
پیشگویان بزرگ و جهان در محاصره ارواح


نويد رياضی


تنها بی تو


عسل. باد

************باربی************


سبکبال


من لیلا... کو مجنون


دختر کولی


حمید و رومینا


الهه مهر


آدم ها



Javascripts



 


 

Sunday, December 25, 2005

عشرت شايق نماینده تبریز در مجلس در پاسخ به پرسشي مبني بر جايز بودن يا نبودن حضور خانم‌ها در استاديوم‌هاي ورزشي اذعان داشت: بستگي دارد، اگر فوتبال بانوان باشد ما هم كف مي‌زنيم، ولي اگر در آنجا آقاياني هم باشند كه ما را ببينند، عشق كنند و رعشه پيدا كنند، جيغ بزنند و نشئه شوند، به اعتقاد من گناه دارد و نبايد شركت كرد، چرا كه منجر به مريض شدن آقايان مي‌شود. منبع: پیک ایران


در این راستا به گزارش حاشیه ای مسابقه فوتبال بین یاران ابومسلم و بابک خرمدین توجه فرمائید.
در دقایق ابتدائی نیمه اول و مطلع شدن تماشاگرنماهای مرد از حضور تنی چند از نمایندگان زن مجلس، استادیوم دچار جوی شهوانی و غیر اسلامی شد.
در اواسط همین نیمه تیم ابومسلم به گل اول دست یافت و بعلت بلند شدن عشرت شایق از جایگاه و انجام حرکتهای موزون نیمی از مردان حاظر در استودیوم از شدت کیفی و نئشگی دچار صدمات شدید عاطفی گشته و استفراغ کردند.
عشرت شایق که با کف زدنهای پی در پی حضار رو به رو شده بود، در یک حرکت نمادین اندکی چادر خود را باز کرده و با حرکات موزون دست، به اجرای حرکتی نمایشی پرداخت. پس از این کار تعداد زیادی از تماشاگران پائین جایگاه، بشدت مریض شده و در حالی که دماغهای خود را پوشانده بودند،دچار خفگی شدند.
بازیکنان هر دو تیم پس از انجام هر شیرینکاری یا هر دریبل و شوت، به سمت جایگاه بانوان مجلس سر گردانده و برای آنها دست تکان می دادند! داور بازی نیز بخاطر حواس پرتی، چندین ضربه پنالتی و دو گل و ده کرنر را نگرفت!
در اواخر نیمه اول یک بازیکن تیم بابک خرمدین که بیشترین توجه را به بانوان نشان می داد، صاحب توپ شده و ناخودآگاه بدون اینکه توپ را با سر یا پا و یا دست وارد دروازه کند، آنرا با عضوی نامرئی بدنش به گل تبدیل کرد! این بازیکن بلافاصله با یار دیگری تویض شد و با چشم گریان از زمین بازی خارج شد!
عکاسان و فیلمبرداران این بازی نیز بخاطر حضور بانوان نماینده، دچار حواس پرتی سمعی و بصری شده و پی در پی صرفا از آنها عکس و فیلم تهیه می کردند!
در استراحت بین دونیمه تعدادی از تماشاگرنماها با چشمهای هیز و افکار شیطانی، به بانوان هجوم آورده تا آنها را مورد مرحمت و تفقد خویش قرار دهند اما نیروی انتظامی حاضر در جایگاه را دیدند که زودتر از خودشان دست بکار گشته اند. از اینروی تماشاگران با شعارهای ضد نیروی انتظامی، خشم و سرخوردگی خویش را نشان دادند. صدای بانوان حاضر از میان نیروهای انتظامی بگوش می رسید که میگفت: "نوبت همتون می شه! فقط یکی یکی یا لا اقل دو تا دوتا!"
با شروع نیمه دوم تعدادی از تماشاگران بس که از فرط هیجان جیغ زده بودند، صدایشان در نمی آمد و بعلت نئشگی شدید پی در پی سیگار می کشیدند!
پس از اتمام بازی با نتیجه نامعلوم، تعداد زیادی از تماشاگران مرد راهی بیمارستانها شدند و عده بسیاری دچار عشق زدگی مزمن گشته بودند.
شعارهای سر داده شده در این بازی از این قرار بودند: "عشرت جمال تو عشق است" یا "عشرت برقص با تیشه پاسهای تو گل می شه" و از این قبیل...
پس از آاین رویداد و بعلت مریض شدن تعداد زیادی از تماشاگران، وزیر بهداشت و درمان توسط همین نمایندگان استیضاح شد و درمورد پائین بودن سطح بهداشت در ورزشگاهها، از او پاسخ خواستند!
این وزیر که عصبی به نظر می رسید، از نمایندگان خواست که استقر ار محیط بهداشتی را از همین مجلس شروع کند که این درخواست موجب پشیمان شدن و دستپاچه شدن نمایدگان مرد و زن مجلس از استیضاح شد!
وزیر بهداشت و درمان همچین آمار بیماران این بازی را بدین شرح اعلام کرد:
سی هزار بیمار پوستی و عفونی مبتلا به تیفوس، کزاز و..... و بیماریهای زیر جلدی
ده هزار نفر دچار ایدز
پانزده هزار نفر عاشق شده انتحار کرده و ده هزار نفر روانی شده!
هشت هزار نفر رعشه ای و بلاخره تعداد زیادی دچار بیماریهای معمولی مثل گرفتگی صدا و از دست دادن حنجره و تعدادی معتاد نئشه شده از حضور بانوان.
پاینوشت: بدینوسیله حضور بانوان در هر میادین ورزشی و غیر ورزشی ممنوع می گردد!
حضور بانوان تنها با اجازه شوهر و با داشتن فتوای یک مرجع دینی در اطراف استادیومها یا مکان های عمومی ممکن می باشد. لازم بذکر است که فتوای آیت ا... منتظری قابل قبول و پذیرش نمی باشد!

