<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-6773701</id><updated>2011-04-22T05:04:42.852+02:00</updated><title type='text'>Homaye-saadat</title><subtitle type='html'>all</subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://homaye-saadat.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6773701/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://homaye-saadat.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><author><name>homaye-saadat</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06166982904521501507</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://photos11.flickr.com/12573992_fb19dbbfcc_t.jpg'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>78</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6773701.post-113551030369904510</id><published>2005-12-25T12:30:00.000+01:00</published><updated>2005-12-25T12:40:16.753+01:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="color:#999999;"&gt;عشرت شايق نماینده تبریز در مجلس در پاسخ به پرسشي مبني بر جايز بودن يا نبودن حضور خانم‌ها در استاديوم‌هاي ورزشي اذعان داشت: بستگي دارد، اگر فوتبال بانوان باشد ما هم كف مي‌زنيم، ولي اگر در آنجا آقاياني هم باشند كه ما را ببينند، عشق كنند و رعشه پيدا كنند، جيغ بزنند و نشئه شوند، به اعتقاد من گناه دارد و نبايد شركت كرد، چرا كه منجر به مريض شدن آقايان مي‌شود. &lt;span style="color:#cc66cc;"&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;منبع: پیک ایران&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/hello/295/1227/1024/eshrat_shayegh.jpg"&gt;&lt;img style="BORDER-RIGHT: #660066 2px solid; BORDER-TOP: #660066 2px solid; MARGIN: 2px; BORDER-LEFT: #660066 2px solid; WIDTH: 141px; BORDER-BOTTOM: #660066 2px solid; HEIGHT: 161px" height="150" src="http://photos1.blogger.com/hello/295/1227/400/eshrat_shayegh.jpg" width="101" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;br /&gt;در این راستا به گزارش حاشیه ای مسابقه فوتبال بین یاران ابومسلم و بابک خرمدین توجه فرمائید.&lt;br /&gt;در دقایق ابتدائی نیمه اول و مطلع شدن تماشاگرنماهای مرد از حضور تنی چند از نمایندگان زن مجلس، استادیوم دچار جوی شهوانی و غیر اسلامی شد.&lt;br /&gt;در اواسط همین نیمه تیم ابومسلم به گل اول دست یافت و بعلت بلند شدن عشرت شایق از جایگاه و انجام حرکتهای موزون نیمی از مردان حاظر در استودیوم از شدت کیفی و نئشگی دچار صدمات شدید عاطفی گشته و استفراغ کردند.&lt;br /&gt;عشرت شایق که با کف زدنهای پی در پی حضار رو به رو شده بود، در یک حرکت نمادین اندکی چادر خود را باز کرده و با حرکات موزون دست، به اجرای حرکتی نمایشی پرداخت. پس از این کار تعداد زیادی از تماشاگران پائین جایگاه، بشدت مریض شده و در حالی که دماغهای خود را پوشانده بودند،دچار خفگی شدند.&lt;br /&gt;بازیکنان هر دو تیم پس از انجام هر شیرینکاری یا هر دریبل و شوت، به سمت جایگاه بانوان مجلس سر گردانده و برای آنها دست تکان می دادند! داور بازی نیز بخاطر حواس پرتی، چندین ضربه پنالتی و دو گل و ده کرنر را نگرفت!&lt;br /&gt;در اواخر نیمه اول یک بازیکن تیم بابک خرمدین که بیشترین توجه را به بانوان نشان می داد، صاحب توپ شده و ناخودآگاه بدون اینکه توپ را با سر یا پا و یا دست وارد دروازه کند، آنرا با عضوی نامرئی بدنش به گل تبدیل کرد! این بازیکن بلافاصله با یار دیگری تویض شد و با چشم گریان از زمین بازی خارج شد!&lt;br /&gt;عکاسان و فیلمبرداران این بازی نیز بخاطر حضور بانوان نماینده، دچار حواس پرتی سمعی و بصری شده و پی در پی صرفا از آنها عکس و فیلم تهیه می کردند!&lt;br /&gt;در استراحت بین دونیمه تعدادی از تماشاگرنماها با چشمهای هیز و افکار شیطانی، به بانوان هجوم آورده تا آنها را مورد مرحمت و تفقد خویش قرار دهند اما نیروی انتظامی حاضر در جایگاه را دیدند که زودتر از خودشان دست بکار گشته اند. از اینروی تماشاگران با شعارهای ضد نیروی انتظامی، خشم و سرخوردگی خویش را نشان دادند. صدای بانوان حاضر از میان نیروهای انتظامی بگوش می رسید که میگفت: "نوبت همتون می شه! فقط یکی یکی یا لا اقل دو تا دوتا!"&lt;br /&gt;با شروع نیمه دوم تعدادی از تماشاگران بس که از فرط هیجان جیغ زده بودند، صدایشان در نمی آمد و بعلت نئشگی شدید پی در پی سیگار می کشیدند!&lt;br /&gt;پس از اتمام بازی با نتیجه نامعلوم، تعداد زیادی از تماشاگران مرد راهی بیمارستانها شدند و عده بسیاری دچار عشق زدگی مزمن گشته بودند.&lt;br /&gt;شعارهای سر داده شده در این بازی از این قرار بودند: "عشرت جمال تو عشق است" یا "عشرت برقص با تیشه پاسهای تو گل می شه" و از این قبیل...&lt;br /&gt;پس از آاین رویداد و بعلت مریض شدن تعداد زیادی از تماشاگران، وزیر بهداشت و درمان توسط همین نمایندگان استیضاح شد و درمورد پائین بودن سطح بهداشت در ورزشگاهها، از او پاسخ خواستند!&lt;br /&gt;این وزیر که عصبی به نظر می رسید، از نمایندگان خواست که استقر ار محیط بهداشتی را از همین مجلس شروع کند که این درخواست موجب پشیمان شدن و دستپاچه شدن نمایدگان مرد و زن مجلس از استیضاح شد!&lt;br /&gt;وزیر بهداشت و درمان همچین آمار بیماران این بازی را بدین شرح اعلام کرد:&lt;br /&gt;سی هزار بیمار پوستی و عفونی مبتلا به تیفوس، کزاز و..... و بیماریهای زیر جلدی&lt;br /&gt;ده هزار نفر دچار ایدز&lt;br /&gt;پانزده هزار نفر عاشق شده انتحار کرده و ده هزار نفر روانی شده!&lt;br /&gt;هشت هزار نفر رعشه ای و بلاخره تعداد زیادی دچار بیماریهای معمولی مثل گرفتگی صدا و از دست دادن حنجره و تعدادی معتاد نئشه شده از حضور بانوان.&lt;br /&gt;پاینوشت: بدینوسیله حضور بانوان در هر میادین ورزشی و غیر ورزشی ممنوع می گردد!&lt;br /&gt;حضور بانوان تنها با اجازه شوهر و با داشتن فتوای یک مرجع دینی در اطراف استادیومها یا مکان های عمومی ممکن می باشد. لازم بذکر است که فتوای آیت ا... منتظری قابل قبول و پذیرش نمی باشد!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نتیجه گیری الکی: میمون هر چی زشت تر باشه، ادا و اطوارش بیشتره!&lt;br /&gt;نتیجه گیری محافظه کارانه: هر گونه تشابه اسمی و شخصیتی تصادفی می باشد!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6773701-113551030369904510?l=homaye-saadat.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6773701/posts/default/113551030369904510'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6773701/posts/default/113551030369904510'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://homaye-saadat.blogspot.com/2005_12_01_archive.html#113551030369904510' title=''/><author><name>homaye-saadat</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06166982904521501507</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://photos11.flickr.com/12573992_fb19dbbfcc_t.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6773701.post-113399024080928017</id><published>2005-12-07T22:16:00.000+01:00</published><updated>2005-12-07T23:08:05.106+01:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#cc33cc;"&gt;&lt;strong&gt;دو فاجعه اجتماعی&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#cc33cc;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#c0c0c0;"&gt;خبر تاسف بار و هولناک سقوط هواپیمای سی صد و سی ارتش و از بین رفتن جمعی از خبرنگاران و دست اندرکاران نشریه ها، واقعا سهمگین و دلخراش بود.&lt;br /&gt;با مقایسه ای که پیش خود می کنم و مثلا میبینم در این کشوری که درآن هستم، چه امکاناتی را برای خبرنگاران و نویسندگان روزنامه هایشان قرار داده اند و بدینوسیله ادای احترام به این شغل پر زحمت و خطیر می کنند، حسرت می خورم که در کشور ما خبرنگاران را بر تابوتی پرنده رهسپار ماموریت می کنند و یا اتوبوسی شامل نویسندگان و نخبگان فرهنگی را می خواهند به دره بیندازند!&lt;br /&gt;من که خود عضو بسیار کوچکی و ابتدائی از جامعه خبرنگاران و نویسندگان در سندیکای خارجی های سوئیس هستم، شاهدم که هر خبرنگار از هر روزنامه و هر زبانی که به آن می نویسد چطور ارج نهاده و لوازم ابتدائی و نهائیش را در ماموریتها به بهترین وجه فراهم می آورند، لیک در کشور ما اینست که می بیینم.&lt;br /&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="color:#cc33cc;"&gt;بازتاب این خبر در صفحه اول یک روزنامه محلی سوئیس&lt;br /&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/hello/295/1227/1024/Soghut.jpg"&gt;&lt;img style="BORDER-RIGHT: #660066 2px solid; BORDER-TOP: #660066 2px solid; MARGIN: 2px; BORDER-LEFT: #660066 2px solid; BORDER-BOTTOM: #660066 2px solid" src="http://photos1.blogger.com/hello/295/1227/400/Soghut.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#999999;"&gt;دومین خبری که یکی دو روز قبل شنیدم، نیز بقدری حیرت آور بود که نمی دانستم چطور بنویسمش و از کجا شروع کنم!&lt;br /&gt;یکی از دوستان خیلی خوبم (که متولد آمریکاست و سالیان درازی در خارج از کشور گذرانده است اما بخاطر علاقه بسیار زیادش به ایران، به خیلی چیزها و موقعیتها پشت پا زده و جهت خدمت به ایران چندیست به کشورمان بازگشته است) تعریف می کرد که روزی در آپارتمان مسکونی اش جهت کاری به پارکینگ رفته بود.&lt;br /&gt;در آنجا متوجه سر و صدای ناله مانندی می شود. در ابتدا فکر می کند که سگ یا گربه ای دارد زایمان می کند. اما پس از رفتن به سمت تاریک و دنج پارکینگ و روشن کرد چراغ، متوجه دو دختر تقریبا نه ساله می شود که لخت و عریان مشغول بوس و کنار با همدیگرند!!!&lt;br /&gt;بنی آدم اعضای یکدیگرند که در آفرینش به هم می پرند.&lt;br /&gt;خلاصه روشن شدن چراغ همانا و سریع ملبس شدن دو دخترک همانا. او که شکه شده وفکر می کند آندو نیز همینطور، اما با پرخاش بچه ها که: چراغ را خاموش کنید! چرا مزاحم ما شده اید! مواجه شده و یخ هم می زند.&lt;br /&gt;او با عصبانیت مادرانه، دو کودک را به بیرون برده و جهت امر به معروف و نهی از منکر تا می خواهد دهان باز کند، با اعتراض یکی از دخترکان مواجه می شود که: شما مزاحم ما شده اید و ما از شما عصبانی هستیم! :O&lt;br /&gt;دخترک دیگر به دوست و هم مغازله اش می گوید: نه .... جان، خانم دکتر مهربان و تحصیل کرده هستند و با بچه های آپارتمان خیلی مهربانند :O (انگار که می خواهد بچه گول بزند!!!)&lt;br /&gt;این دوستم که بیش از حد عصبی می شود به هر دویشان می گوید: خفه!!! و وقتی می بیند آنها نصیحت نا پذیرند، بسمت خانه یکی از دخترکان می رود تا مادر بچه را درجریان بگذارد.&lt;br /&gt;در همین حین یکی از دخترها با حالتی به دوستم می گوید: بروید بگوئید! پدر و مادر ما میدونن که ما "لزبین" هستیم!!!! :O&lt;br /&gt;[در اینجا باور کنید که من یخم زد و هاج و واج می شنیدم و بازم باور کنید که من چهار پنج ساله که اصظلاح همجنس بازی دو دختر با هم را شنیدم چون در فرهنگ لغت آلمانی هم به این اسم خوانده می شوند!]&lt;br /&gt;بهر حال دوست ما اندکی سست می شود اما دوباره براه می افتد و درب خانه مستخدم ساختمان را می کوبد!&lt;br /&gt;مادر بچه در را باز می کند و پس از حال و احوال، دوستم این پا و آن پا کرده و به هر سختی که بوده جریان را می گوید.&lt;br /&gt;چهره زنک به اصطلاح مادر آنطور که می باید بشود نشده و دوستم در حین گفتگو متوجه اشتباه خود می شود اما فقط اندکی.&lt;br /&gt;پدر دختر هم که مدتی ، بی آنکه دوستم متوجه شود، پشت سر وی بوده و بعد می فرماید: ای بابا خانم دکتر شما که روشنفکر و خارج گشته هستید، از شما بعیده!!!