![]() |
|
ماهنامه مهر
|
Thursday, September 22, 2005
می نویسم تا یادم نرود! گزارش یک بیماری کماکان کم رمق و کم نورم. شمع وجودم مخصوصا در دو سه شب گذشته نزدیک بود رو به خاموشی برود! صبح ها با سینه ای پر از نفرت و کثافت های عفونی از خواب تب آلود جهیده و بطرف دستشوئی شیرجه می زنم. از طرفی گویا دکتری در این خراب شده پیدا نمی شه که اول دقیقا آدم رو معاینه کند و بعد نسخه پیچی کند. در این مورد باید خدارو شکر کنم که دکتر قبلی و اصلی من به سفر رفته بود! و گرنه همون اول مرا کشته بود! من یکبار به او گفتم دامپزشک! گرچه بخودم توهین بود اما بابت سهل انگاریهایش که نزدیک بود زمین گیرم کند، حسابی عصبی بودم. و او فقط خندید. این آقای دکتر جایگزین فقط یک بار اشتباه کرد (چون فرصت اشتباه بیشتری نداشته). ا و مرا با اون گوشی های کذائی معاینه کرد و سریعا شروع بنسخه نویسی نمود. من به او توضیح دادم که این بیماری از زمانی که در همان ده یخ زده کار می کردم، سالی یک دفعه بسراغم می آید و متاسفانه از همون اولش رئیس جانم برای اینکه کارش لنگ نشود، با تجهیزات داروخانه ای مرا بطور سرپا نگه می داشت. باز گفتمش که مرا به بیمارستان مجهز به دستگاه عکس برداری بفرستد! خونسردانه فرمودند: نه احتیاجی نیست! خلاصه یک آنتی باکتری و یک داروی پودر مانند به من داد و مرا با عجله روانه کرد. آنشب قرص را تا بر زبانم گذاشتم، شروع به کف کردن و بزرگ شدن کرد، که سریع آبی را پشتش روان ساختم. از ترکیب آب با آن پودر مرموز هم نوشیدم و جز تحریک برای سرفه ای که چیزی با خود بجز دل و جیگر آدم، بیرون نمی آورد، تاثیری نداشت! در اوائل شب لرزش همراه با سرما مرا احاطه کرد! به رختخواب که رفتم، تب مرا دریافت! نمی شد لحظه ای در رختخواب ماند یا بیرون از آن. یک قرص جوشان مولتی ویتامین را با بی حوصلگی در آب سرد جوشانده و نم نمک و بد بدک (متضاد "خوش خوشک" شاملو در کتاب شهریار کوچولو) نوشیدم. از چهار صبح ببعد قصد اینکه به اورژانس زنگ بزنم، داشتم! اما تحمل کردم. بلاخره بعد از ظهر دیروز روبروی دکتر سپید موی و خردمند نشسته بودم! او از من پرسید بهتر شدم؟ گفتم نه بدتر هم شدم! او آنقدر تعجب کرد که نگو و نپرس! دوباره معاینه با گوشی کذائی با آن سرمای چندش آورش شروع شد! با هر نفس خس خس مانند عمیق که تو می دادم، سرفه ای شدید می کردم و تعجبم این بود که دکتر کر نمی شه؟ سریعا مرا به منشی اش معرفی کرد تا از سرانگشتم یکی دو قطره خون بگیرد! چون بدکتر گفته بودم گاهی در اخلاطم کمی خون بالا می آید! پس از دو دقیقه ای که در سالن نشسته بودم، دخترک منشی با عجله به اطاق دکتر دوید و من از گوشه چشم شتابش را دیدم. پس از مدتی دکتر با بسته ای قرص از رسته آنتی بیوتیکها (که اینجا خیلی کم مصرف می شود) بنزد من آمد و گفت اگر اینم جواب نداد، دیدار ما تا جمعه (یعنی دو روز بعد) منهم با لبخندی کم رمق گفتم اگر این هم جواب نداد، دیدار ما تا قیامت! چشمان دخترکان زیبا در رزپسیون از این حرف گرد شد! همین؟ نه تقویت کننده ای و نه تب بری! و نه مسکنی (که در اینجا بسیار کم استفاده است!) روی دارو را هنگامی که داشت با صدای بسیار آهسته فس فس گونه اش با من سخن می گفت، یک- ضربدر- یک - با یک ایدرگ نوشت! نا خواسته، کمی بلند به او حالی کردم که گوشهایم هم کیپ شده! او هم با صدائی مثل مثلا داد، برام توضیحاتی داد که فقط قسمتی را که گفت داروهای قبلی را نخورم، شنیدم! در اتوبوس با گیجی و بی حالی روی جلد قرص را خواندم! برخلاف دو قرص قبلی که قیمتهای گرانی داشتند، این مجانی بود! شاید آنکس که این قرص را استفاده می کند، آنقدر وضعش قابل ترحم باشد که به پرداخت وجهی، مجبور نشود! در اینترنت اطلاعاتی در مورد اینکه این قرص جدیدی از رسته آنتی بیوتیکهاست و برای سینوزیت و برونشیت تجویز می شود، پیدا کردم. اما من که برونشیت ندارم، من درونشیت دارم یعنی درونم پر از شیته! این سختترین دوران مریضی ست که تا بحال داشتم! و پس از سالها که تب نگرفته بودم، این تب و لرز لعنتی بسراغم اومد. خلاصه ضمن عرض معذرت و با سانسور چیزهائی، از عاقبت من عبرت بگیرید و آگاه باشید دکترهای اینجا خودشان هیچ گوهی نیستند و این فارغ التحصیل های مهندسی پزشکی یا دارو سازها هستند که با ارائه دستگاههای مدرنتر یا داروهای جدیدتر روزبروز این عیوب دکترها را می پوشانند. اگر این امکانات را ما در ایران داشتیم، چه می شد؟ فقط یک قانون نانوشته از زمان پیش از "سینوهه" تا بحال وجود داشته که هیچ دکتری سوتی دکتر دیگر را رو نمی کند! مگر از سنخ آنها نباشد و مثلا دکتر علفی یا انرژی درمان باشد. فعلا بهترم. Friday, September 16, 2005
دوباره این مریضی لعنتی اومد سراغم! دیشب تا صبح هذیان از من قلیان می نمود! خواب می دیدم که حتما باید وبلاگم رو آپدیت کنم، اما مطالب فقط جلویم رژه می رفتن! هرچی دست می نداختم که بگیرمشون، کلمات از جلوم در می رفتند! کابوس بدی بود، انگار که حتما این وبلاگ بایستی به روز باشه و گرنه من می مردم. بدتر اینکه تمام مطالبی که شب در وبلاگهای رنگارنگ می خواندم، همگی بطور قاطی پاتی در ذهن و زبانم می گشتند!