نتیجه گیری الکی: میمون هر چی زشت تر باشه، ادا و اطوارش بیشتره!
نتیجه گیری محافظه کارانه: هر گونه تشابه اسمی و شخصیتی تصادفی می باشد!

Wednesday, December 07, 2005

دو فاجعه اجتماعی

خبر تاسف بار و هولناک سقوط هواپیمای سی صد و سی ارتش و از بین رفتن جمعی از خبرنگاران و دست اندرکاران نشریه ها، واقعا سهمگین و دلخراش بود.
با مقایسه ای که پیش خود می کنم و مثلا میبینم در این کشوری که درآن هستم، چه امکاناتی را برای خبرنگاران و نویسندگان روزنامه هایشان قرار داده اند و بدینوسیله ادای احترام به این شغل پر زحمت و خطیر می کنند، حسرت می خورم که در کشور ما خبرنگاران را بر تابوتی پرنده رهسپار ماموریت می کنند و یا اتوبوسی شامل نویسندگان و نخبگان فرهنگی را می خواهند به دره بیندازند!
من که خود عضو بسیار کوچکی و ابتدائی از جامعه خبرنگاران و نویسندگان در سندیکای خارجی های سوئیس هستم، شاهدم که هر خبرنگار از هر روزنامه و هر زبانی که به آن می نویسد چطور ارج نهاده و لوازم ابتدائی و نهائیش را در ماموریتها به بهترین وجه فراهم می آورند، لیک در کشور ما اینست که می بیینم.
بازتاب این خبر در صفحه اول یک روزنامه محلی سوئیس