&lt;br /&gt;ببخشید چی بعیده؟&lt;br /&gt;از اینکه انقدر "نادان یا فاناتیک" (البته موادبانه تر) تشریف فرمائید!!!&lt;br /&gt;مادر دختر هم عرض می کند که: آری شما هنوز مادر نشدید و احساس مادرانه ندارید، بگذارید حالشان را ببرند! مگر ما از جنس مذکر خیری دیدیم که آنها را (بچه شان را) از کارشان منع کنیم!!؟&lt;br /&gt;در این حین بچه می آید و مادر خیلی مهربانانه به او می گوید: عزیزم برو ناهارت را بخور و بیا پائین تا بی مزاحم با هم کارتون ماهواره !!؟ نگاه کنیم! و بعد به دوست مات برده ام تعارف می کند که بیاید داخل خانه!&lt;br /&gt;شوهر خیلی روشنفکر عامی اش می گوید: خانم تعارف نکن شاید دکتر کار داشته باشند!&lt;br /&gt;اینها همان و پشیمان شدن دوستم از کارش و تهوع بسیار زیاد در دستشوئی خانه اش همانا!&lt;br /&gt;بعله دوستان عزیزم یاد بگیرید که مزاحم دونفر که همدیگر را دوست دارند نشوید!&lt;br /&gt;و گرنه مثل دوست من ماشینتان توسط همین بچه ها خط خطی شده و مجبورید برای آنکه در این سن و سال حس انتقام گیری بسرشان نیفتد، ماشینتان را در جای دیگری پارک نمائید!&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#c0c0c0;"&gt;&lt;span style="color:#cc33cc;"&gt;پ.ن: در خرید ماهواره دقت فرمائید! شاید اول خودتان و بعدا بچه تان جنبه ماهواره داشتن را نداشته باشید! آنهم در بارنامه هائی (و نه برنامه) که از ایران قابل دیدن هستند!&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#c0c0c0;"&gt;&lt;span style="color:#cc33cc;"&gt;پ.ن دو: آخه بچه هشت نه ساله از کجا می دونه که لزبین یا گی هستش؟ هر چند که در اسلام نه سالگی را سن تکلیف و آخر خط می دانند!&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6773701-113399024080928017?l=homaye-saadat.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6773701/posts/default/113399024080928017'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6773701/posts/default/113399024080928017'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://homaye-saadat.blogspot.com/2005_12_01_archive.html#113399024080928017' title=''/><author><name>homaye-saadat</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06166982904521501507</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://photos11.flickr.com/12573992_fb19dbbfcc_t.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6773701.post-113207949942875127</id><published>2005-11-15T19:31:00.000+01:00</published><updated>2005-11-15T22:25:57.116+01:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;blockquote&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color:#c0c0c0;"&gt;درود بی کران بر همگی دوستان گرامی.&lt;br /&gt;مدتی اینترنتم بخاطر نوسازی کابلهای اینترنت آپارتمان قطع بود. بهمین علت عذر خواهی بابت تاخیرم نمی کنم.&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#c0c0c0;"&gt; مطلبی را که&lt;a href="http://dreamsroad.persianblog.com/"&gt;&lt;span style="color:#3366ff;"&gt; "باربی" &lt;/span&gt;&lt;/a&gt;عزیز با خوش ذوقی فراوان و قلم طنزش در وبلاگش گذاشته را در ابتدا ببینید و سپس عکسی که من در زیر این پست نهاده امرا تماشا فرمائید تا لطفش بیشتر شود.&lt;br /&gt;از بابت لطفی که تمام دوستانم به من سراپا تقصیر دارند بی نهایت سپاسگزارم، همچنین از نوید عزیز که همواره بیاد من هست. تا پست بعدی که "به سال"!!! خواهم شد خدانگهدارتان باد!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;span style="color:#c0c0c0;"&gt;&lt;a href="http://dreamsroad.persianblog.com/"&gt;در ابتدا وبلاگ "باربی" را مشاهده فرمائید!&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;/blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/hello/295/1227/1024/mahsoli1.jpg"&gt;&lt;img style="BORDER-RIGHT: #660066 2px solid; BORDER-TOP: #660066 2px solid; MARGIN: 2px; BORDER-LEFT: #660066 2px solid; BORDER-BOTTOM: #660066 2px solid" src="http://photos1.blogger.com/hello/295/1227/400/mahsoli1.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#3366ff;"&gt;و اینهم یکی از منزلهای محقر "صادق محصولی" وزیر مستعفی دولت احمدی نژاد گل گلاب!&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="color:#3366ff;"&gt;او به پشتوانه اسمش که صادق است، در مجلس با صداقت فرمود: "من خودم قبل از وزارت میلیاردر هستما، گفته باشم!!!"&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="color:#3366ff;"&gt;آفرین به این محصول جنگ و امام امت و امیدواریم بزودی قربانی باند بازی و باجگیری قرار نگیرد تا خودمان تسویه اش نمائیم!&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6773701-113207949942875127?l=homaye-saadat.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6773701/posts/default/113207949942875127'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6773701/posts/default/113207949942875127'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://homaye-saadat.blogspot.com/2005_11_01_archive.html#113207949942875127' title=''/><author><name>homaye-saadat</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06166982904521501507</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://photos11.flickr.com/12573992_fb19dbbfcc_t.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6773701.post-113089065174087314</id><published>2005-11-02T01:16:00.000+01:00</published><updated>2005-11-02T01:18:24.343+01:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="color:#999999;"&gt;آپدیت&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="color:#999999;"&gt;به روز می کنم چون که مرا به روز می خواهند&lt;br /&gt;به روز می کنم و اینبار بروز نخواهم داد&lt;br /&gt;شاید که یار امتحان پس داده ای مرا دریابد!&lt;br /&gt;مرا بروز نخواهید&lt;br /&gt;مرا به ثانیه ها، و دقایقها فرا خواهید&lt;br /&gt;شاید که روزی آید و من در آن روز نباشم.&lt;br /&gt;شاید ثانیه ای بیاید و دریغ از دقیقه ها&lt;br /&gt;مرا آنچنان خواهید که هستم.&lt;br /&gt;من همان نسیم زود گذرم&lt;br /&gt;گه بلند پرواز و گه رهگذرم.&lt;br /&gt;من بلند پرواز و گه منزویم.&lt;br /&gt;یاریم دهید و بگوئید من کیم!!؟&lt;br /&gt;من فدای همتونم!&lt;br /&gt;من باد خزونم&lt;br /&gt;من آب رونم&lt;br /&gt;ناخن بکشید بر تن و جونم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عجب شعری شد فی البداهه سرودیم، بابا!&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6773701-113089065174087314?l=homaye-saadat.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6773701/posts/default/113089065174087314'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6773701/posts/default/113089065174087314'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://homaye-saadat.blogspot.com/2005_11_01_archive.html#113089065174087314' title=''/><author><name>homaye-saadat</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06166982904521501507</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://photos11.flickr.com/12573992_fb19dbbfcc_t.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6773701.post-112983585676858183</id><published>2005-10-20T21:17:00.000+02:00</published><updated>2005-10-20T21:25:44.136+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="color:#999999;"&gt;&lt;strong&gt;پس از درود فراوان خدمت دوستان خیلی عزیزم، اینک به ماه (آپدیت) خواهم شد.&lt;/strong&gt; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="color:#999999;"&gt;&lt;br /&gt;همانطور که عرض کردم، مدتی مریضی و سپس دوران نقاهت پس از آن رمقم را کشید! در این مدتی که نیامدم، واقعا وبلاگ زده (پدیده نوین و مشابه دلزدگی) شده بودم و حتی از باز کردن این وبلاگ بیچاره نیز دچار تهوع می شدم.&lt;br /&gt;البته زندگی معمولیم روند عادی خود را داشت و چهره ام نیز غوغای درونم را مثل همیشه منعکس نمی کرد. من که با خودم عهد کرده بودم به هیچ کنسرتی نروم، اما چندی پیش مجبور شدم به آخرین کنسرت "ابی" در زوریخ بروم! یکی از دوستان زحمت کشید و از دوماه قبل جاهای خوبی را رزرو کرد و منهم چون به ابی علاقه دارم، نتوانستم که نروم. یک مینی بوس کوچک را دوستم کرایه کرد و با خانواده اش و تعدادی از دوستان که جایشان در دو تا ماشین هم نمی شد، بسمت زوریخ استارت زدیم. خاله نازنین همین دوستم هم از آمریکا آمده بود که زمانی خودش خواننده خوبی بود و هنوز هم صدای خوبی داشت. منهم قبل از رفتن ایشان از سوئیس از فرصت استفاده کردم و در استودیو بهمراه دوست دیگرم یک همنوازی بهمراه ایشان راه انداختیم! صدای گرم با ترانه های قدیمی خوانندگان معروف زن، ما را به اعصار و نیم قرن پیشتر می برد! وقتی هم که صدای ایشان از دستگاههای میکس و میکروفون اتمی مدد گرفت، دیگر معرکه تر شده بود! جای همه دوستان باصفا خالی.&lt;br /&gt;خلاصه به سالن همیشگی کنسرت نزدیکی زوریخ رسیدیم و طبق معمول دید و بازدیدها تازه شد و من اندکی بهتر تر شدم. یکی از دوستانم بروی سن مشغول "دی جی" بازی شده بود و سی دی های باصطلاح شاد خوانندگان جدید را می چرخاند! آهنگ آرش (برو برو) که در تمام دیسکوتکتها و بارهای اینجا پخش می شود، نیز چند بار پخشیده شد و مرا به عمق معنی شعر عرفانی این ترانه برد!!!!!!! (فکر کنم ترانه سرای این آهنگ حافظ یا اخوان باشند!!)&lt;br /&gt;البته در جلوی درب ورودی طبق معمول مورد بازرسی بدنی توسط سکوریتی های سوئیسی شدیم، ولی بشدت بازرسی های بدنی بسیجی ها ایرانی نبود! دوربیم را قبلش بخاله دوستم سپردم تا در هزار توی کیف زنانه اش قرار گیرد، اما ظاهرا با دوربین عکاسی مشکلی نداشتند!&lt;br /&gt;بلاخره پس از تحمل سه چهار ساعت و شنیدن موزیک های سی دی توسط "دی جی" و افتادن کرم رقص از سر ملت، حضرت "ابی" با ورودی فانتزی و سورپرایزگانه و کلی سلام و صلوات بروی سن آمدند! نوشتن کل این مراسم و خواندن آن از حوصله من و شما خارج است، فقط بگویم که نسبت به کنسرتهای قبلی خیلی بهتر بود و بخوبی برگزار شد.&lt;br /&gt;راستی یک شعر دیگر نوشتم که ناقصه و تمرکزی برای ادامه اش ندارم، اینجا می نویسم و از شما دوستان گلم خواهش می کنم از نواقص این شعر آگاهم کنید یا در تکمیل آن کوشا باشید!&lt;br /&gt; از همه شما خوبان که در این مدت غیبتم (که بابتش کلی شرمنده!) با نظراتتون به من محبت کرده و جویای احوالم شدید بی نهایت سپاسگزارم و دست همگی و روی گلتان را می بوسم.