خلاصه تونستم چندین کلمه رو بگیرم و امروز بنویسمشون! می پرسید چطوری!!؟ دیشب دو بار از خواب بیدار شدم. یکبارش که حس کردم از شدت هذیان، افکارم و احوالم چرت و پرت شده از خواب جهیدم. میکروفون کامپیوتر رو بالا سرم گذاشتم تا صدایم رو تا مرز یک گیگا روی هارد بریزه. و این از مطالبی که توی خواب هذیون می گفتم: 1: تعداد بسیاری آه و ناله! و بعد: درودی گرم چو هوای گرم عربستان و سلامی به پاکی بچه های پاستوریزه شده درون الکل. و اما بچه ها امروزبراتون یه مطلب زیبا نوشتم. مطلبی عاشقانه در مورد پیوند ویروسهای عاشق در آزمایشگاه دلهای پاک. بیاید شادی ها را قسمت کنیم و مراقب باشیم که هنگام قسمت شادی ها، دستمون رو نبریم. آمریکا می خواد به ایران حمله کنه و ایران باعث شد که در عراق چند نفر منتحر و منفجر شوند. ما باید دست در دست هم به یاری کسانی که پول دوست دارند برویم و از آنها در به روز رسانی وبلاگمان کمک بگیریم. فراموش نکنید که یک لحظه پشیمانی کلی غفلت میآره! سایتها و وبلاگها باید گرده افشانی شوند و گرنه ما را فیلتر گزاری خواهند کرد. بیائید خودمان خود سانسور باشیم و برای دلهای پاکمان فیلتری از آی اس پی مخابرات بخریم. بیائید با زبان PHPبا یگدیگر سخن گفته و حال روز خودمان را با یکدیگر تنظیم نمائیم. متولدان تیر ماه در سال ژانویه چند سال بعد از خدا غفلت کرده و با ارائه مدارک مستدل، ورود احمدی نژاد به سازمان ملل را تبرک می دهند. اکبر را دریابیم و برای سایت "گویا" مقاله هائی که چاپ نمی شوند بفرستیم. وزارت جادو از هاری پاتر بخاطر تمدید شناسنامه خود قدردانی کرد. در پست آینده خاطرات سفر به ایتالیا را چاپ کرده و مابقی عکسها را در بخش نظرات "پابلیش" خواهم کرد. خب بچه های گلم، مواظب باشید که سبز باشید، اما دست به سبزه ها نزنید چون جنگل خانه دوم شماست! اینها گوشه هائی از حال روز من در خواب بود. امیدوارم شما تندرست و سالم باشید. Tuesday, September 13, 2005
با درو د. امروز داشتم خونه تکونی یکی از هاردهای کامپیوتر می کردم که این شعر زیر رو پیدا کردم. دو سه سال پیش اینو در یک وبسایت خود طرح نموده نوشتیم و اندکی دوست دختر مجازی بر ضدمون توپید! البته من علاوه بر ارادت بر سپهری، شاملو و .... با هر کدوم که خشتی برای برپائی انقلاب رویهم گذاشتند، جنگ دارم. در ضمن شعر زیر هم قسمتی از زندگی نامه من با تقلید از سپهریه! با درود و با سپاس اهل شيرازم روزگارم عاليست تکه ابری دارم, خرده عقلی, قد يک عالم و آدم هنری مادری دارم, صورتش يادم نيست چون نديدم او را, بدرازای سه سال قمری و خدائی که گويد بتو من نزديکم لای برگم, پشت ابر, در پناه پوششی, من ز تو مستورم. من چه بی ايمانم لا ابالی, کافر, چون نگفتم که من, تابع اسلامم. خون من پاک حلال, صاف و زلال من وضويم را, در کنار مسلخ, با خروج خون خود می گيرم. در نمازم جريان دارد اشک, جريان دارد آه مرگ در پشت نمازم تنهاست. کعبه ام کو کجاست؟ کفشهايم کس نديد؟ در پی يافتن کعبه عشق تا ابد بايد دويد کعبه ام مانند باد, ميرود باغ به باغ, می رود زود ز ياد. ................ اهل شيرازم بيشه ام در دل سنگ, قلبم اما از برگ برگی اما سرخ رنگ گه گاهی بتراود ز دلم, اندکی مايه شعر می اندازم به شما شايد از آن بگيريد بوفور, پای منقل دو اکسير حيات، با "وافور" چه خيالی, چه خيالی ... ميدانم شعر من بی جان است. من چه خوب ميدانم شعر تنهائی من, اندکی بی وزن است. اهل شيرازم نسلم شايد برسد به گياهی در چين يا به جائی که در آن, جيوه تنفس بشود. بعد مردن اما خاکستر من, شايد به نجف هم نرسد پدرم پشت دوبار باز شدن مدرسه ها, پشت دو برف پدرم پشت افق آرميده است پدرم وقتی مرد يک شب بارانی بود مادرم ماتم زده مثل تير از جا پريد, خواهرم تنها شد پدرم وقتی مرد, پاسداری تو خيابونها نبود مرد بقال پرسيد, چند من خربزه با شير عسل می خواهی؟ من از او پرسيدم، آرد سفيد "حلوا" سيری چند؟ ....... پدرم کار می کرد تلفن هم می ساخت, تلفن هم می زد او بی هندسه خواندن مهندس شده بود ياد من داد به شش سالگيم عشق و ايمان به عشق او به من آموخت باز, هر چه کار آيد در زندگيم ……….. سر در خانه ما سمت و سوی آفتاب سالها من او, می شديم با هم بيدار از خواب من نفسهايم را, ضربه قلبم را با طلوع آفتاب می شنيدم بوضوح دل من تنگ می شد نفسم تنگ می شد وقت و هنگام غروب آنزمان از سر بازی با شوق مي دويدم به خيابان وجود سر خود را بتمنای سماع ميکشيدم به افلاک به سجود طعم تلخ می و شيرينی وصل می چشيدم ز حافظ بمرور ……….. در کلاس درس وقت استغنا ز علم، تا معلم ميکشيد ترک انار, دست من فواره خون ميشد >>>ادامه ندارد>>>
Sunday, September 11, 2005
دوستان خوبم درود بر همگی! امروز یکشنبه و صبح هوا کمی تا قسمتی بارانی بود و بعد ظهر که حالا باشه، هوا بهتر شده! راستی چرا موقع بارندگی می گیم هوا خراب یا بد هستش و زمانی که مثلا در زمستون حداقل یک ماه هوا بد نشده باشه، می گیم: امسال سال کم برکت یا خشکسالیه!!؟ آیا گفتن همین جمله "هوا خرابه!" نا شکری نیست؟ و بعد در مورد اینکه بعضی دوستان عزیز گفته بودند که نوشته هات رو روی صفحه سفید و با فونت مشکی بنویس، خیلی فکر کردم! یعنی می بایستی بک گراند وبلاگ رو بخاطر این مشکل عوض کنم؟ اینکار رو هم کردم اما وبلاگم همچین بی خاصیت شد و دیگه بنر و لوگوی وبلاگم صفائی نداشت! خلاصه پس از تفکر و تعمق بسیار به یک راه حل رسیدم! اصلا از خودم شروع می کنم: من به هر وبلاگ یا وبسایتی سر بزنم و ببینم که مطالبش ناخواناه هست یا برا چشمم ضرر داره، تمام مطالب رو با فشردن کلید راست و انتخاب گزینه کپی برداشته و در مایکروسافت آفیس ورد (Office Word) پیست (Paste) کرده و هر نوع تغییری که بخواهم، در فونت و رنگش اعمال می کنم! که کلا در حدود ده ثانیه این کار انجام می شه. حالا اگه آفیس ورد نداشته باشم، اینکار رو در ادیتور که هر ویندوزی داره، انجام میدم. اولا کم پیش میاد که من مطلب به این طولانی ای بنویسم، اما اگر دوباره اینچنین شد، از دوستان عزیزم خواهش می کنم این کار رو انجام دهند و راضی به بهم خوردن هارمونی رنگهای وبلاگم نباشند! از همکاریتان بسیار سپاسگزارم! و اما مابقی عکسهای ایتالیا(که امروز خواهم گزارد) و استان نزدیک مرز متعلق به سوئیس (در پست آینده) که یکی از زیباترین استانها هستش! راستی در این استان چشمم به جمال درختهای نخل تزئینی خورد که تصورش در سوئیس مشکله.