دومین خبری که یکی دو روز قبل شنیدم، نیز بقدری حیرت آور بود که نمی دانستم چطور بنویسمش و از کجا شروع کنم!
یکی از دوستان خیلی خوبم (که متولد آمریکاست و سالیان درازی در خارج از کشور گذرانده است اما بخاطر علاقه بسیار زیادش به ایران، به خیلی چیزها و موقعیتها پشت پا زده و جهت خدمت به ایران چندیست به کشورمان بازگشته است) تعریف می کرد که روزی در آپارتمان مسکونی اش جهت کاری به پارکینگ رفته بود.
در آنجا متوجه سر و صدای ناله مانندی می شود. در ابتدا فکر می کند که سگ یا گربه ای دارد زایمان می کند. اما پس از رفتن به سمت تاریک و دنج پارکینگ و روشن کرد چراغ، متوجه دو دختر تقریبا نه ساله می شود که لخت و عریان مشغول بوس و کنار با همدیگرند!!!
بنی آدم اعضای یکدیگرند که در آفرینش به هم می پرند.
خلاصه روشن شدن چراغ همانا و سریع ملبس شدن دو دخترک همانا. او که شکه شده وفکر می کند آندو نیز همینطور، اما با پرخاش بچه ها که: چراغ را خاموش کنید! چرا مزاحم ما شده اید! مواجه شده و یخ هم می زند.
او با عصبانیت مادرانه، دو کودک را به بیرون برده و جهت امر به معروف و نهی از منکر تا می خواهد دهان باز کند، با اعتراض یکی از دخترکان مواجه می شود که: شما مزاحم ما شده اید و ما از شما عصبانی هستیم! :O
دخترک دیگر به دوست و هم مغازله اش می گوید: نه .... جان، خانم دکتر مهربان و تحصیل کرده هستند و با بچه های آپارتمان خیلی مهربانند :O (انگار که می خواهد بچه گول بزند!!!)
این دوستم که بیش از حد عصبی می شود به هر دویشان می گوید: خفه!!! و وقتی می بیند آنها نصیحت نا پذیرند، بسمت خانه یکی از دخترکان می رود تا مادر بچه را درجریان بگذارد.
در همین حین یکی از دخترها با حالتی به دوستم می گوید: بروید بگوئید! پدر و مادر ما میدونن که ما "لزبین" هستیم!!!! :O
[در اینجا باور کنید که من یخم زد و هاج و واج می شنیدم و بازم باور کنید که من چهار پنج ساله که اصظلاح همجنس بازی دو دختر با هم را شنیدم چون در فرهنگ لغت آلمانی هم به این اسم خوانده می شوند!]
بهر حال دوست ما اندکی سست می شود اما دوباره براه می افتد و درب خانه مستخدم ساختمان را می کوبد!
مادر بچه در را باز می کند و پس از حال و احوال، دوستم این پا و آن پا کرده و به هر سختی که بوده جریان را می گوید.
چهره زنک به اصطلاح مادر آنطور که می باید بشود نشده و دوستم در حین گفتگو متوجه اشتباه خود می شود اما فقط اندکی.
پدر دختر هم که مدتی ، بی آنکه دوستم متوجه شود، پشت سر وی بوده و بعد می فرماید: ای بابا خانم دکتر شما که روشنفکر و خارج گشته هستید، از شما بعیده!!!
ببخشید چی بعیده؟
از اینکه انقدر "نادان یا فاناتیک" (البته موادبانه تر) تشریف فرمائید!!!
مادر دختر هم عرض می کند که: آری شما هنوز مادر نشدید و احساس مادرانه ندارید، بگذارید حالشان را ببرند! مگر ما از جنس مذکر خیری دیدیم که آنها را (بچه شان را) از کارشان منع کنیم!!؟
در این حین بچه می آید و مادر خیلی مهربانانه به او می گوید: عزیزم برو ناهارت را بخور و بیا پائین تا بی مزاحم با هم کارتون ماهواره !!؟ نگاه کنیم! و بعد به دوست مات برده ام تعارف می کند که بیاید داخل خانه!
شوهر خیلی روشنفکر عامی اش می گوید: خانم تعارف نکن شاید دکتر کار داشته باشند!
اینها همان و پشیمان شدن دوستم از کارش و تهوع بسیار زیاد در دستشوئی خانه اش همانا!
بعله دوستان عزیزم یاد بگیرید که مزاحم دونفر که همدیگر را دوست دارند نشوید!
و گرنه مثل دوست من ماشینتان توسط همین بچه ها خط خطی شده و مجبورید برای آنکه در این سن و سال حس انتقام گیری بسرشان نیفتد، ماشینتان را در جای دیگری پارک نمائید!
پ.ن: در خرید ماهواره دقت فرمائید! شاید اول خودتان و بعدا بچه تان جنبه ماهواره داشتن را نداشته باشید! آنهم در بارنامه هائی (و نه برنامه) که از ایران قابل دیدن هستند!
پ.ن دو: آخه بچه هشت نه ساله از کجا می دونه که لزبین یا گی هستش؟ هر چند که در اسلام نه سالگی را سن تکلیف و آخر خط می دانند!