&lt;br /&gt;واینهم از شعر و در آخر عکسی از "ابی":&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تو ای مهتاب شبهای بهاری&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="color:#999999;"&gt; مگرد از ما چو شادی ها فراری&lt;br /&gt;بمان و مرهم زخم دلم باش&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="color:#999999;"&gt; بخوان از عشق ما همچون قناری&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سپیده سر زند وقتی که هستی&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="color:#999999;"&gt; نماند در دلم غم، همچو باری&lt;br /&gt;ببالیم اگر آئی به تیمار&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="color:#999999;"&gt; نباشد در جهان مثل تو یاری&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شبانگاهان سرد و وهم انگیز&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="color:#999999;"&gt; بدون تو نباشد کامکاری&lt;br /&gt;به هر جای جهان جویم تو را من&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="color:#999999;"&gt; نگشت پیدا چو تو یک یادگاری&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همان بهتر چنین عشقی نمی بود&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="color:#999999;"&gt; که من دوستت بدارم، تو نداری&lt;br /&gt;ولی اینک که تقدیرم چنین بود&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="color:#999999;"&gt; همی دائم کنم من بی قراری&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در این دوری تو را سودت چه ها بود؟&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="color:#999999;"&gt; بجز نفرین و آه و هم خماری؟&lt;br /&gt;شبی دیوان عشق را می گشودی&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="color:#999999;"&gt; زشیرینی وصل ها می سرودی&lt;br /&gt;.......................................&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="color:#999999;"&gt; .......................................&lt;br /&gt;........ ادامه دهید لطفا!...........&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="color:#999999;"&gt; ................شما..................&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/img/295/1227/1024/DSC02953.jpg"&gt;&lt;img style="BORDER-RIGHT: #660066 2px solid; BORDER-TOP: #660066 2px solid; MARGIN: 2px; BORDER-LEFT: #660066 2px solid; BORDER-BOTTOM: #660066 2px solid" src="http://photos1.blogger.com/img/295/1227/400/DSC02953.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#3366ff;"&gt;حضرت "ابی" در زوریخ&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6773701-112983585676858183?l=homaye-saadat.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6773701/posts/default/112983585676858183'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6773701/posts/default/112983585676858183'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://homaye-saadat.blogspot.com/2005_10_01_archive.html#112983585676858183' title=''/><author><name>homaye-saadat</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06166982904521501507</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://photos11.flickr.com/12573992_fb19dbbfcc_t.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6773701.post-112821814386380932</id><published>2005-10-02T03:54:00.000+02:00</published><updated>2005-10-02T14:08:24.590+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="color:#999999;"&gt;درود علیکم بر همگی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من حالم خیلی بهتر شده و کف اش رو پارکت کردم. از تمام دوستان نگران و جویای حالم بسی سپاسگزار و ممنونم. امیدوارم هیچ کدوم مریض نشین و بیماری هایتان بر سر من ببارد.&lt;br /&gt;اگر بگم داشتم می مردم، غلو نکردم و لوس نگردیده بودم. تازه در زمان نقاهت نیز یک خونه بزرگ را رنگ زدم و یک اسباب کشی جانانه هم داشتیم. هنوز سینه ام خس خسی و سرفه انگیز ناک است اما خطر رفع گردیده است. تازه این شعر آبکی را نیز سرودم که دوست هنرمند عزیزم آنرا بخواند و همراه با موزیک خود ساخته ام، آنرا به یکی از شبکه های استعماری ایرانی زبان واقع در آمریکا جهت پخش بفرستیم. تکرار ابیات همه از سیاست متداول خوانندگیست. از اجرا تا پخش نیز شاید کلی فاصله افتد!&lt;br /&gt;فدای همه شما عزیزان.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اسرار سکوت&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;منم آن موج نا آرام &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="color:#999999;"&gt;درون وادی ام حیران&lt;br /&gt;سکوتم پر ز گفتار است &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="color:#999999;"&gt;کلامم پر زاسرار است&lt;br /&gt;دمی آرام و در فکرم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="color:#999999;"&gt; همی نامت شده ذکرم&lt;br /&gt;بفریادم برس جانا&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="color:#999999;"&gt; که واژه گشته نا خوانا&lt;br /&gt;بیا و سر به آغوشم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="color:#999999;"&gt; گذار، بین، من چه خاموشم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دمی آرام و در فکرم &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="color:#999999;"&gt;همی نامت شده ذکرم&lt;br /&gt;بیادت گرمی می گیرم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="color:#999999;"&gt; به غربت آخر می میرم&lt;br /&gt;شبانگاهان بی مهتاب&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="color:#999999;"&gt; نباشی می شوم بی تاب&lt;br /&gt;بیا و نور خود برگیر&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="color:#999999;"&gt; مرا با عشق مکن درگیر&lt;br /&gt;بیا و دست لرزانم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="color:#999999;"&gt; بگیر تا در رود جانم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دمی آرام و در فکرم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="color:#999999;"&gt; همی نامت شده ذکرم&lt;br /&gt;تو خود سنگ صبور من &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="color:#999999;"&gt;تو معشوق جسور من&lt;br /&gt;بیا و نور خود برگیر &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="color:#999999;"&gt;مرا با عشق مکن درگیر&lt;br /&gt;بیادت گرمی می گیرم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="color:#999999;"&gt; به غربت بی تو می میرم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;منم آن موج نا آرام&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="color:#999999;"&gt; درون وادیم، حیران&lt;br /&gt;سکوتم پر زگفتار است&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="color:#999999;"&gt; کلامم پر زاسرار است&lt;br /&gt;دمی آرام و در فکرم &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="color:#999999;"&gt;همی نامت شده ذکرم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سروده شده در سیم سپتامبر 2005 توسط پیام (سهند)&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6773701-112821814386380932?l=homaye-saadat.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6773701/posts/default/112821814386380932'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6773701/posts/default/112821814386380932'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://homaye-saadat.blogspot.com/2005_10_01_archive.html#112821814386380932' title=''/><author><name>homaye-saadat</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06166982904521501507</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://photos11.flickr.com/12573992_fb19dbbfcc_t.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6773701.post-112736173570857030</id><published>2005-09-22T06:01:00.000+02:00</published><updated>2005-09-25T02:52:30.260+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="color:#c0c0c0;"&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:130%;color:#3366ff;"&gt;&lt;strong&gt;می نویسم تا یادم نرود!&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#999999;"&gt;&lt;strong&gt;گزارش یک بیماری &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="color:#999999;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;کماکان کم رمق و کم نورم. شمع وجودم مخصوصا در دو سه شب گذشته نزدیک بود رو به خاموشی برود! صبح ها با سینه ای پر از نفرت و کثافت های عفونی از خواب تب آلود جهیده و بطرف دستشوئی شیرجه می زنم.&lt;br /&gt;از طرفی گویا دکتری در این خراب شده پیدا نمی شه که اول دقیقا آدم رو معاینه کند و بعد نسخه پیچی کند. در این مورد باید خدارو شکر کنم که دکتر قبلی و اصلی من به سفر رفته بود! و گرنه همون اول مرا کشته بود! من یکبار به او گفتم دامپزشک! گرچه بخودم توهین بود اما بابت سهل انگاریهایش که نزدیک بود زمین گیرم کند، حسابی عصبی بودم. و او فقط خندید. این آقای دکتر جایگزین فقط یک بار اشتباه کرد (چون فرصت اشتباه بیشتری نداشته). ا و مرا با اون گوشی های کذائی معاینه کرد و سریعا شروع بنسخه نویسی نمود. من به او توضیح دادم که این بیماری از زمانی که در همان ده یخ زده کار می کردم، سالی یک دفعه بسراغم می آید و متاسفانه از همون اولش رئیس جانم برای اینکه کارش لنگ نشود، با تجهیزات داروخانه ای مرا بطور سرپا نگه می داشت. باز گفتمش که مرا به بیمارستان مجهز به دستگاه عکس برداری بفرستد! خونسردانه فرمودند: نه احتیاجی نیست! خلاصه یک آنتی باکتری و یک داروی پودر مانند به من داد و مرا با عجله روانه کرد.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;آنشب قرص را تا بر زبانم گذاشتم، شروع به کف کردن و بزرگ شدن کرد، که سریع آبی را پشتش روان ساختم. از ترکیب آب با آن پودر مرموز هم نوشیدم و جز تحریک برای سرفه ای که چیزی با خود بجز دل و جیگر آدم، بیرون نمی آورد، تاثیری نداشت! در اوائل شب لرزش همراه با سرما مرا احاطه کرد! به رختخواب که رفتم، تب مرا دریافت! نمی شد لحظه ای در رختخواب ماند یا بیرون از آن. یک قرص جوشان مولتی ویتامین را با بی حوصلگی در آب سرد جوشانده و نم نمک و بد بدک (متضاد "خوش خوشک" شاملو در کتاب شهریار کوچولو) نوشیدم.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="color:#999999;"&gt;از چهار صبح ببعد قصد اینکه به اورژانس زنگ بزنم، داشتم! اما تحمل کردم. بلاخره بعد از ظهر دیروز روبروی دکتر سپید موی و خردمند نشسته بودم! او از من پرسید بهتر شدم؟ گفتم نه بدتر هم شدم! او آنقدر تعجب کرد که نگو و نپرس! دوباره معاینه با گوشی کذائی با آن سرمای چندش آورش شروع شد! با هر نفس خس خس مانند عمیق که تو می دادم، سرفه ای شدید می کردم و تعجبم این بود که دکتر کر نمی شه؟ سریعا مرا به منشی اش معرفی کرد تا از سرانگشتم یکی دو قطره خون بگیرد! چون بدکتر گفته بودم گاهی در اخلاطم کمی خون بالا می آید! پس از دو دقیقه ای که در سالن نشسته بودم، دخترک منشی با عجله به اطاق دکتر دوید و من از گوشه چشم شتابش را دیدم. پس از مدتی دکتر با بسته ای قرص از رسته آنتی بیوتیکها (که اینجا خیلی کم مصرف می شود) بنزد من آمد و گفت اگر اینم جواب نداد، دیدار ما تا جمعه (یعنی دو روز بعد) منهم با لبخندی کم رمق گفتم اگر این هم جواب نداد، دیدار ما تا قیامت! چشمان دخترکان زیبا در رزپسیون از این حرف گرد شد!&lt;br /&gt;همین؟ نه تقویت کننده ای و نه تب بری! و نه مسکنی (که در اینجا بسیار کم استفاده است!) روی دارو را هنگامی که داشت با صدای بسیار آهسته فس فس گونه اش با من سخن می گفت، یک- ضربدر- یک - با یک ایدرگ نوشت!&lt;br /&gt;نا خواسته، کمی بلند به او حالی کردم که گوشهایم هم کیپ شده! او هم با صدائی مثل مثلا داد، برام توضیحاتی داد که فقط قسمتی را که گفت داروهای قبلی را نخورم، شنیدم!