ممنون از توجهتان. Wednesday, September 07, 2005
امروز تلفن زنگ خورد.... گوشی را برداشتم! صدای زنانه ای مرا به اسم صدا زد و بجای سلام رسمی و خشک اداری (که معمولا از طرف شرکتی یا اداره ای برای تبلیغ یا کارهای دیگر می کنند!) سلامی گرم چو بوی خوش آشنائی می کرد! در حینی که طرف با گرمی و صمیمیت با من صحبت می کرد و من متقابلا به او جواب می دادم، فکر می کردم که طرف چه کسی می تواند باشد!!؟ بلاخره طرف چون متوجه شد که من هنوز نشناختمش یک مسابقه بیست سئوالی یک مجهولی برایم درست کرد. می گفت: پیام یادته چقدر خوش لباس بودی؟؟؟؟ گفتم نه! کی؟ گفت یادته چقدر برف میومد!!؟ گفتم آره اما چه ربطی داره؟ بلاخره خسته شد و گفت جریان اسکی رو یادته!!؟ با فریاد گفتم سونیا توئی!!؟؟؟ گفت اوه خدای من چه خوب که در مغزت اسم من هنوز هست! با شرمندگی گفتم: آخه این اولین باره که باهات تلفنی حرف می زنم. سونیا رو اولین بار زمانی که پس از چهار ماه زندگی در سوئیس رفتم سرکار دیده بودم. اون زمان هنوز تکلیف اقامتم در سوئیس مشخص نشده بود و بخاطر نا آشنائی با سیستم سوئیس مسلما خونه ای جدا گانه هم نداشتم ، پس مجبور به تحمل زندگی در کمپ بودم. ولی خوشبختانه برای من این زندگی بیش از چهارماه دوام نیاورد. در اونوقت برای فرار از زندگی کمپ و دوری از آدمهای جورواجورش حاضر شده بودم اولین کاری که گیرم اومد انجام دهم. زن مهربانی در کمپ بود (که دیگه لنگه اش در کمپها نایاب شده) که من به او فرشته مهربان لقب داده بودم! او با زبانی نصف انگلیسی و نصف ایما و اشاره بمن حالی کرد که اگر کاری برات گیر بیارم حاضر به انجامش هستی؟ که من صمیمانه استقبال کردم! در اولین تلفنی که او به یک صاحب کار کرده بود، قرار شد به آنجا بروم و با صاحب کار صحبت کنم. اواخر سال 2000 و هوا سرد و خشک بود که بلیط قطاری را خریده و ساعت چهار عصر به سمت میعادگاه حرکت کردم. اول از همه باید به شهری که اینک در آن ساکن هستم و مرکز استان هستش، می آمدم و قطار دیگر را که بیرون از محوطه راه آهن بود، سوار می شدم. مسافت تا آن روستای بالای کوه سی کیلومتر بود اما بخاطر پرتگاهها و راه پر پیچ و خم کوهستانی، یکساعت با قطار تا آنجا زمان می خواست. نیمی از راه هوا نیمه روشن بود و نیم دیگر هوا تاریک شد و من در افکار عمیقی غوطه می خوردم. با شنیدن صدای بلندگوی قطار که اسم آن ده را می آورد، فهمیدم که به آخرین ایستگاه رسیده ایم و باید پیاده شوم. قطار که ایستاد، من اولین نفری بودم که از لابلای جمعیت اسکی دوست در ایستگاه بیرون آمده بودم. خدای من اینجا کجاست!!؟ زمین و آسمان با وجود تاریکی هوا می درخشیدند. در کنار جاده ای که می رفتم دیواره دو متری از برف وجود داشت و در جابجای آن ده آدم برفی های بزرگی درست کرده بودند. جائی که قرار بود مثلا دریاچه آن دهکده زیبا و باکلاس باشد، بکلی یخ زده و جون می داد واسه پاتیناژ! تا چشم کار می کرد برف بود و هتل و رستوران و آدمهای پولدار و اسکی بازها و یهودیها! فهمیدم که آنجا یک دهکده زیبای توریستی و پولدار می باشد. بعد از چندین بار بیراهه رفتن بلاخره به بزرگترین هتل آن ده رسیدم و با پرس و جو از چند خدمتکار فیلیپینی و تایلندی راه ورود به آن مهمانخانه را یافتم. اسم و فامیل صاحبکارم از اون اسمهای مشکل آلمانی بود که در راه بزور حفظش کرده بودم. مقابل درب ورودی مهماخانه ایستاده بودم و با گیجی و غریبی مردان و زنان را که مشغول عیش و نوش بودند، دید می زدم که ناگهان دختری هم قد و همسن خودم با موهای خرمائی و بلند جلویم ظاهر شد! با خوشروئی پرسید با کسی کاری دارم!!؟ منهم دست و پا شکسته اسم رئیس را آوردم. دختر دست مرا گرفت و با صمیمیت به آشپزخانه مهمانخانه کشید! در آنجا مردی نسبتا جوان با قد بلند اما چاق با لباسی سفید در حال کار کردن بود. از آنجا که دخترک اسم مرا در کاغذ همراهم خوانده بود، مرا به رئیسش معرفی کرد. مردهم با خنده و خوشروئی دست مرا فشرد و خودش را معرفی کرد و از دختر تشکر نمود. از قیافه مرد می شد فهمید که کمی شنگول است. او با شوخی و خنده از وضعیت آن منطقه ازمن پرسید و من به انگلیسی گفتم اینجا خیلی سرد است. میشل از این حرفم دقیقه ای خندید و با زبانی حاوی انگلیسی و آلمانی لحجه دار غلیظ صحبت می کرد. می گفت من به تو یکماه دیگر که از در و دیوار اینجا مشتری بالا میرود، احتیاج دارم! و کار تو گاهی کمک به سرویسها و کمک به من در آشپزخانه و درست کردن سالاد و این حرفهاست. منهم باوجود این همه صمیمیت باز احساس غربت شدیدی می کردم و دوست داشتم سریعا برگردم. پس از اینکه بهمراه میشل گوشه و کنار آن مهمانخانه نچندان بزرگ را دید زدم، میشل به من گفت آیا تو هندی (با فتح ه) داری؟ گفتم نه! با نا راحتی گفت: پس من چطور به تو خبر دهم که کی به اینجا بیائی؟ گفتم خب بهم زنگ بزن!!! گفت خب تو که هندی نداری! تازه فهمیدم منظور او از هندی یا دستی تلفن همراه است! گفتم آهااااا منظورت از هندی ناتل یا موبایله!!؟ او هم نفس بلندی همراه با خوشی کشید و گفت ی ی یس همون که گفتی! بعد از نوشتن شماره بمن فهماند که در این یکماه من به تو چهار بار احتیاج دارم چون اینجا آخر هفته ها شلوغ می شود و حتما به تو نیاز است! در همین حین دخترک موخرمائی و زیبا دوباره به آشپزخانه آمد و از من پرسید نوشیدنی می نوشی؟ که من گفتم چای! میشل خندید و گفت لابد مسلمانی و الکل نمی نوشی!!؟ گفتم آنهم بموقعش خواهم نوشید! چشمهای میشل گرد شده بود. پس از نوشیدن چای من از رئیس تشکر و خداحافظی کردم و بسمت بار رفتم. دخترک بسرعت خودش را بمن رساند و دستش را بگرمی جلو آورد و اسم مرا دوباره پرسید: گفتم من پیام! او گفت من سونیا! چند جمله قشنگ را که در دیکشنری حفظ کرده بودم، به سونیا گفتم که با وجود کلیشه ای بودن و کتابی بودنش خیلی خوشحال شد و چشمکی بمن زد! منهم که بعد از مدتها قیافه های عبوس و سیاه پوستهای نکره دیدن، با چنین خانم مودبی گپ کوتاهی زده بودم، با سرگیجه لذت باری بسمت ایستگاه راه آهن برگشتم. روز چندم کارم و شب ژانویه یا آغاز سال نو 2001 بود که من پس از چهار ساعت کار و کمک برای چیدن میزها و تزئینات مختلف خسته و خرد اما با روحیه برای استراحتی نیم ساعته به بار رفتم و سونیا برایم چای و شکر آورده بود که ناگاه با دیدن پیانوئی در قسمت زاویه دار بار خششکم زد! مانند بچه ها که از دیدن بازیچه ای اختیار از دست می دهند، من بسوی پیانو رفتم و مشغول نگاه کردنش شدم! کمی قدیمی و رنگ و رو رفته اما سالم بود! سونیا جلو آمد و گفت آیا اینرا می شناسی؟ گفتم نه!!! گفت به این کلاویر یا پیانو می گویند! منهم گفتم شنیده ام. او دوباره بسر کارش رفت و میشل در آشپزخانه مشغول کار کردن بود! منهم بپشت پیانو نشستم و در حالی که در مهمانخانه چند مشتری همیشگی نشسته بودند قطعه ای از خوابهای طلائی مرحوم جواد معروفی را نواختم. اشک بی اختیار از چشمانم می ریخت و بی توجه به اطرافم پس از چند سالی از ارگ دور بودن و دوری از وطنی که معلوم نبود کی دوباره به آن توانم برگشت، می نواختم! با اتمام قطعه جعل شده (برای راحتی اجرای این قطعه من همه را بروی کلید سفید آورده بودم تا در گذشته چند شاگردی که داشتم، راحتتر آنرا بنوازند) بپشت سرم برگشتم و دیدم میشل با حیرت پشت سرم بوده و سونیا نیز با تعجب مرا نگاه می کند! انگار که کار بدی را انجام داده باشم، شرمنده بلند شدم و عذر خواهی کردم که ناگهان صدای دست زدن چند مشتری حاضر بلند شد! میشل هم شروع بدست زدن کرد و بعد مرا که متعجب شده بودم، با فشار دست بر پشت پیانو نشاند! اینجا بود که با تشویق آنها بنواختن قطعه آهنگ معروف هایده : من دور از آشیانم... سر به آسمانم... بی نصیب و خسته... شدم. چند لیوان تکیلا (مشروب قوی مکزیکی مانند عرق سگی) و دو برش لیموی نمک خورده، بسفارش مشتری ها برایم ریخته شد و بر روی پیانو گزاردند که میشل مانع شد بخورم، چون شبی شلوغ و پرکار در انتظارمان بود. میشل با ناجوانمردی همه نوشیدنی ها را خودش خورد!!! انگار من بلد نبودم مست کنم! دقایق پایانی سال دوهزار نزدیک می شد که من در کوهی از کار مشغول بودم! میشل هم که پس از سرویس دادن بمشتری ها به بار رفته بود و پیکهائی بسلامتی هموطنانش می زد، به آشپزخانه آمد و از من خواست به بار بروم چون سال نو نزدیک است! در آنجا میشل مست و پاتیل رفت تا یک شامپانی باز کند و برای افراد حاضر بریزد! منهم در زاویه خطرناکی با میشل قرار داشتم. او شامپاین را که در دستش حسابی تکان خورده بود بسوی سقف کوتاه و چوبی بار گرفت و تا سیم دور آنرا باز کرد، چوب پنبه آن با فشار و صدای زیاد در رفت و بسقف خورد و بسوی سر بی صاحب من حرکت کرد! فقط سرم را در یکدهم ثانیه دزدیدم و چوب پنبه به کتفم خورد! همگان بر جا میخکوب شدند و میشل همانطور که کف از شیشه بر زمین و سرو صورتش می ریخت دائما از من عذر خواهی می کرد! منهم که درد نچندان