Tuesday, November 15, 2005

درود بی کران بر همگی دوستان گرامی.
مدتی اینترنتم بخاطر نوسازی کابلهای اینترنت آپارتمان قطع بود. بهمین علت عذر خواهی بابت تاخیرم نمی کنم.
مطلبی را که "باربی" عزیز با خوش ذوقی فراوان و قلم طنزش در وبلاگش گذاشته را در ابتدا ببینید و سپس عکسی که من در زیر این پست نهاده امرا تماشا فرمائید تا لطفش بیشتر شود.
از بابت لطفی که تمام دوستانم به من سراپا تقصیر دارند بی نهایت سپاسگزارم، همچنین از نوید عزیز که همواره بیاد من هست. تا پست بعدی که "به سال"!!! خواهم شد خدانگهدارتان باد!

در ابتدا وبلاگ "باربی" را مشاهده فرمائید!



و اینهم یکی از منزلهای محقر "صادق محصولی" وزیر مستعفی دولت احمدی نژاد گل گلاب!
او به پشتوانه اسمش که صادق است، در مجلس با صداقت فرمود: "من خودم قبل از وزارت میلیاردر هستما، گفته باشم!!!"
آفرین به این محصول جنگ و امام امت و امیدواریم بزودی قربانی باند بازی و باجگیری قرار نگیرد تا خودمان تسویه اش نمائیم!

Wednesday, November 02, 2005

آپدیت
به روز می کنم چون که مرا به روز می خواهند
به روز می کنم و اینبار بروز نخواهم داد
شاید که یار امتحان پس داده ای مرا دریابد!
مرا بروز نخواهید
مرا به ثانیه ها، و دقایقها فرا خواهید
شاید که روزی آید و من در آن روز نباشم.
شاید ثانیه ای بیاید و دریغ از دقیقه ها
مرا آنچنان خواهید که هستم.
من همان نسیم زود گذرم
گه بلند پرواز و گه رهگذرم.
من بلند پرواز و گه منزویم.
یاریم دهید و بگوئید من کیم!!؟
من فدای همتونم!
من باد خزونم
من آب رونم
ناخن بکشید بر تن و جونم

عجب شعری شد فی البداهه سرودیم، بابا!

Thursday, October 20, 2005

پس از درود فراوان خدمت دوستان خیلی عزیزم، اینک به ماه (آپدیت) خواهم شد.