&lt;br /&gt;در اتوبوس با گیجی و بی حالی روی جلد قرص را خواندم! برخلاف دو قرص قبلی که قیمتهای گرانی داشتند، این مجانی بود! شاید آنکس که این قرص را استفاده می کند، آنقدر وضعش قابل ترحم باشد که به پرداخت وجهی، مجبور نشود!&lt;br /&gt;در اینترنت اطلاعاتی در مورد اینکه این قرص جدیدی از رسته آنتی بیوتیکهاست و برای سینوزیت و برونشیت تجویز می شود، پیدا کردم. اما من که برونشیت ندارم، من درونشیت دارم یعنی درونم پر از شیته!&lt;br /&gt;این سختترین دوران مریضی ست که تا بحال داشتم! و پس از سالها که تب نگرفته بودم، این تب و لرز لعنتی بسراغم اومد.&lt;br /&gt;خلاصه ضمن عرض معذرت و با سانسور چیزهائی، از عاقبت من عبرت بگیرید و آگاه باشید دکترهای اینجا خودشان هیچ گوهی نیستند و این فارغ التحصیل های مهندسی پزشکی یا دارو سازها هستند که با ارائه دستگاههای مدرنتر یا داروهای جدیدتر روزبروز این عیوب دکترها را می پوشانند. اگر این امکانات را ما در ایران داشتیم، چه می شد؟ فقط یک قانون نانوشته از زمان پیش از "سینوهه" تا بحال وجود داشته که هیچ دکتری سوتی دکتر دیگر را رو نمی کند! مگر از سنخ آنها نباشد و مثلا دکتر علفی یا انرژی درمان باشد. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#999999;"&gt;فعلا بهترم.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6773701-112736173570857030?l=homaye-saadat.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6773701/posts/default/112736173570857030'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6773701/posts/default/112736173570857030'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://homaye-saadat.blogspot.com/2005_09_01_archive.html#112736173570857030' title=''/><author><name>homaye-saadat</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06166982904521501507</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://photos11.flickr.com/12573992_fb19dbbfcc_t.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6773701.post-112687283306356484</id><published>2005-09-16T14:12:00.000+02:00</published><updated>2005-09-16T14:17:11.223+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="color:#999999;"&gt;دوباره این مریضی لعنتی اومد سراغم! دیشب تا صبح هذیان از من قلیان می نمود! خواب می دیدم که حتما باید وبلاگم رو آپدیت کنم، اما مطالب فقط جلویم رژه می رفتن! هرچی دست می نداختم که بگیرمشون، کلمات از جلوم در می رفتند! کابوس بدی بود، انگار که حتما این وبلاگ بایستی به روز باشه و گرنه من می مردم. بدتر اینکه تمام مطالبی که شب در وبلاگهای رنگارنگ می خواندم، همگی بطور قاطی پاتی در ذهن و زبانم می گشتند!&lt;br /&gt;خلاصه تونستم چندین کلمه رو بگیرم و امروز بنویسمشون! می پرسید چطوری!!؟&lt;br /&gt;دیشب دو بار از خواب بیدار شدم. یکبارش که حس کردم از شدت هذیان، افکارم و احوالم چرت و پرت شده از خواب جهیدم. میکروفون کامپیوتر رو بالا سرم گذاشتم تا صدایم رو تا مرز یک گیگا روی هارد بریزه.&lt;br /&gt;و این از مطالبی که توی خواب هذیون می گفتم:&lt;br /&gt;1: تعداد بسیاری آه و ناله!&lt;br /&gt;و بعد:&lt;br /&gt;درودی گرم چو هوای گرم عربستان و سلامی به پاکی بچه های پاستوریزه شده درون الکل. و اما بچه ها امروزبراتون یه مطلب زیبا نوشتم. مطلبی عاشقانه در مورد پیوند ویروسهای عاشق در آزمایشگاه دلهای پاک. بیاید شادی ها را قسمت کنیم و مراقب باشیم که هنگام قسمت شادی ها، دستمون رو نبریم. آمریکا می خواد به ایران حمله کنه و ایران باعث شد که در عراق چند نفر منتحر و منفجر شوند. ما باید دست در دست هم به یاری کسانی که پول دوست دارند برویم و از آنها در به روز رسانی وبلاگمان کمک بگیریم. فراموش نکنید که یک لحظه پشیمانی کلی غفلت میآره! سایتها و وبلاگها باید گرده افشانی شوند و گرنه ما را فیلتر گزاری خواهند کرد. بیائید خودمان خود سانسور باشیم و برای دلهای پاکمان فیلتری از آی اس پی مخابرات بخریم. بیائید با زبان PHPبا یگدیگر سخن گفته و حال روز خودمان را با یکدیگر تنظیم نمائیم. متولدان تیر ماه در سال ژانویه چند سال بعد از خدا غفلت کرده و با ارائه مدارک مستدل، ورود احمدی نژاد به سازمان ملل را تبرک می دهند. اکبر را دریابیم و برای سایت "گویا" مقاله هائی که چاپ نمی شوند بفرستیم. وزارت جادو از هاری پاتر بخاطر تمدید شناسنامه خود قدردانی کرد. در پست آینده خاطرات سفر به ایتالیا را چاپ کرده و مابقی عکسها را در بخش نظرات "پابلیش" خواهم کرد. خب بچه های گلم، مواظب باشید که سبز باشید، اما دست به سبزه ها نزنید چون جنگل خانه دوم شماست!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اینها گوشه هائی از حال روز من در خواب بود.&lt;br /&gt;امیدوارم شما تندرست و سالم باشید.&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6773701-112687283306356484?l=homaye-saadat.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6773701/posts/default/112687283306356484'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6773701/posts/default/112687283306356484'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://homaye-saadat.blogspot.com/2005_09_01_archive.html#112687283306356484' title=''/><author><name>homaye-saadat</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06166982904521501507</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://photos11.flickr.com/12573992_fb19dbbfcc_t.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6773701.post-112661798573604725</id><published>2005-09-13T15:21:00.000+02:00</published><updated>2005-09-14T18:23:05.136+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="color:#999999;"&gt;با درو د.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="color:#999999;"&gt;امروز داشتم خونه تکونی یکی از هاردهای کامپیوتر می کردم که این شعر زیر رو پیدا کردم. دو سه سال پیش اینو در یک وبسایت خود طرح نموده نوشتیم و اندکی دوست دختر مجازی بر ضدمون توپید! البته من علاوه بر ارادت بر سپهری، شاملو و .... با هر کدوم که خشتی برای برپائی انقلاب رویهم گذاشتند، جنگ دارم. در ضمن شعر زیر هم قسمتی از زندگی نامه من با تقلید از سپهریه!&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="color:#666666;"&gt;با درود و با سپاس&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اهل شيرازم&lt;br /&gt;روزگارم عاليست&lt;br /&gt;تکه ابری دارم, خرده عقلی, قد يک عالم و آدم هنری&lt;br /&gt;مادری دارم, صورتش يادم نيست چون نديدم او را, بدرازای سه سال قمری&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و خدائی که گويد بتو من نزديکم&lt;br /&gt;لای برگم, پشت ابر, در پناه پوششی, من ز تو مستورم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من چه بی ايمانم&lt;br /&gt;لا ابالی, کافر, چون نگفتم که من, تابع اسلامم.&lt;br /&gt;خون من پاک حلال, صاف و زلال&lt;br /&gt;من وضويم را, در کنار مسلخ, با خروج خون خود می گيرم.&lt;br /&gt;در نمازم جريان دارد اشک, جريان دارد آه&lt;br /&gt;مرگ در پشت نمازم تنهاست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کعبه ام کو کجاست؟ کفشهايم کس نديد؟&lt;br /&gt;در پی يافتن کعبه عشق تا ابد بايد دويد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کعبه ام مانند باد, ميرود باغ به باغ, می رود زود ز ياد.&lt;br /&gt;................&lt;br /&gt;اهل شيرازم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بيشه ام در دل سنگ, قلبم اما از برگ&lt;br /&gt;برگی اما سرخ رنگ&lt;br /&gt;گه گاهی بتراود ز دلم, اندکی مايه شعر&lt;br /&gt;می اندازم به شما&lt;br /&gt;شايد از آن بگيريد بوفور, پای منقل دو اکسير حيات، با "وافور"&lt;br /&gt;چه خيالی, چه خيالی ... ميدانم&lt;br /&gt;شعر من بی جان است.&lt;br /&gt;من چه خوب ميدانم شعر تنهائی من, اندکی بی وزن است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اهل شيرازم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نسلم شايد برسد&lt;br /&gt;به گياهی در چين يا به جائی که در آن, جيوه تنفس بشود.&lt;br /&gt;بعد مردن اما&lt;br /&gt;خاکستر من, شايد به نجف هم نرسد&lt;br /&gt;پدرم پشت دوبار باز شدن مدرسه ها, پشت دو برف&lt;br /&gt;پدرم پشت افق آرميده است&lt;br /&gt;پدرم وقتی مرد يک شب بارانی بود&lt;br /&gt;مادرم ماتم زده مثل تير از جا پريد, خواهرم تنها شد&lt;br /&gt;پدرم وقتی مرد, پاسداری تو خيابونها نبود&lt;br /&gt;مرد بقال پرسيد, چند من خربزه با شير عسل می خواهی؟&lt;br /&gt;من از او پرسيدم، آرد سفيد "حلوا" سيری چند؟&lt;br /&gt;.......&lt;br /&gt;پدرم کار می کرد&lt;br /&gt;تلفن هم می ساخت, تلفن هم می زد&lt;br /&gt;او بی هندسه خواندن مهندس شده بود&lt;br /&gt;ياد من داد به شش سالگيم&lt;br /&gt;عشق و ايمان به عشق&lt;br /&gt;او به من آموخت باز, هر چه کار آيد در زندگيم&lt;br /&gt;………..&lt;br /&gt;سر در خانه ما سمت و سوی آفتاب&lt;br /&gt;سالها من او, می شديم با هم بيدار از خواب&lt;br /&gt;من نفسهايم را, ضربه قلبم را&lt;br /&gt;با طلوع آفتاب&lt;br /&gt;می شنيدم بوضوح&lt;br /&gt;دل من تنگ می شد نفسم تنگ می شد&lt;br /&gt;وقت و هنگام غروب&lt;br /&gt;آنزمان از سر بازی با شوق&lt;br /&gt;مي دويدم به خيابان وجود&lt;br /&gt;سر خود را بتمنای سماع&lt;br /&gt;ميکشيدم به افلاک به سجود&lt;br /&gt;طعم تلخ می و شيرينی وصل&lt;br /&gt;می چشيدم ز حافظ بمرور&lt;br /&gt;………..&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#666666;"&gt;در کلاس درس وقت استغنا ز علم، تا معلم ميکشيد ترک انار, دست من فواره خون ميشد&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="color:#666666;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="color:#666666;"&gt;&gt;&gt;&gt;ادامه ندارد&gt;&gt;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6773701-112661798573604725?l=homaye-saadat.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6773701/posts/default/112661798573604725'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6773701/posts/default/112661798573604725'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://homaye-saadat.blogspot.com/2005_09_01_archive.html#112661798573604725' title=''/><author><name>homaye-saadat</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06166982904521501507</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://photos11.flickr.com/12573992_fb19dbbfcc_t.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6773701.post-112644793221913412</id><published>2005-09-11T16:04:00.001+02:00</published><updated>2005-09-11T16:22:05.006+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="color:#999999;"&gt;دوستان خوبم درود بر همگی!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امروز یکشنبه و صبح هوا کمی تا قسمتی بارانی بود و بعد ظهر که حالا باشه، هوا بهتر شده! راستی چرا موقع بارندگی می گیم هوا خراب یا بد هستش و زمانی که مثلا در زمستون حداقل یک ماه هوا بد نشده باشه، می گیم: امسال سال کم برکت یا خشکسالیه!!؟ آیا گفتن همین جمله "هوا خرابه!" نا شکری نیست؟ و بعد در مورد اینکه بعضی دوستان عزیز گفته بودند که نوشته هات رو روی صفحه سفید و با فونت مشکی بنویس، خیلی فکر کردم! یعنی می بایستی بک گراند وبلاگ رو بخاطر این مشکل عوض کنم؟ اینکار رو هم کردم اما وبلاگم همچین بی خاصیت شد و دیگه بنر و لوگوی وبلاگم صفائی نداشت! خلاصه پس از تفکر و تعمق بسیار به یک راه حل رسیدم! اصلا از خودم شروع می کنم: من به هر وبلاگ یا وبسایتی سر بزنم و ببینم که مطالبش ناخواناه هست یا برا چشمم ضرر داره، تمام مطالب رو با فشردن کلید راست و انتخاب گزینه کپی برداشته و در مایکروسافت آفیس ورد (Office Word) پیست (Paste) کرده و هر نوع تغییری که بخواهم، در فونت و رنگش اعمال می کنم! که کلا در حدود ده ثانیه این کار انجام می شه. حالا اگه آفیس ورد نداشته باشم، اینکار رو در ادیتور که هر ویندوزی داره، انجام میدم. اولا کم پیش میاد که من مطلب به این طولانی ای بنویسم، اما اگر دوباره اینچنین شد، از دوستان عزیزم خواهش می کنم این کار رو انجام دهند و راضی به بهم خوردن هارمونی رنگهای وبلاگم نباشند! از همکاریتان بسیار سپاسگزارم! و اما مابقی عکسهای ایتالیا(که امروز خواهم گزارد) و استان نزدیک مرز متعلق به سوئیس (در پست آینده) که یکی از زیباترین استانها هستش! راستی در این استان چشمم به جمال درختهای نخل تزئینی خورد که تصورش در سوئیس مشکله.&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/img/295/1227/1024/DSC01480.jpg"&gt;&lt;img style="BORDER-RIGHT: #660066 2px solid; BORDER-TOP: #660066 2px solid; MARGIN: 2px; BORDER-LEFT: #660066 2px solid; BORDER-BOTTOM: #660066 2px solid" src="http://photos1.blogger.com/img/295/1227/400/DSC01480.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#3366ff;"&gt;یک تراموای مدرن و زیبای شهری و شاید بین شهری در میلان!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/img/295/1227/1024/DSC01497.jpg"&gt;&lt;img style="BORDER-RIGHT: #660066 2px solid; BORDER-TOP: #660066 2px solid; MARGIN: 2px; BORDER-LEFT: #660066 2px solid; BORDER-BOTTOM: #660066 2px solid" src="http://photos1.blogger.com/img/295/1227/400/DSC01497.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#3366ff;"&gt;ایستگاه راه آهن تاریخی و زیبای میلانو&lt;/span&gt; &lt;a href="http://picasa.google.com/" target="ext"&gt;&lt;img style="BORDER-RIGHT: 0px; PADDING-RIGHT: 0px; BORDER-TOP: 0px; PADDING-LEFT: 0px; BACKGROUND: none transparent scroll repeat 0% 0%; PADDING-BOTTOM: 0px; BORDER-LEFT: 0px; PADDING-TOP: 0px; BORDER-BOTTOM: 0px" alt="Posted by Picasa" src="http://photos1.blogger.com/pbp.gif" align="absMiddle" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/img/295/1227/1024/DSC01472.jpg"&gt;&lt;img style="BORDER-RIGHT: #660066 2px solid; BORDER-TOP: #660066 2px solid; MARGIN: 2px; BORDER-LEFT: #660066 2px solid; BORDER-BOTTOM: #660066 2px solid" src="http://photos1.blogger.com/img/295/1227/400/DSC01472.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;یک خیابان خیلی پهن که در سوئیس نداریم یعنی گیر نمیاد!&lt;/span&gt; &lt;a href="http://picasa.google.com/" target="ext"&gt;&lt;img style="BORDER-RIGHT: 0px; PADDING-RIGHT: 0px; BORDER-TOP: 0px; PADDING-LEFT: 0px; BACKGROUND: none transparent scroll repeat 0% 0%; PADDING-BOTTOM: 0px; BORDER-LEFT: 0px; PADDING-TOP: 0px; BORDER-BOTTOM: 0px" alt="Posted by Picasa" src="http://photos1.blogger.com/pbp.gif" align="absMiddle" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/img/295/1227/1024/DSC01496.jpg"&gt;&lt;img style="BORDER-RIGHT: #660066 2px solid; BORDER-TOP: #660066 2px solid; MARGIN: 2px; BORDER-LEFT: #660066 2px solid; BORDER-BOTTOM: #660066 2px solid" src="http://photos1.blogger.com/img/295/1227/400/DSC01496.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;آشغالهای تمیز روبروی ایستگاه قطار! (چون شب قبلش شنبه و تعطیل بوده و مردم مست و پاتیل بودند، معمولایکشنبه ها در شهرهائی ازاروپا شامل چنین ناهنجاریهائی هستیم!!!! البته در سوئیس صبح زود اینها رو جمع می کنند!)&lt;/span&gt; &lt;a href="http://picasa.google.com/" target="ext"&gt;&lt;img style="BORDER-RIGHT: 0px; PADDING-RIGHT: 0px; BORDER-TOP: 0px; PADDING-LEFT: 0px; BACKGROUND: none transparent scroll repeat 0% 0%; PADDING-BOTTOM: 0px; BORDER-LEFT: 0px; PADDING-TOP: 0px; BORDER-BOTTOM: 0px" alt="Posted by Picasa" src="http://photos1.blogger.com/pbp.gif" align="absMiddle" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/img/295/1227/1024/DSC01504.jpg"&gt;&lt;img style="BORDER-RIGHT: #660066 2px solid; BORDER-TOP: #660066 2px solid; MARGIN: 2px; BORDER-LEFT: #660066 2px solid; BORDER-BOTTOM: #660066 2px solid" src="http://photos1.blogger.com/img/295/1227/400/DSC01504.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;و بلاخره درون ایستگاه راه آهن و قطار آلمان یا فرانسه&lt;/span&gt; &lt;a href="http://picasa.google.com/" target="ext"&gt;&lt;img style="BORDER-RIGHT: 0px; PADDING-RIGHT: 0px; BORDER-TOP: 0px; PADDING-LEFT: 0px; BACKGROUND: none transparent scroll repeat 0% 0%; PADDING-BOTTOM: 0px; BORDER-LEFT: 0px; PADDING-TOP: 0px; BORDER-BOTTOM: 0px" alt="Posted by Picasa" src="http://photos1.blogger.com/pbp.gif" align="absMiddle" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;span style="color:#cc33cc;"&gt;ممنون از توجهتان.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6773701-112644793221913412?l=homaye-saadat.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6773701/posts/default/112644793221913412'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6773701/posts/default/112644793221913412'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://homaye-saadat.blogspot.com/2005_09_01_archive.html#112644793221913412' title=''/><author><name>homaye-saadat</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06166982904521501507</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://photos11.flickr.com/12573992_fb19dbbfcc_t.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6773701.post-112606016282088782</id><published>2005-09-07T04:28:00.000+02:00</published><updated>2005-09-07T16:12:50.836+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="color:#c0c0c0;"&gt;امروز تلفن زنگ خورد.... گوشی را برداشتم! صدای زنانه ای مرا به اسم صدا زد و بجای سلام رسمی و خشک اداری (که معمولا از طرف شرکتی یا اداره ای برای تبلیغ یا کارهای دیگر می کنند!) سلامی گرم چو بوی خوش آشنائی می کرد! در حینی که طرف با گرمی و صمیمیت با من صحبت می کرد و من متقابلا به او جواب می دادم، فکر می کردم که طرف چه کسی می تواند باشد!!؟&lt;br /&gt;بلاخره طرف چون متوجه شد که من هنوز نشناختمش یک مسابقه بیست سئوالی یک مجهولی برایم درست کرد. می گفت: پیام یادته چقدر خوش لباس بودی؟؟؟؟ گفتم نه! کی؟ گفت یادته چقدر برف میومد!!؟ گفتم آره اما چه ربطی داره؟ بلاخره خسته شد و گفت جریان اسکی رو یادته!!؟ با فریاد گفتم سونیا توئی!!؟؟؟ گفت اوه خدای من چه خوب که در مغزت اسم من هنوز هست! با شرمندگی گفتم: آخه این اولین باره که باهات تلفنی حرف می زنم.&lt;br /&gt;سونیا رو اولین بار زمانی که پس از چهار ماه زندگی در سوئیس رفتم سرکار دیده بودم. اون زمان هنوز تکلیف اقامتم در سوئیس مشخص نشده بود و بخاطر نا آشنائی با سیستم سوئیس مسلما خونه ای جدا گانه هم نداشتم ، پس مجبور به تحمل زندگی در کمپ بودم. ولی خوشبختانه برای من این زندگی بیش از چهارماه دوام نیاورد. در اونوقت برای فرار از زندگی کمپ و دوری از آدمهای جورواجورش حاضر شده بودم اولین کاری که گیرم اومد انجام دهم. زن مهربانی در کمپ بود (که دیگه لنگه اش در کمپها نایاب شده) که من به او فرشته مهربان لقب داده بودم! او با زبانی نصف انگلیسی و نصف ایما و اشاره بمن حالی کرد که اگر کاری برات گیر بیارم حاضر به انجامش هستی؟ که من صمیمانه استقبال کردم! در اولین تلفنی که او به یک صاحب کار کرده بود، قرار شد به آنجا بروم و با صاحب کار صحبت کنم. اواخر سال 2000 و هوا سرد و خشک بود که بلیط قطاری را خریده و ساعت چهار عصر به سمت میعادگاه حرکت کردم. اول از همه باید به شهری که اینک در آن ساکن هستم و مرکز استان هستش، می آمدم و قطار دیگر را که بیرون از محوطه راه آهن بود، سوار می شدم. مسافت تا آن روستای بالای کوه سی کیلومتر بود اما بخاطر پرتگاهها و راه پر پیچ و خم کوهستانی، یکساعت با قطار تا آنجا زمان می خواست. نیمی از راه هوا نیمه روشن بود و نیم دیگر هوا تاریک شد و من در افکار عمیقی غوطه می خوردم. با شنیدن صدای بلندگوی قطار که اسم آن ده را می آورد، فهمیدم که به آخرین ایستگاه رسیده ایم و باید پیاده شوم. قطار که ایستاد، من اولین نفری بودم که از لابلای جمعیت اسکی دوست در ایستگاه بیرون آمده بودم. خدای من اینجا کجاست!!؟ زمین و آسمان با وجود تاریکی هوا می درخشیدند. در کنار جاده ای که می رفتم دیواره دو متری از برف وجود داشت و در جابجای آن ده آدم برفی های بزرگی درست کرده بودند. جائی که قرار بود مثلا دریاچه آن دهکده زیبا و باکلاس باشد، بکلی یخ زده و جون می داد واسه پاتیناژ! تا چشم کار می کرد برف بود و هتل و رستوران و آدمهای پولدار و اسکی بازها و یهودیها! فهمیدم که آنجا یک دهکده زیبای توریستی و پولدار می باشد. بعد از چندین بار بیراهه رفتن بلاخره به بزرگترین هتل آن ده رسیدم و با پرس و جو از چند خدمتکار فیلیپینی و تایلندی راه ورود به آن مهمانخانه را یافتم. اسم و فامیل صاحبکارم از اون اسمهای مشکل آلمانی بود که در راه بزور حفظش کرده بودم. مقابل درب ورودی مهماخانه ایستاده بودم و با گیجی و غریبی مردان و زنان را که مشغول عیش و نوش بودند، دید می زدم که ناگهان دختری هم قد و همسن خودم با موهای خرمائی و بلند جلویم ظاهر شد! با خوشروئی پرسید با کسی کاری دارم!!؟ منهم دست و پا شکسته اسم رئیس را آوردم. دختر دست مرا گرفت و با صمیمیت به آشپزخانه مهمانخانه کشید! در آنجا مردی نسبتا جوان با قد بلند اما چاق با لباسی سفید در حال کار کردن بود. از آنجا که دخترک اسم مرا در کاغذ همراهم خوانده بود، مرا به رئیسش معرفی کرد. مردهم با خنده و خوشروئی دست مرا فشرد و خودش را معرفی کرد و از دختر تشکر نمود. از قیافه مرد می شد فهمید که کمی شنگول است. او با شوخی و خنده از وضعیت آن منطقه ازمن پرسید و من به انگلیسی گفتم اینجا خیلی سرد است. میشل از این حرفم دقیقه ای خندید و با زبانی حاوی انگلیسی و آلمانی لحجه دار غلیظ صحبت می کرد. می گفت من به تو یکماه دیگر که از در و دیوار اینجا مشتری بالا میرود، احتیاج دارم! و کار تو گاهی کمک به سرویسها و کمک به من در آشپزخانه و درست کردن سالاد و این حرفهاست. منهم باوجود این همه صمیمیت باز احساس غربت شدیدی می کردم و دوست داشتم سریعا برگردم. پس از اینکه بهمراه میشل گوشه و کنار آن مهمانخانه نچندان بزرگ را دید زدم، میشل به من گفت آیا تو هندی (با فتح ه) داری؟ گفتم نه! با نا راحتی گفت: پس من چطور به تو خبر دهم که کی به اینجا بیائی؟ گفتم خب بهم زنگ بزن!!! گفت خب تو که هندی نداری! تازه فهمیدم منظور او از هندی یا دستی تلفن همراه است! گفتم آهااااا منظورت از هندی ناتل یا موبایله!!؟ او هم نفس بلندی همراه با خوشی کشید و گفت ی ی یس همون که گفتی! بعد از نوشتن شماره بمن فهماند که در این یکماه من به تو چهار بار احتیاج دارم چون اینجا آخر هفته ها شلوغ می شود و حتما به تو نیاز است! در همین حین دخترک موخرمائی و زیبا دوباره به آشپزخانه آمد و از من پرسید نوشیدنی می نوشی؟ که من گفتم چای! میشل خندید و گفت لابد مسلمانی و الکل نمی نوشی!!؟ گفتم آنهم بموقعش خواهم نوشید! چشمهای میشل گرد شده بود. پس از نوشیدن چای من از رئیس تشکر و خداحافظی کردم و بسمت بار رفتم. دخترک بسرعت خودش را بمن رساند و دستش را بگرمی جلو آورد و اسم مرا دوباره پرسید: گفتم من پیام! او گفت من سونیا! چند جمله قشنگ را که در دیکشنری حفظ کرده بودم، به سونیا گفتم که با وجود کلیشه ای بودن و کتابی بودنش خیلی خوشحال شد و چشمکی بمن زد! منهم که بعد از مدتها قیافه های عبوس و سیاه پوستهای نکره دیدن، با چنین خانم مودبی گپ کوتاهی زده بودم، با سرگیجه لذت باری بسمت ایستگاه راه آهن برگشتم.&lt;br /&gt;روز چندم کارم و شب ژانویه یا آغاز سال نو 2001 بود که من پس از چهار ساعت کار و کمک برای چیدن میزها و تزئینات مختلف خسته و خرد اما با روحیه برای استراحتی نیم ساعته به بار رفتم و سونیا برایم چای و شکر آورده بود که ناگاه با دیدن پیانوئی در قسمت زاویه دار بار خششکم زد! مانند بچه ها که از دیدن بازیچه ای اختیار از دست می دهند، من بسوی پیانو رفتم و مشغول نگاه کردنش شدم! کمی قدیمی و رنگ و رو رفته اما سالم بود! سونیا جلو آمد و گفت آیا اینرا می شناسی؟ گفتم نه!!! گفت به این کلاویر یا پیانو می گویند! منهم گفتم شنیده ام. او دوباره بسر کارش رفت و میشل در آشپزخانه مشغول کار کردن بود! منهم بپشت پیانو نشستم و در حالی که در مهمانخانه چند مشتری همیشگی نشسته بودند قطعه ای از خوابهای طلائی مرحوم جواد معروفی را نواختم. اشک بی اختیار از چشمانم می ریخت و بی توجه به اطرافم پس از چند سالی از ارگ دور بودن و دوری از وطنی که معلوم نبود کی دوباره به آن توانم برگشت، می نواختم! با اتمام قطعه جعل شده (برای راحتی اجرای این قطعه من همه را بروی کلید سفید آورده بودم تا در گذشته چند شاگردی که داشتم، راحتتر آنرا بنوازند) بپشت سرم برگشتم و دیدم میشل با حیرت پشت سرم بوده و سونیا نیز با تعجب مرا نگاه می کند! انگار که کار بدی را انجام داده باشم، شرمنده بلند شدم و عذر خواهی کردم که ناگهان صدای دست زدن چند مشتری حاضر بلند شد! میشل هم شروع بدست زدن کرد و بعد مرا که متعجب شده بودم، با فشار دست بر پشت پیانو نشاند! اینجا بود که با تشویق آنها بنواختن قطعه آهنگ معروف هایده : من دور از آشیانم... سر به آسمانم... بی نصیب و خسته... شدم. چند لیوان تکیلا (مشروب قوی مکزیکی مانند عرق سگی) و دو برش لیموی نمک خورده، بسفارش مشتری ها برایم ریخته شد و بر روی پیانو گزاردند که میشل مانع شد بخورم، چون شبی شلوغ و پرکار در انتظارمان بود. میشل با ناجوانمردی همه نوشیدنی ها را خودش خورد!!! انگار من بلد نبودم مست کنم!&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="color:#c0c0c0;"&gt;دقایق پایانی سال دوهزار نزدیک می شد که من در کوهی از کار مشغول بودم! میشل هم که پس از سرویس دادن بمشتری ها به بار رفته بود و پیکهائی بسلامتی هموطنانش می زد، به آشپزخانه آمد و از من خواست به بار بروم چون سال نو نزدیک است! در آنجا میشل مست و پاتیل رفت تا یک شامپانی باز کند و برای افراد حاضر بریزد! منهم در زاویه خطرناکی با میشل قرار داشتم. او شامپاین را که در دستش حسابی تکان خورده بود بسوی سقف کوتاه و چوبی بار گرفت و تا سیم دور آنرا باز کرد، چوب پنبه آن با فشار و صدای زیاد در رفت و بسقف خورد و بسوی سر بی صاحب من حرکت کرد! فقط سرم را در یکدهم ثانیه دزدیدم و چوب پنبه به کتفم خورد! همگان بر جا میخکوب شدند و میشل همانطور که کف از شیشه بر زمین و سرو صورتش می ریخت دائما از من عذر خواهی می کرد! منهم که درد نچندان زیادی را متحمل شده بودم، با بزرگواری از او خواستم موضوع را فراموش کند و تا همه شامپاینها بکف تبدیل نشده اند، پیکها را پر کند. بلاخره ساعت دقیقا دوازده شد که بیست سی لیوان شامپاین بهم خورده شد و سالی خوب و خوش برای هم آرزو کردند! میشل مرا در آغوش کشید و سال خوبی برایم آرزو کرد و من که سرم در شکم او گم شده بود برایش متقابلا آرزوهای خوب خوبی کردم! پس از آن نوبت سونیا بود که با چند بوسه آب دار و یک هوگ و پیام سال نو تمام شد! دوباره به آشپزخانه برگشتم و تا نزدیکهای صبح مشغول بکار شدم!&lt;br /&gt;یکماهی از آن ماجرا گذشته بود و من کم کم بکارها وارد تر و مسلط تر شده بودم! دیگر لازم نبود که میشل مثلا اگر تخم مرغ می خواهد، ادا و صدای مرغ را در بیاورد! برای آوردن میوه به بار رفتم تا از یخچالهای آن میوه بردارم که دیدم سونیا با یک مرد قد بلند و یک زن نسبتا زیبا اما مسن بر لب بار نشسته اند و برخلاف هرروز که سونیا آنطرف بار مشغول به سرویس دادن بود، اینبار بر جایگاه مهمانها نشسته بود. من تا آمدم به آشپزخانه برگردم سونیا صدایم کرد و پدر و مادرش را که از اطریش آمده بودند بمن معرفی نمود! منهم با حالتی از اندکی خجالت و دستپاچگی به آنها داشتن چنین دختری را تبریک گفتم! پدر سونیا مردی جهاندیده و باوقار بود و با من در مورد ایران بصحبت نشست. اندکی از حرفهایش که آلمانی با لحجه اطریشی بود نمی فهمیدم و او با من به انگلیسی صحبت می کرد که آنراهم کامل نمی دانستم. بحث بموضوع اسکی کشیده شد و من احمق گفتم که ایران دومین پیست اسکی دنیا (واقع در تهران و فکر کنم توچال) را از نظر وسعت بعد از اتریش داراست! مادر سونیا حرفم را تائید کرد و به سونیا گفت آره برادرت که به ایران جهت اسکی رفته بود، همین را می گفت. سونیا که با تعجب به من نگاه می کرد بمن گفت پس تو باید اسکی باز خوبی باشی!!؟ منهم که همه جا سعی می کردم نماینده خوبی برای وطنم باشم، با غرور حرفش را تائید کردم! او با خوشحالی بمن گفت پس آخر هفته با هم به اسکی می رویم! من با حالتی مظلومانه اما از ته دل خوشحال گفتم: حیف که لوازم اسکی را ندارم! سونیا گفت اونش با من و مرا با حالتی از اضطراب و نگرانی تنها گذاشت. آخر شب سونیا گفت لوازم اسکی اشتفان (دوست پسر سونیا که مدتی به تعطیلات رفته بود) هنوز در اتاقم مانده و تو می توانی از آنها استفاده کنی! با لبخندی کمرنگ از او تشکر کردم. صبح زود فردای آنروز را در حالی که بسیار خسته بودم بیدار شدم و بلافاصله به مدرسه اسکی واقع در پشت هتل رفتم. معلم داشت برای تعدادی از افراد توضیحاتی می داد که من از دور متوجه نمی شدم! هرچه ایستادم همش حرف بود و از عمل خبری نبود! منهم در حالی که هیچ چیز دستگیرم نشده بود در دهکده بقدم زدن پرداختم! در کیوسکی یک مجله دیدم که عکس یک اسکی باز بروی جلدش نقش بسته، آنرا با قیمتی گران خریدم و با عجله شروع به برگ زدن آن کردم، در کل مجله فقط یک صفحه و نصفی مطلب در مورد اسکی بازی که در دره سقوط کرده و کشته شده دیدم! ترس و اضطراب تا آخر هفته با من بود و شبی که قرار بود به اسکی برویم، سونیا لوازم اسکی اشتفان را برایم آورد!!!&lt;br /&gt;"خدای من! من نمی خوام برم اسکی ی ی ی ی!" به سونیا گفتم بهتر نیست فردا با پدرو مادرت بمانی و آنها را تنها نگذاری؟ گفت آنها امروز عصر به اتریش برگشتند! "اوه چه بد!" خلاصه آن شب ده ها بار لباسها و کفش اسکی را پوشیده و درآوردم! تا حداقل در پوشیدن آنها ماهر شوم! کفش پر بود از سگکهای مختلف و لباس کاملا اندازه من بود! در دل به اشتفان فحش می دادم که دقیقا اندازه منست و خودم را نیز لعنت می فرستادم. فردا صبح زود سروکله سونیا پیدا شد و بمن گفت آیا حاضری؟ منهم که تا صبح بیدار بودم و با کفشها راه می رفتم، گفتم آری خیلی وقته!. سونیا فکر کرد از شدت علاقه ام به اسکی خیلی وقته حاضرم!&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="color:#c0c0c0;"&gt;پشت ایستگاه راه آهن یک کوه بلند با سیمها و کابلهای فراوان جهت نصب تله کابینهای مختلف قرار داشت. درختهای کاج زیادی در دامنه کوه که از دور چون دیواری صاف نشان می داد، (جهت جلوگیری از ریزش بهمن) کاشته بودند. در نزد گیشه مردی که در آن بود از منی که جلوتر بودم بلیط خواست و در حالی که می رفتم بگویم بلیط ندارم و از خیر آن خودکشی بگذرم، سونیا جلو پرید و بمردک که قبلا سونیا را می شناخت، گفت این یعنی من از پرسنل جدید هستم و چون آنها طبق یک قانون نانوشته از ما بلیط نمی گرفتند، متاسفانه با ورود ما موافقت شد!&lt;br /&gt;در تله کابینی دو نفره بهمراه سونیا جای گرفتیم و من که فکر می کردم منطقه اسکی یک جای پهن و صاف است، از این همه اشتباهات آماری ذهنی عصبی بودم. تا بالای کوه ربع ساعتی طول کشید و گوشهایم کیپ و تنفسم کمی با اختلال مواجه شد! انتظار اینهمه اکسیژن را نداشتم و به این هوای بیش از حد پاک نیز عادت نداشتم! ببالای بلندی کوه که رسیدیم چشمهایم با وجود عینک دودی مخصوص اسکی فقط سفیدی با نقطه های رنگ وارنگ که ملت اسکی باز بودند، مشاهده می نمود! شیب پشت کوه بشدت شیب جلوی آن نبود، اما وسعت آن و شیبب شصت درجه یا بیشترش، دلم را هری فرو ریخت! خوشبختانه عینک پهن اسکی ماننع از نشان دادن نگرانی در چشمهایم می شد! سونیا یک نقطه را برای سقوط اتخاب کرد و بغل دست من بحالت استارت ایستاد! خدای من نکنه مادری را که در ایران به انتظار فرزند ارشدش هست، داغدار کنی!!! سونیا اما این کلمات را که در لابلای متون دلم می گذشت، نمی شنید! با گفتن یک، دو، سه سونیا خودم را ول کردم و واقعا مثل آدمهای بیهوش بر سطح شیب رها گشتم! فقط می دانستم پاهایم و هیکلم را نباید بیخودی باز کرده یا تکان دهم! طوری سرعت گرفتم که سونیا از بغل دستم غیب شد و او را بپشت سر گذاشتم! نگو ناخواسته حالتی را که اسکی بازان قهار جهت سرعت گرفتن برای انجام پرش می گیرند، گرفته بودم و بی هیچ کنترلی بپیش می رفتم! با وجود داشتن عینک اسکی چشمهایم به وق وق افتاد و اندکی می سوخت! تمام موهای بدنم سیخ شده و دهانم نیز خشک شده بود! در آن لحظه تمام خاطره های زندگیم از کودکی تا سربازی و غربت مثل فیلم جلوی نظرم آمدند و در آخر چشمان داغدیده و متورم گشته مادرم در چادر مشکی و پدر درآمده ام را می دیدم! در آنحال تمام گناهانم نیز بخشیده شدند! از پشت سر صدای وحشت زده و لرزان سونیا را می شنیدم که از فاصله پنجاه متری بمن چیزی می گفت اما من خیلی مبهم می شنیدم! در حین راه یکی دو اسکی باز که سر راهم بودند، با توجه بسرعتی که داشتم، مثل برق از جلویم بکناری رفتند، مثل اینکه فهمیده باشد من یا خیلی ماهرم که می توانم خود را مهار کنم و یا آنقدر ناشی ام که خودم و آنها را آش و لاش کنم! چندین مانع طبیعی را با اندکی باز نمودن پا بسختی مهار کردم! اما یک قوز تپه ای مانند کوچک درست در مقابلم و فاصله چهل متری می دیدم! هرچه سعی کردم نتوانستم آنرا رد کنم و یا شاید استغاثه من مورد پسند پروردگار یکتا قرار گرفت که بمن وحی شد خود را از سمت راست بزمین بچسبانم! خود را براست خواباندن همانا و غلتیدن در برفها همان و کنده شدن چوب اسکی هایم بطور اتوماتیک و بفاصله اندکی از هم همانا! و پس از آن غلت بود که از بغل می خوردم و در آخر با شتاب کمتری به تپه کوچک و کوتاه خوردم و در برفها فرو رفتم! دقیقه ای چون قرنها بر من گذشت که صدای زوزه چوب اسکی ای بغل گوشم شنیدم و صدای لرزان و نگران سونیا را در پی آن!&lt;br /&gt;پیام، پیام، پیاااااام! زنده ای! منهم از ترس سونیا ترسیدم و با صدائی که سعی کردم در آن لرزشی نباشد، گفتم آره بابا زنده ام مگر چیزی شده!؟ سونیا مرا مثل یک بالشت از زیر برفها ببیرون کشید و عینکم را که برروی صورتم کج شده بود، بکل برداشت و با چشمانش مرا یک معاینه سریعی کرد! بعد که خیالش راحت شد زنده ام خیلی ناراحت شد و با عصبانیت گفت چرا اینطوری استارت زدی!!؟ مگه می خواستی روی کوههای اتریش فرود بیای!!؟ و ..... منهم که دیدم سالم بودنم برایم ضرر دارد و خشم سونیا در آن لحظه بسیار زیادست، خودم را بدرد و آه و ناله زدم! و سونیا را کمی مضطرب و مهربان کردم! در همین اثنا چند اسکی باز ماهر با دو امدادگر بنزدیکمان رسیدند و مشغول معاینه راست راستکی شدند! پس از اینکه یکی از آنها چوب اسکی های کنده شده واقع در هشتاد نود متریم را آورد و امدادگرها فهمیدند طوریم نشده، سونیا، با تمسخر و طعنه پرسید: مگه نگفتی اسکی باز ماهری هستی!!؟ منهم با معصومیت گفتم چرا! اما در رشته اسکی در چمن ماهرم نه بر روی برف! گفتن این حرف همانا و از خنده دل درد گرفتن سونیا با اطرافیان نیز همینطور!!؟ آنشب با اندکی کوفتگی مختصر و خواب آلودگی بسیار مشغول بکار کردن بودم که می شنیدم سونیا این ماجرا و جواب خنده انگیز ناک مرا برای دیگران تعریف می کند و همگان را بقهقهه وا می دارد! سو نیا بمن می گفت: پیام اولش که استارت زدی گفتم این خیلی ماهره و ممکنه که سرآمد این رشته در ایران بوده باشه!!! اما بعدش واویلا بود و هرکس تو رو از دور یا نزدیک می دید، فکر می کرد که قصدت خودکشیه! و اگه می مردی شاید بمن شک می کردند! و باز می گفت:&lt;br /&gt;پیام، پیام، حواست با منه؟ کجائی پس؟&lt;br /&gt;ناگهان از چهار پنج سال قبل بیرون اومدم و به سونیا که اونور خط بود گفتم: می دونی کجا بودم؟ گفت: می دونم توی جریان اسکی بودی و قهقهه را سرداد! منهم حرفش رو تائید کردم و بهوشش آفرین نیز هم! فهمیدم که از استفان بچه دار هم شده و بچشون سه سالشه و قرار گذاشتیم در روزی از فصل زمستون که میشل مهمونخونه رو باز می کنه، ما هم اونجا باشیم و خاطرات گذشته رو تازه کنیم!&lt;br /&gt;پایان....&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6773701-112606016282088782?l=homaye-saadat.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6773701/posts/default/112606016282088782'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6773701/posts/default/112606016282088782'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://homaye-saadat.blogspot.com/2005_09_01_archive.html#112606016282088782' title=''/><author><name>homaye-saadat</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06166982904521501507</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://photos11.flickr.com/12573992_fb19dbbfcc_t.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6773701.post-112558139429858578</id><published>2005-09-01T14:41:00.000+02:00</published><updated>2005-09-01T22:32:34.636+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="color:#c0c0c0;"&gt;با درود &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="color:#c0c0c0;"&gt;بلاخره برگشتم و سفر پر باری رو پشت سر گذاشتم. یک جلسه در برن و جشن تولد دوستی در زوریخ را نیز همینطور!!!&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="color:#c0c0c0;"&gt;خبرهای بد از ایران همچنان می رسند. مانند خبری که "تنها بی تو" ی عزیز در قسمت نظرات گفته بود. بعلت آبگیری سد سیوند، محوطه باستانی ای بزیر آب خواهد رفت و بخشی دیگر از فرهنگ باستانی و تمدن ما می رود تا به فراموشی سپرده شود. انگار همین دیروز بود که از شیراز با دوستانی عازم این منطقه شدیم. یکی از دوستان اهل روستای پاسارگاد بانی این سفر شد. چهارده سال قبل ما از شیراز با مینی بوس یکساعت و نیم تا روستای پاسارگاد طی کرده و پس از ساعتی اطراق در منزل دائی دوستمان، به سمت محوطه باستانی پرسپولیس رسیدیم. حد فاصل بین آن روستا تا محوطه را سازمان حفاظت از آثار باستانی تور و سیم خاردار کشیده بود. پس از گفتن نام پدر بزرگ دوستم که زمانی خان آن منطقه بوده، به ما اجازه عبور دادند. اول بزیارت قبر کوروش کبیر رفتیم که تا چهل سال قبل آنرا قبر مادر سلیمان!!!؟ می خواندند. تا محوطه باستانی پرسپولیس که تلی از سنگ و خاک با مقداری ستونهای سنگی نیم متری بود، تقریبا یک کیلومتری راه بود که آنرا با اتوبوسی حامل تعدادی توریست خارجی طی کردیم. در دو کیلومتری آن مکان شاه سابق موزه ای زیر زمینی بطول یکی دو کیلومتر ساخته بود که قرار بود طولدرازای آن پس از اتمام به هفت کیلومتر برسد، اما با ظهور انقلاب کار نیمه تمام مانده بود. دیدن این موزه متروکه نیز خالی از شگفتی و اعجاب نبود. آن موزه را که قرار بود قبر شاه در میان آن قرار گیرد و تمامی اشیا باستانی آن محوطه را از تهران عودت داده و در آن جای گیرند، با آخرین تکنولوژی سی سال قبل ساخته شده و حتی دیواره های آن را با لایه های "ایزوگام" انگلیسی پوشانده بودند! متاسفانه با روی کار آمدن حکومت اسلامی، تمامی دستگاههای مدرن سنگ تراشی ایتالیائی و ابزار آلات مدرن آن توسط دولت و مردم همیشه در صحنه بغارت رفته بود.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="color:#c0c0c0;"&gt;حال تعجبی ندارد اگر از زبان رئیس آثار باستانی بشنویم که "ما نمی توانیم تکنولوژی را فدای آثار باستانی کنیم!" زیرا آنجا دیگر بکل غارت شده و هیچ سود دهی برای تیمهای مافیائی حاکم ندارد. آنها سوگند خورده اند که هیچ آثاری از شاه باقی نماند، حتی گور خالی از جنازه او را نیز می خواهند بزیر آب فرو برند.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="color:#c0c0c0;"&gt;روزگاری دورتر شاید هزاران سال این محوطه آب گرفته را شاید آیندگان بیابند و فکر کنند که بر اثر امدن سیلی از آب، این آثار در زیر آبها مدفون گشته اند! چه بسا تصور اینکه ما قومی بودیم که آثار باستانی خود را عامدا به زیر آب سپرده ایم، برای آیندگان غیر قابل تصور باشد!&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="color:#c0c0c0;"&gt;یک پیشنهاد طنز: بهتر است آن خواهران و برادرانی که با اقدامی تحسین بر انگیز ناک بدور پالایشگاه هسته ای بوشهر زنجیره انسانی!!!؟ ایجاد کردند، بساط خود را از آنجا جمع کرده و در اینجا پهن کنند! &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="color:#c0c0c0;"&gt;و اما در مورد عکسها! بعلت پائین بودن سرعت اینترنت بعضی از دوستان و باز نشدن عکسها، اینبار تعداد عکسها را کمتر کرده و در پست آینده مابقی را آپلود خواهم کرد.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="color:#c0c0c0;"&gt;در جواب دوست عزیزم نوید هم باید بگویم که سایتهای زیادی برای خدمات کامنت گذاری فعالیت می کنند. یکی از سایتهائی که من در آنجا عضو شده ام،&lt;a href="http://www.haloscan.com/members/join.php"&gt; &lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#c0c0c0;"&gt;&lt;a href="http://www.haloscan.com/members/join.php"&gt;ای&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#c0c0c0;"&gt;&lt;a href="http://www.haloscan.com/members/join.php"&gt;ن سایت&lt;/a&gt; هستش که شما پس از ثبت نام و دادن ایمیل خویش، کدHTML ساخته شده مربوطه به سایتتان را گرفته و در جائی که می خواهید سیستم نظر خواهی ایجاد کنید، می گذارید!&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="color:#c0c0c0;"&gt;پایان&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/img/295/1227/1024/DSC01471.jpg"&gt;&lt;img style="BORDER-RIGHT: #660066 2px solid; BORDER-TOP: #660066 2px solid; MARGIN: 2px; BORDER-LEFT: #660066 2px solid; BORDER-BOTTOM: #660066 2px solid" src="http://photos1.blogger.com/img/295/1227/400/DSC01471.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#3366ff;"&gt;یک قلعه تاریخی و یک پارک بزرگ&lt;/span&gt;&lt;a href="http://picasa.google.com/" target="ext"&gt;&lt;img style="BORDER-RIGHT: 0px; PADDING-RIGHT: 0px; BORDER-TOP: 0px; PADDING-LEFT: 0px; BACKGROUND: none transparent scroll repeat 0% 0%; PADDING-BOTTOM: 0px; BORDER-LEFT: 0px; PADDING-TOP: 0px; BORDER-BOTTOM: 0px" alt="Posted by Picasa" src="http://photos1.blogger.com/pbp.gif" align="absMiddle" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/img/295/1227/1024/DSC014701.jpg"&gt;&lt;img style="BORDER-RIGHT: #660066 2px solid; BORDER-TOP: #660066 2px solid; MARGIN: 2px; BORDER-LEFT: #660066 2px solid; BORDER-BOTTOM: #660066 2px solid" src="http://photos1.blogger.com/img/295/1227/400/DSC014701.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#3366ff;"&gt;همان قلعه و پارک&lt;/span&gt; &lt;a href="http://picasa.google.com/" target="ext"&gt;&lt;img style="BORDER-RIGHT: 0px; PADDING-RIGHT: 0px; BORDER-TOP: 0px; PADDING-LEFT: 0px; BACKGROUND: none transparent scroll repeat 0% 0%; PADDING-BOTTOM: 0px; BORDER-LEFT: 0px; PADDING-TOP: 0px; BORDER-BOTTOM: 0px" alt="Posted by Picasa" src="http://photos1.blogger.com/pbp.gif" align="absMiddle" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/img/295/1227/1024/DSC01463.jpg"&gt;&lt;img style="BORDER-RIGHT: #660066 2px solid; BORDER-TOP: #660066 2px solid; MARGIN: 2px; BORDER-LEFT: #660066 2px solid; BORDER-BOTTOM: #660066 2px solid" src="http://photos1.blogger.com/img/295/1227/400/DSC01463.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#3366ff;"&gt;بقول باربی: "طاق نصرت" اما در ایتالیا&lt;/span&gt; &lt;a href="http://picasa.google.com/" target="ext"&gt;&lt;img style="BORDER-RIGHT: 0px; PADDING-RIGHT: 0px; BORDER-TOP: 0px; PADDING-LEFT: 0px; BACKGROUND: none transparent scroll repeat 0% 0%; PADDING-BOTTOM: 0px; BORDER-LEFT: 0px; PADDING-TOP: 0px; BORDER-BOTTOM: 0px" alt="Posted by Picasa" src="http://photos1.blogger.com/pbp.gif" align="absMiddle" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/img/295/1227/1024/DSC01460.jpg"&gt;&lt;img style="BORDER-RIGHT: #660066 2px solid; BORDER-TOP: #660066 2px solid; MARGIN: 2px; BORDER-LEFT: #660066 2px solid; BORDER-BOTTOM: #660066 2px solid" src="http://photos1.blogger.com/img/295/1227/400/DSC01460.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#3366ff;"&gt;یک تراموای شهری&lt;/span&gt; &lt;a href="http://picasa.google.com/" target="ext"&gt;&lt;img style="BORDER-RIGHT: 0px; PADDING-RIGHT: 0px; BORDER-TOP: 0px; PADDING-LEFT: 0px; BACKGROUND: none transparent scroll repeat 0% 0%; PADDING-BOTTOM: 0px; BORDER-LEFT: 0px; PADDING-TOP: 0px; BORDER-BOTTOM: 0px" alt="Posted by Picasa" src="http://photos1.blogger.com/pbp.gif" align="absMiddle" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6773701-112558139429858578?l=homaye-saadat.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6773701/posts/default/112558139429858578'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6773701/posts/default/112558139429858578'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://homaye-saadat.blogspot.com/2005_09_01_archive.html#112558139429858578' title=''/><author><name>homaye-saadat</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06166982904521501507</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://photos11.flickr.com/12573992_fb19dbbfcc_t.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6773701.post-112480213396774456</id><published>2005-08-23T14:38:00.000+02:00</published><updated>2005-08-23T17:44:08.360+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="color:#c0c0c0;"&gt;خبری از &lt;/span&gt;&lt;a href="http://web.peykeiran.com/new/iran/iran_news_body.aspx?ID=25802"&gt;&lt;span style="color:#ff99ff;"&gt;"پیک ایران"&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="color:#c0c0c0;"&gt; و طنز روز&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تعليق قانون الزام به داشتن وكيل در محاكم اصفهان كيهان: رئيس دادگستري اصفهان از تعليق قانون الزام به داشتن وكيل در محاكم اصفهان خبر داد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;********&lt;br /&gt;طنز: در همین راستا به خلافکاران محترم پیشنهاد داده می شود که جهت نشان دادن اعتراضات مدنی، به اقدامات زیر بپردازند!