زیادی را متحمل شده بودم، با بزرگواری از او خواستم موضوع را فراموش کند و تا همه شامپاینها بکف تبدیل نشده اند، پیکها را پر کند. بلاخره ساعت دقیقا دوازده شد که بیست سی لیوان شامپاین بهم خورده شد و سالی خوب و خوش برای هم آرزو کردند! میشل مرا در آغوش کشید و سال خوبی برایم آرزو کرد و من که سرم در شکم او گم شده بود برایش متقابلا آرزوهای خوب خوبی کردم! پس از آن نوبت سونیا بود که با چند بوسه آب دار و یک هوگ و پیام سال نو تمام شد! دوباره به آشپزخانه برگشتم و تا نزدیکهای صبح مشغول بکار شدم! یکماهی از آن ماجرا گذشته بود و من کم کم بکارها وارد تر و مسلط تر شده بودم! دیگر لازم نبود که میشل مثلا اگر تخم مرغ می خواهد، ادا و صدای مرغ را در بیاورد! برای آوردن میوه به بار رفتم تا از یخچالهای آن میوه بردارم که دیدم سونیا با یک مرد قد بلند و یک زن نسبتا زیبا اما مسن بر لب بار نشسته اند و برخلاف هرروز که سونیا آنطرف بار مشغول به سرویس دادن بود، اینبار بر جایگاه مهمانها نشسته بود. من تا آمدم به آشپزخانه برگردم سونیا صدایم کرد و پدر و مادرش را که از اطریش آمده بودند بمن معرفی نمود! منهم با حالتی از اندکی خجالت و دستپاچگی به آنها داشتن چنین دختری را تبریک گفتم! پدر سونیا مردی جهاندیده و باوقار بود و با من در مورد ایران بصحبت نشست. اندکی از حرفهایش که آلمانی با لحجه اطریشی بود نمی فهمیدم و او با من به انگلیسی صحبت می کرد که آنراهم کامل نمی دانستم. بحث بموضوع اسکی کشیده شد و من احمق گفتم که ایران دومین پیست اسکی دنیا (واقع در تهران و فکر کنم توچال) را از نظر وسعت بعد از اتریش داراست! مادر سونیا حرفم را تائید کرد و به سونیا گفت آره برادرت که به ایران جهت اسکی رفته بود، همین را می گفت. سونیا که با تعجب به من نگاه می کرد بمن گفت پس تو باید اسکی باز خوبی باشی!!؟ منهم که همه جا سعی می کردم نماینده خوبی برای وطنم باشم، با غرور حرفش را تائید کردم! او با خوشحالی بمن گفت پس آخر هفته با هم به اسکی می رویم! من با حالتی مظلومانه اما از ته دل خوشحال گفتم: حیف که لوازم اسکی را ندارم! سونیا گفت اونش با من و مرا با حالتی از اضطراب و نگرانی تنها گذاشت. آخر شب سونیا گفت لوازم اسکی اشتفان (دوست پسر سونیا که مدتی به تعطیلات رفته بود) هنوز در اتاقم مانده و تو می توانی از آنها استفاده کنی! با لبخندی کمرنگ از او تشکر کردم. صبح زود فردای آنروز را در حالی که بسیار خسته بودم بیدار شدم و بلافاصله به مدرسه اسکی واقع در پشت هتل رفتم. معلم داشت برای تعدادی از افراد توضیحاتی می داد که من از دور متوجه نمی شدم! هرچه ایستادم همش حرف بود و از عمل خبری نبود! منهم در حالی که هیچ چیز دستگیرم نشده بود در دهکده بقدم زدن پرداختم! در کیوسکی یک مجله دیدم که عکس یک اسکی باز بروی جلدش نقش بسته، آنرا با قیمتی گران خریدم و با عجله شروع به برگ زدن آن کردم، در کل مجله فقط یک صفحه و نصفی مطلب در مورد اسکی بازی که در دره سقوط کرده و کشته شده دیدم! ترس و اضطراب تا آخر هفته با من بود و شبی که قرار بود به اسکی برویم، سونیا لوازم اسکی اشتفان را برایم آورد!!! "خدای من! من نمی خوام برم اسکی ی ی ی ی!" به سونیا گفتم بهتر نیست فردا با پدرو مادرت بمانی و آنها را تنها نگذاری؟ گفت آنها امروز عصر به اتریش برگشتند! "اوه چه بد!" خلاصه آن شب ده ها بار لباسها و کفش اسکی را پوشیده و درآوردم! تا حداقل در پوشیدن آنها ماهر شوم! کفش پر بود از سگکهای مختلف و لباس کاملا اندازه من بود! در دل به اشتفان فحش می دادم که دقیقا اندازه منست و خودم را نیز لعنت می فرستادم. فردا صبح زود سروکله سونیا پیدا شد و بمن گفت آیا حاضری؟ منهم که تا صبح بیدار بودم و با کفشها راه می رفتم، گفتم آری خیلی وقته!. سونیا فکر کرد از شدت علاقه ام به اسکی خیلی وقته حاضرم! پشت ایستگاه راه آهن یک کوه بلند با سیمها و کابلهای فراوان جهت نصب تله کابینهای مختلف قرار داشت. درختهای کاج زیادی در دامنه کوه که از دور چون دیواری صاف نشان می داد، (جهت جلوگیری از ریزش بهمن) کاشته بودند. در نزد گیشه مردی که در آن بود از منی که جلوتر بودم بلیط خواست و در حالی که می رفتم بگویم بلیط ندارم و از خیر آن خودکشی بگذرم، سونیا جلو پرید و بمردک که قبلا سونیا را می شناخت، گفت این یعنی من از پرسنل جدید هستم و چون آنها طبق یک قانون نانوشته از ما بلیط نمی گرفتند، متاسفانه با ورود ما موافقت شد!