همانطور که عرض کردم، مدتی مریضی و سپس دوران نقاهت پس از آن رمقم را کشید! در این مدتی که نیامدم، واقعا وبلاگ زده (پدیده نوین و مشابه دلزدگی) شده بودم و حتی از باز کردن این وبلاگ بیچاره نیز دچار تهوع می شدم.
البته زندگی معمولیم روند عادی خود را داشت و چهره ام نیز غوغای درونم را مثل همیشه منعکس نمی کرد. من که با خودم عهد کرده بودم به هیچ کنسرتی نروم، اما چندی پیش مجبور شدم به آخرین کنسرت "ابی" در زوریخ بروم! یکی از دوستان زحمت کشید و از دوماه قبل جاهای خوبی را رزرو کرد و منهم چون به ابی علاقه دارم، نتوانستم که نروم. یک مینی بوس کوچک را دوستم کرایه کرد و با خانواده اش و تعدادی از دوستان که جایشان در دو تا ماشین هم نمی شد، بسمت زوریخ استارت زدیم. خاله نازنین همین دوستم هم از آمریکا آمده بود که زمانی خودش خواننده خوبی بود و هنوز هم صدای خوبی داشت. منهم قبل از رفتن ایشان از سوئیس از فرصت استفاده کردم و در استودیو بهمراه دوست دیگرم یک همنوازی بهمراه ایشان راه انداختیم! صدای گرم با ترانه های قدیمی خوانندگان معروف زن، ما را به اعصار و نیم قرن پیشتر می برد! وقتی هم که صدای ایشان از دستگاههای میکس و میکروفون اتمی مدد گرفت، دیگر معرکه تر شده بود! جای همه دوستان باصفا خالی.
خلاصه به سالن همیشگی کنسرت نزدیکی زوریخ رسیدیم و طبق معمول دید و بازدیدها تازه شد و من اندکی بهتر تر شدم. یکی از دوستانم بروی سن مشغول "دی جی" بازی شده بود و سی دی های باصطلاح شاد خوانندگان جدید را می چرخاند! آهنگ آرش (برو برو) که در تمام دیسکوتکتها و بارهای اینجا پخش می شود، نیز چند بار پخشیده شد و مرا به عمق معنی شعر عرفانی این ترانه برد!!!!!!! (فکر کنم ترانه سرای این آهنگ حافظ یا اخوان باشند!!)
البته در جلوی درب ورودی طبق معمول مورد بازرسی بدنی توسط سکوریتی های سوئیسی شدیم، ولی بشدت بازرسی های بدنی بسیجی ها ایرانی نبود! دوربیم را قبلش بخاله دوستم سپردم تا در هزار توی کیف زنانه اش قرار گیرد، اما ظاهرا با دوربین عکاسی مشکلی نداشتند!
بلاخره پس از تحمل سه چهار ساعت و شنیدن موزیک های سی دی توسط "دی جی" و افتادن کرم رقص از سر ملت، حضرت "ابی" با ورودی فانتزی و سورپرایزگانه و کلی سلام و صلوات بروی سن آمدند! نوشتن کل این مراسم و خواندن آن از حوصله من و شما خارج است، فقط بگویم که نسبت به کنسرتهای قبلی خیلی بهتر بود و بخوبی برگزار شد.
راستی یک شعر دیگر نوشتم که ناقصه و تمرکزی برای ادامه اش ندارم، اینجا می نویسم و از شما دوستان گلم خواهش می کنم از نواقص این شعر آگاهم کنید یا در تکمیل آن کوشا باشید!
از همه شما خوبان که در این مدت غیبتم (که بابتش کلی شرمنده!) با نظراتتون به من محبت کرده و جویای احوالم شدید بی نهایت سپاسگزارم و دست همگی و روی گلتان را می بوسم.
واینهم از شعر و در آخر عکسی از "ابی":

تو ای مهتاب شبهای بهاری
مگرد از ما چو شادی ها فراری
بمان و مرهم زخم دلم باش
بخوان از عشق ما همچون قناری

سپیده سر زند وقتی که هستی
نماند در دلم غم، همچو باری
ببالیم اگر آئی به تیمار
نباشد در جهان مثل تو یاری

شبانگاهان سرد و وهم انگیز
بدون تو نباشد کامکاری
به هر جای جهان جویم تو را من
نگشت پیدا چو تو یک یادگاری

همان بهتر چنین عشقی نمی بود
که من دوستت بدارم، تو نداری
ولی اینک که تقدیرم چنین بود
همی دائم کنم من بی قراری

در این دوری تو را سودت چه ها بود؟
بجز نفرین و آه و هم خماری؟
شبی دیوان عشق را می گشودی
زشیرینی وصل ها می سرودی
.......................................
.......................................
........ ادامه دهید لطفا!...........
................شما..................


حضرت "ابی" در زوریخ

Sunday, October 02, 2005

درود علیکم بر همگی

من حالم خیلی بهتر شده و کف اش رو پارکت کردم. از تمام دوستان نگران و جویای حالم بسی سپاسگزار و ممنونم. امیدوارم هیچ کدوم مریض نشین و بیماری هایتان بر سر من ببارد.
اگر بگم داشتم می مردم، غلو نکردم و لوس نگردیده بودم. تازه در زمان نقاهت نیز یک خونه بزرگ را رنگ زدم و یک اسباب کشی جانانه هم داشتیم. هنوز سینه ام خس خسی و سرفه انگیز ناک است اما خطر رفع گردیده است. تازه این شعر آبکی را نیز سرودم که دوست هنرمند عزیزم آنرا بخواند و همراه با موزیک خود ساخته ام، آنرا به یکی از شبکه های استعماری ایرانی زبان واقع در آمریکا جهت پخش بفرستیم. تکرار ابیات همه از سیاست متداول خوانندگیست. از اجرا تا پخش نیز شاید کلی فاصله افتد!
فدای همه شما عزیزان.

اسرار سکوت

منم آن موج نا آرام
درون وادی ام حیران
سکوتم پر ز گفتار است
کلامم پر زاسرار است
دمی آرام و در فکرم
همی نامت شده ذکرم
بفریادم برس جانا
که واژه گشته نا خوانا
بیا و سر به آغوشم
گذار، بین، من چه خاموشم

دمی آرام و در فکرم
همی نامت شده ذکرم
بیادت گرمی می گیرم
به غربت آخر می میرم
شبانگاهان بی مهتاب
نباشی می شوم بی تاب
بیا و نور خود برگیر
مرا با عشق مکن درگیر
بیا و دست لرزانم
بگیر تا در رود جانم

دمی آرام و در فکرم
همی نامت شده ذکرم
تو خود سنگ صبور من
تو معشوق جسور من
بیا و نور خود برگیر
مرا با عشق مکن درگیر
بیادت گرمی می گیرم
به غربت بی تو می میرم

منم آن موج نا آرام
درون وادیم، حیران
سکوتم پر زگفتار است
کلامم پر زاسرار است
دمی آرام و در فکرم
همی نامت شده ذکرم


سروده شده در سیم سپتامبر 2005 توسط پیام (سهند)

Thursday, September 22, 2005

می نویسم تا یادم نرود!