در تله کابینی دو نفره بهمراه سونیا جای گرفتیم و من که فکر می کردم منطقه اسکی یک جای پهن و صاف است، از این همه اشتباهات آماری ذهنی عصبی بودم. تا بالای کوه ربع ساعتی طول کشید و گوشهایم کیپ و تنفسم کمی با اختلال مواجه شد! انتظار اینهمه اکسیژن را نداشتم و به این هوای بیش از حد پاک نیز عادت نداشتم! ببالای بلندی کوه که رسیدیم چشمهایم با وجود عینک دودی مخصوص اسکی فقط سفیدی با نقطه های رنگ وارنگ که ملت اسکی باز بودند، مشاهده می نمود! شیب پشت کوه بشدت شیب جلوی آن نبود، اما وسعت آن و شیبب شصت درجه یا بیشترش، دلم را هری فرو ریخت! خوشبختانه عینک پهن اسکی ماننع از نشان دادن نگرانی در چشمهایم می شد! سونیا یک نقطه را برای سقوط اتخاب کرد و بغل دست من بحالت استارت ایستاد! خدای من نکنه مادری را که در ایران به انتظار فرزند ارشدش هست، داغدار کنی!!! سونیا اما این کلمات را که در لابلای متون دلم می گذشت، نمی شنید! با گفتن یک، دو، سه سونیا خودم را ول کردم و واقعا مثل آدمهای بیهوش بر سطح شیب رها گشتم! فقط می دانستم پاهایم و هیکلم را نباید بیخودی باز کرده یا تکان دهم! طوری سرعت گرفتم که سونیا از بغل دستم غیب شد و او را بپشت سر گذاشتم! نگو ناخواسته حالتی را که اسکی بازان قهار جهت سرعت گرفتن برای انجام پرش می گیرند، گرفته بودم و بی هیچ کنترلی بپیش می رفتم! با وجود داشتن عینک اسکی چشمهایم به وق وق افتاد و اندکی می سوخت! تمام موهای بدنم سیخ شده و دهانم نیز خشک شده بود! در آن لحظه تمام خاطره های زندگیم از کودکی تا سربازی و غربت مثل فیلم جلوی نظرم آمدند و در آخر چشمان داغدیده و متورم گشته مادرم در چادر مشکی و پدر درآمده ام را می دیدم! در آنحال تمام گناهانم نیز بخشیده شدند! از پشت سر صدای وحشت زده و لرزان سونیا را می شنیدم که از فاصله پنجاه متری بمن چیزی می گفت اما من خیلی مبهم می شنیدم! در حین راه یکی دو اسکی باز که سر راهم بودند، با توجه بسرعتی که داشتم، مثل برق از جلویم بکناری رفتند، مثل اینکه فهمیده باشد من یا خیلی ماهرم که می توانم خود را مهار کنم و یا آنقدر ناشی ام که خودم و آنها را آش و لاش کنم! چندین مانع طبیعی را با اندکی باز نمودن پا بسختی مهار کردم! اما یک قوز تپه ای مانند کوچک درست در مقابلم و فاصله چهل متری می دیدم! هرچه سعی کردم نتوانستم آنرا رد کنم و یا شاید استغاثه من مورد پسند پروردگار یکتا قرار گرفت که بمن وحی شد خود را از سمت راست بزمین بچسبانم! خود را براست خواباندن همانا و غلتیدن در برفها همان و کنده شدن چوب اسکی هایم بطور اتوماتیک و بفاصله اندکی از هم همانا! و پس از آن غلت بود که از بغل می خوردم و در آخر با شتاب کمتری به تپه کوچک و کوتاه خوردم و در برفها فرو رفتم! دقیقه ای چون قرنها بر من گذشت که صدای زوزه چوب اسکی ای بغل گوشم شنیدم و صدای لرزان و نگران سونیا را در پی آن! پیام، پیام، پیاااااام! زنده ای! منهم از ترس سونیا ترسیدم و با صدائی که سعی کردم در آن لرزشی نباشد، گفتم آره بابا زنده ام مگر چیزی شده!؟ سونیا مرا مثل یک بالشت از زیر برفها ببیرون کشید و عینکم را که برروی صورتم کج شده بود، بکل برداشت و با چشمانش مرا یک معاینه سریعی کرد! بعد که خیالش راحت شد زنده ام خیلی ناراحت شد و با عصبانیت گفت چرا اینطوری استارت زدی!!؟ مگه می خواستی روی کوههای اتریش فرود بیای!!؟ و ..... منهم که دیدم سالم بودنم برایم ضرر دارد و خشم سونیا در آن لحظه بسیار زیادست، خودم را بدرد و آه و ناله زدم! و سونیا را کمی مضطرب و مهربان کردم! در همین اثنا چند اسکی باز ماهر با دو امدادگر بنزدیکمان رسیدند و مشغول معاینه راست راستکی شدند! پس از اینکه یکی از آنها چوب اسکی های کنده شده واقع در هشتاد نود متریم را آورد و امدادگرها فهمیدند طوریم نشده، سونیا، با تمسخر و طعنه پرسید: مگه نگفتی اسکی باز ماهری هستی!!؟ منهم با معصومیت گفتم چرا! اما در رشته اسکی در چمن ماهرم نه بر روی برف! گفتن این حرف همانا و از خنده دل درد گرفتن سونیا با اطرافیان نیز همینطور!!؟ آنشب با اندکی کوفتگی مختصر و خواب آلودگی بسیار مشغول بکار کردن بودم که می شنیدم سونیا این ماجرا و جواب خنده انگیز ناک مرا برای دیگران تعریف می کند و همگان را بقهقهه وا می دارد! سو نیا بمن می گفت: پیام اولش که استارت زدی گفتم این خیلی ماهره و ممکنه که سرآمد این رشته در ایران بوده باشه!!! اما بعدش واویلا بود و هرکس تو رو از دور یا نزدیک می دید، فکر می کرد که قصدت خودکشیه! و اگه می مردی شاید بمن شک می کردند! و باز می گفت: پیام، پیام، حواست با منه؟ کجائی پس؟ ناگهان از چهار پنج سال قبل بیرون اومدم و به سونیا که اونور خط بود گفتم: می دونی کجا بودم؟ گفت: می دونم توی جریان اسکی بودی و قهقهه را سرداد! منهم حرفش رو تائید کردم و بهوشش آفرین نیز هم! فهمیدم که از استفان بچه دار هم شده و بچشون سه سالشه و قرار گذاشتیم در روزی از فصل زمستون که میشل مهمونخونه رو باز می کنه، ما هم اونجا باشیم و خاطرات گذشته رو تازه کنیم! پایان.... Thursday, September 01, 2005
با درود بلاخره برگشتم و سفر پر باری رو پشت سر گذاشتم. یک جلسه در برن و جشن تولد دوستی در زوریخ را نیز همینطور!!! خبرهای بد از ایران همچنان می رسند. مانند خبری که "تنها بی تو" ی عزیز در قسمت نظرات گفته بود. بعلت آبگیری سد سیوند، محوطه باستانی ای بزیر آب خواهد رفت و بخشی دیگر از فرهنگ باستانی و تمدن ما می رود تا به فراموشی سپرده شود. انگار همین دیروز بود که از شیراز با دوستانی عازم این منطقه شدیم. یکی از دوستان اهل روستای پاسارگاد بانی این سفر شد. چهارده سال قبل ما از شیراز با مینی بوس یکساعت و نیم تا روستای پاسارگاد طی کرده و پس از ساعتی اطراق در منزل دائی دوستمان، به سمت محوطه باستانی پرسپولیس رسیدیم. حد فاصل بین آن روستا تا محوطه را سازمان حفاظت از آثار باستانی تور و سیم خاردار کشیده بود. پس از گفتن نام پدر بزرگ دوستم که زمانی خان آن منطقه بوده، به ما اجازه عبور دادند. اول بزیارت قبر کوروش کبیر رفتیم که تا چهل سال قبل آنرا قبر مادر سلیمان!!!؟ می خواندند. تا محوطه باستانی پرسپولیس که تلی از سنگ و خاک با مقداری ستونهای سنگی نیم متری بود، تقریبا یک کیلومتری راه بود که آنرا با اتوبوسی حامل تعدادی توریست خارجی طی کردیم. در دو کیلومتری آن مکان شاه سابق موزه ای زیر زمینی بطول یکی دو کیلومتر ساخته بود که قرار بود طولدرازای آن پس از اتمام به هفت کیلومتر برسد، اما با ظهور انقلاب کار نیمه تمام مانده بود. دیدن این موزه متروکه نیز خالی از شگفتی و اعجاب نبود. آن موزه را که قرار بود قبر شاه در میان آن قرار گیرد و تمامی اشیا باستانی آن محوطه را از تهران عودت داده و در آن جای گیرند، با آخرین تکنولوژی سی سال قبل ساخته شده و حتی دیواره های آن را با لایه های "ایزوگام" انگلیسی پوشانده بودند! متاسفانه با روی کار آمدن حکومت اسلامی، تمامی دستگاههای مدرن سنگ تراشی ایتالیائی و ابزار آلات مدرن آن توسط دولت و مردم همیشه در صحنه بغارت رفته بود. حال تعجبی ندارد اگر از زبان رئیس آثار باستانی بشنویم که "ما نمی توانیم تکنولوژی را فدای آثار باستانی کنیم!" زیرا آنجا دیگر بکل غارت شده و هیچ سود دهی برای تیمهای مافیائی حاکم ندارد. آنها سوگند خورده اند که هیچ آثاری از شاه باقی نماند، حتی گور خالی از جنازه او را نیز می خواهند بزیر آب فرو برند. روزگاری دورتر شاید هزاران سال این محوطه آب گرفته را شاید آیندگان بیابند و فکر کنند که بر اثر امدن سیلی از آب، این آثار در زیر آبها مدفون گشته اند! چه بسا تصور اینکه ما قومی بودیم که آثار باستانی خود را عامدا به زیر آب سپرده ایم، برای آیندگان غیر قابل تصور باشد! یک پیشنهاد طنز: بهتر است آن خواهران و برادرانی که با اقدامی تحسین بر انگیز ناک بدور پالایشگاه هسته ای بوشهر زنجیره انسانی!!!؟ ایجاد کردند، بساط خود را از آنجا جمع کرده و در اینجا پهن کنند! و اما در مورد عکسها! بعلت پائین بودن سرعت اینترنت بعضی از دوستان و باز نشدن عکسها، اینبار تعداد عکسها را کمتر کرده و در پست آینده مابقی را آپلود خواهم کرد. در جواب دوست عزیزم نوید هم باید بگویم که سایتهای زیادی برای خدمات کامنت گذاری فعالیت می کنند. یکی از سایتهائی که من در آنجا عضو شده ام، این سایت هستش که شما پس از ثبت نام و دادن ایمیل خویش، کدHTML ساخته شده مربوطه به سایتتان را گرفته و در جائی که می خواهید سیستم نظر خواهی ایجاد کنید، می گذارید! پایان
|