گزارش یک بیماری

کماکان کم رمق و کم نورم. شمع وجودم مخصوصا در دو سه شب گذشته نزدیک بود رو به خاموشی برود! صبح ها با سینه ای پر از نفرت و کثافت های عفونی از خواب تب آلود جهیده و بطرف دستشوئی شیرجه می زنم.
از طرفی گویا دکتری در این خراب شده پیدا نمی شه که اول دقیقا آدم رو معاینه کند و بعد نسخه پیچی کند. در این مورد باید خدارو شکر کنم که دکتر قبلی و اصلی من به سفر رفته بود! و گرنه همون اول مرا کشته بود! من یکبار به او گفتم دامپزشک! گرچه بخودم توهین بود اما بابت سهل انگاریهایش که نزدیک بود زمین گیرم کند، حسابی عصبی بودم. و او فقط خندید. این آقای دکتر جایگزین فقط یک بار اشتباه کرد (چون فرصت اشتباه بیشتری نداشته). ا و مرا با اون گوشی های کذائی معاینه کرد و سریعا شروع بنسخه نویسی نمود. من به او توضیح دادم که این بیماری از زمانی که در همان ده یخ زده کار می کردم، سالی یک دفعه بسراغم می آید و متاسفانه از همون اولش رئیس جانم برای اینکه کارش لنگ نشود، با تجهیزات داروخانه ای مرا بطور سرپا نگه می داشت. باز گفتمش که مرا به بیمارستان مجهز به دستگاه عکس برداری بفرستد! خونسردانه فرمودند: نه احتیاجی نیست! خلاصه یک آنتی باکتری و یک داروی پودر مانند به من داد و مرا با عجله روانه کرد.
آنشب قرص را تا بر زبانم گذاشتم، شروع به کف کردن و بزرگ شدن کرد، که سریع آبی را پشتش روان ساختم. از ترکیب آب با آن پودر مرموز هم نوشیدم و جز تحریک برای سرفه ای که چیزی با خود بجز دل و جیگر آدم، بیرون نمی آورد، تاثیری نداشت! در اوائل شب لرزش همراه با سرما مرا احاطه کرد! به رختخواب که رفتم، تب مرا دریافت! نمی شد لحظه ای در رختخواب ماند یا بیرون از آن. یک قرص جوشان مولتی ویتامین را با بی حوصلگی در آب سرد جوشانده و نم نمک و بد بدک (متضاد "خوش خوشک" شاملو در کتاب شهریار کوچولو) نوشیدم.
از چهار صبح ببعد قصد اینکه به اورژانس زنگ بزنم، داشتم! اما تحمل کردم. بلاخره بعد از ظهر دیروز روبروی دکتر سپید موی و خردمند نشسته بودم! او از من پرسید بهتر شدم؟ گفتم نه بدتر هم شدم! او آنقدر تعجب کرد که نگو و نپرس! دوباره معاینه با گوشی کذائی با آن سرمای چندش آورش شروع شد! با هر نفس خس خس مانند عمیق که تو می دادم، سرفه ای شدید می کردم و تعجبم این بود که دکتر کر نمی شه؟ سریعا مرا به منشی اش معرفی کرد تا از سرانگشتم یکی دو قطره خون بگیرد! چون بدکتر گفته بودم گاهی در اخلاطم کمی خون بالا می آید! پس از دو دقیقه ای که در سالن نشسته بودم، دخترک منشی با عجله به اطاق دکتر دوید و من از گوشه چشم شتابش را دیدم. پس از مدتی دکتر با بسته ای قرص از رسته آنتی بیوتیکها (که اینجا خیلی کم مصرف می شود) بنزد من آمد و گفت اگر اینم جواب نداد، دیدار ما تا جمعه (یعنی دو روز بعد) منهم با لبخندی کم رمق گفتم اگر این هم جواب نداد، دیدار ما تا قیامت! چشمان دخترکان زیبا در رزپسیون از این حرف گرد شد!
همین؟ نه تقویت کننده ای و نه تب بری! و نه مسکنی (که در اینجا بسیار کم استفاده است!) روی دارو را هنگامی که داشت با صدای بسیار آهسته فس فس گونه اش با من سخن می گفت، یک- ضربدر- یک - با یک ایدرگ نوشت!
نا خواسته، کمی بلند به او حالی کردم که گوشهایم هم کیپ شده! او هم با صدائی مثل مثلا داد، برام توضیحاتی داد که فقط قسمتی را که گفت داروهای قبلی را نخورم، شنیدم!
در اتوبوس با گیجی و بی حالی روی جلد قرص را خواندم! برخلاف دو قرص قبلی که قیمتهای گرانی داشتند، این مجانی بود! شاید آنکس که این قرص را استفاده می کند، آنقدر وضعش قابل ترحم باشد که به پرداخت وجهی، مجبور نشود!
در اینترنت اطلاعاتی در مورد اینکه این قرص جدیدی از رسته آنتی بیوتیکهاست و برای سینوزیت و برونشیت تجویز می شود، پیدا کردم. اما من که برونشیت ندارم، من درونشیت دارم یعنی درونم پر از شیته!
این سختترین دوران مریضی ست که تا بحال داشتم! و پس از سالها که تب نگرفته بودم، این تب و لرز لعنتی بسراغم اومد.
خلاصه ضمن عرض معذرت و با سانسور چیزهائی، از عاقبت من عبرت بگیرید و آگاه باشید دکترهای اینجا خودشان هیچ گوهی نیستند و این فارغ التحصیل های مهندسی پزشکی یا دارو سازها هستند که با ارائه دستگاههای مدرنتر یا داروهای جدیدتر روزبروز این عیوب دکترها را می پوشانند. اگر این امکانات را ما در ایران داشتیم، چه می شد؟ فقط یک قانون نانوشته از زمان پیش از "سینوهه" تا بحال وجود داشته که هیچ دکتری سوتی دکتر دیگر را رو نمی کند! مگر از سنخ آنها نباشد و مثلا دکتر علفی یا انرژی درمان باشد.

فعلا بهترم.


صفحه اصلي :: آرشيو

This page is powered by Blogger. Isn't yours?      Weblog Commenting and Trackback by HaloScan.com