&lt;br /&gt;1: سارقین مسلح (با اسلحه های گرم و سرد و ولرم) و غیر مسلح، جاعلین، خائنین و سایر اصناف وابسته از این پس جهت نشان دادن اعتراض خود به این اقدام خودسر، دیگر دست به اعمال مجرمانه نزنند تا اعتراض خود را به شکل کاملا مدنی و غیر زدنی، اعلام دارند!&lt;br /&gt;2: قاتلین و عاملین شرارت و شقاوت نیز به همین نوع و روش فوق عمل نمایند!&lt;br /&gt;3: جاسوسها و جاسوسه های محترم نیز ضمن اجرای اعمال پیشنهادی فوق، در راهروها و سالن های دادگستری، بشکل مخفیانه مختص بخود گوش ایستاده تا به محض فسخ این عمل شرم آور توسط رئیس دادگستری، دیگر همکاران خویش را ( اعم از بند 1 و 2 ) باخبر نمایند!&lt;br /&gt;4: همگان سعی نمایند تا در جایگاه متهم یا مجرم قرار نگیرند تا مجبور به تحمل این قانون نشوند!&lt;br /&gt;5: وبلاگ نویسها و مقاله نویسهای محترم که در این زمانه از یک قاتل و جانی بالفطره (از برای رژیم) خطرناکتر بوده و می بایستی در زیر فشارهای روانی و جسمانی شدید (بخوانید شکنجه) بر علیه خود اقرار کنند، نیز کمافی السابق به این پیشنهاد عمل نمایند! (قبلا هم وکلای اینگونه متهمین یا مجرمین فرمایشی و دارای قدرت بسیار محدودی بودند، از اینرو نوشته شد که کمافی السابق به این توصیه عمل نمایند!)&lt;br /&gt;نکته پایانی: اگر به این پیشنهادات بدقت عمل شود، در آینده نزدیک شاهد برداشته شد قانون الزام حضور قاضی، بازجو و بازپرس و کارکنان شعب مختلف دادگاهها، نیز خواهیم بود .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;****************&lt;br /&gt;********&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دوباره سفری پیش آمد و دو سه روزی کم یا بیش در خدمت شما دوستان گل اعم از نظر دهنده یا ندهنده نیستم!&lt;br /&gt;با امید بهروزی و شادکامی!&lt;br /&gt;و اینهم عکسهای ایتالیا: &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="color:#c0c0c0;"&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#ff6666;"&gt;بعلت زیاد بودن عکسها، مابقی را در پستهای آینده درج می کنم. در ضمن داستان نیمه کاره این سفر را در بخش &lt;a href="http://homaye-saadat.blogspot.com/2005_06_01_homaye-saadat_archive.html"&gt;&lt;span style="color:#33ccff;"&gt;آرشیو به اسم "آخر هفته" &lt;/span&gt;&lt;/a&gt;بخوانید، البته در صورت تمایل.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/img/295/1227/1024/DSC01345.jpg"&gt;&lt;img style="BORDER-RIGHT: #660066 2px solid; BORDER-TOP: #660066 2px solid; MARGIN: 2px; BORDER-LEFT: #660066 2px solid; BORDER-BOTTOM: #660066 2px solid" src="http://photos1.blogger.com/img/295/1227/400/DSC01345.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;span style="color:#3366ff;"&gt;مک دونالدها همه جا هستند!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;img style="BORDER-RIGHT: 0px; PADDING-RIGHT: 0px; BORDER-TOP: 0px; PADDING-LEFT: 0px; BACKGROUND: none transparent scroll repeat 0% 0%; PADDING-BOTTOM: 0px; BORDER-LEFT: 0px; PADDING-TOP: 0px; BORDER-BOTTOM: 0px" alt="Posted by Picasa" src="http://photos1.blogger.com/pbp.gif" align="absMiddle" border="0" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/img/295/1227/1024/DSC01350.jpg"&gt;&lt;img style="BORDER-RIGHT: rgb(102,0,102) 2px solid; BORDER-TOP: rgb(102,0,102) 2px solid; MARGIN: 2px; BORDER-LEFT: rgb(102,0,102) 2px solid; BORDER-BOTTOM: rgb(102,0,102) 2px solid" src="http://photos1.blogger.com/img/295/1227/400/DSC01350.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#3366ff;"&gt;موزه ای که چهار تابلو از کارهای "میکل آنجلو" را به نمایش گزارده بود. متاسفانه با وجود صفی طویل آنهم ساعت دو بامداد مملو از جوانان مشتاق، نتوانستم داخل شوم. &lt;/span&gt;&lt;a href="http://picasa.google.com/" target="ext"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#3366ff;"&gt;&lt;img style="BORDER-RIGHT: 0px; PADDING-RIGHT: 0px; BORDER-TOP: 0px; PADDING-LEFT: 0px; BACKGROUND: 0% 50%; PADDING-BOTTOM: 0px; BORDER-LEFT: 0px; PADDING-TOP: 0px; BORDER-BOTTOM: 0px; moz-background-clip: initial; moz-background-origin: initial; moz-background-inline-policy: initial" alt="Posted by Picasa" src="http://photos1.blogger.com/pbp.gif" align="middle" border="0" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt; &lt;/p&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/img/295/1227/1024/DSC01356.jpg"&gt;&lt;img style="BORDER-RIGHT: #660066 2px solid; BORDER-TOP: #660066 2px solid; MARGIN: 2px; BORDER-LEFT: #660066 2px solid; BORDER-BOTTOM: #660066 2px solid" src="http://photos1.blogger.com/img/295/1227/400/DSC01356.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#3366ff;"&gt;بافت قدیم میلان&lt;/span&gt; &lt;a href="http://picasa.google.com/" target="ext"&gt;&lt;img style="BORDER-RIGHT: 0px; PADDING-RIGHT: 0px; BORDER-TOP: 0px; PADDING-LEFT: 0px; BACKGROUND: none transparent scroll repeat 0% 0%; PADDING-BOTTOM: 0px; BORDER-LEFT: 0px; PADDING-TOP: 0px; BORDER-BOTTOM: 0px" alt="Posted by Picasa" src="http://photos1.blogger.com/pbp.gif" align="absMiddle" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;/p&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/img/295/1227/1024/DSC01363.jpg"&gt;&lt;img style="BORDER-RIGHT: #660066 2px solid; BORDER-TOP: #660066 2px solid; MARGIN: 2px; BORDER-LEFT: #660066 2px solid; BORDER-BOTTOM: #660066 2px solid" src="http://photos1.blogger.com/img/295/1227/400/DSC01363.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#3366ff;"&gt;خیابانهای مرکزی&lt;/span&gt; &lt;a href="http://picasa.google.com/" target="ext"&gt;&lt;img style="BORDER-RIGHT: 0px; PADDING-RIGHT: 0px; BORDER-TOP: 0px; PADDING-LEFT: 0px; BACKGROUND: none transparent scroll repeat 0% 0%; PADDING-BOTTOM: 0px; BORDER-LEFT: 0px; PADDING-TOP: 0px; BORDER-BOTTOM: 0px" alt="Posted by Picasa" src="http://photos1.blogger.com/pbp.gif" align="absMiddle" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/img/295/1227/1024/DSC01451.jpg"&gt;&lt;img style="BORDER-RIGHT: #660066 2px solid; BORDER-TOP: #660066 2px solid; MARGIN: 2px; BORDER-LEFT: #660066 2px solid; BORDER-BOTTOM: #660066 2px solid" src="http://photos1.blogger.com/img/295/1227/400/DSC01451.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#3366ff;"&gt;ورودی میلان (شب را از ترس سارقان مدرن ایتالیا به سوئیس برگشته و نزدیک مرز ایتالیا در ماشین خوابیدیم آنهم فقط یکساعت این عکس مربوط به صبح که دوباره به ایتالیا برگشتیم، می باشد.!)&lt;/span&gt; &lt;a href="http://picasa.google.com/" target="ext"&gt;&lt;img style="BORDER-RIGHT: 0px; PADDING-RIGHT: 0px; BORDER-TOP: 0px; PADDING-LEFT: 0px; BACKGROUND: none transparent scroll repeat 0% 0%; PADDING-BOTTOM: 0px; BORDER-LEFT: 0px; PADDING-TOP: 0px; BORDER-BOTTOM: 0px" alt="Posted by Picasa" src="http://photos1.blogger.com/pbp.gif" align="absMiddle" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/img/295/1227/1024/DSC01436.jpg"&gt;&lt;img style="BORDER-RIGHT: #660066 2px solid; BORDER-TOP: #660066 2px solid; MARGIN: 2px; BORDER-LEFT: #660066 2px solid; BORDER-BOTTOM: #660066 2px solid" src="http://photos1.blogger.com/img/295/1227/400/DSC01436.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#3366ff;"&gt;این هم سمبلی بشکل پنج تن&lt;/span&gt;. &lt;a href="http://picasa.google.com/" target="ext"&gt;&lt;img style="BORDER-RIGHT: 0px; PADDING-RIGHT: 0px; BORDER-TOP: 0px; PADDING-LEFT: 0px; BACKGROUND: none transparent scroll repeat 0% 0%; PADDING-BOTTOM: 0px; BORDER-LEFT: 0px; PADDING-TOP: 0px; BORDER-BOTTOM: 0px" alt="Posted by Picasa" src="http://photos1.blogger.com/pbp.gif" align="absMiddle" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/img/295/1227/1024/DSC01428.jpg"&gt;&lt;img style="BORDER-RIGHT: #660066 2px solid; BORDER-TOP: #660066 2px solid; MARGIN: 2px; BORDER-LEFT: #660066 2px solid; BORDER-BOTTOM: #660066 2px solid" src="http://photos1.blogger.com/img/295/1227/400/DSC01428.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#3366ff;"&gt;شهر زیبای "کومو" که بلافاصله پس از مرز به آن وارد شدیم! (خانه های روستائی و بوی گل و گیاه مارا بیاد جائی شبیه به ایران انداخت!&lt;/span&gt; &lt;a href="http://picasa.google.com/" target="ext"&gt;&lt;img style="BORDER-RIGHT: 0px; PADDING-RIGHT: 0px; BORDER-TOP: 0px; PADDING-LEFT: 0px; BACKGROUND: none transparent scroll repeat 0% 0%; PADDING-BOTTOM: 0px; BORDER-LEFT: 0px; PADDING-TOP: 0px; BORDER-BOTTOM: 0px" alt="Posted by Picasa" src="http://photos1.blogger.com/pbp.gif" align="absMiddle" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/img/295/1227/1024/DSC01438.jpg"&gt;&lt;img style="BORDER-RIGHT: #660066 2px solid; BORDER-TOP: #660066 2px solid; MARGIN: 2px; BORDER-LEFT: #660066 2px solid; BORDER-BOTTOM: #660066 2px solid" src="http://photos1.blogger.com/img/295/1227/400/DSC01438.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;span style="color:#3366ff;"&gt;یک سمبل زیبا در کومو&lt;/span&gt; &lt;a href="http://picasa.google.com/" target="ext"&gt;&lt;img style="BORDER-RIGHT: 0px; PADDING-RIGHT: 0px; BORDER-TOP: 0px; PADDING-LEFT: 0px; BACKGROUND: none transparent scroll repeat 0% 0%; PADDING-BOTTOM: 0px; BORDER-LEFT: 0px; PADDING-TOP: 0px; BORDER-BOTTOM: 0px" alt="Posted by Picasa" src="http://photos1.blogger.com/pbp.gif" align="absMiddle" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/img/295/1227/1024/DSC01459.jpg"&gt;&lt;img style="BORDER-RIGHT: #660066 2px solid; BORDER-TOP: #660066 2px solid; MARGIN: 2px; BORDER-LEFT: #660066 2px solid; BORDER-BOTTOM: #660066 2px solid" src="http://photos1.blogger.com/img/295/1227/400/DSC01459.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#3366ff;"&gt;یک اتوموبیل بی صاحاب تبلیغاتی در بلوار&lt;/span&gt; &lt;a href="http://picasa.google.com/" target="ext"&gt;&lt;img style="BORDER-RIGHT: 0px; PADDING-RIGHT: 0px; BORDER-TOP: 0px; PADDING-LEFT: 0px; BACKGROUND: none transparent scroll repeat 0% 0%; PADDING-BOTTOM: 0px; BORDER-LEFT: 0px; PADDING-TOP: 0px; BORDER-BOTTOM: 0px" alt="Posted by Picasa" src="http://photos1.blogger.com/pbp.gif" align="absMiddle" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;/p&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/img/295/1227/1024/DSC01467.jpg"&gt;&lt;img style="BORDER-RIGHT: #660066 2px solid; BORDER-TOP: #660066 2px solid; MARGIN: 2px; BORDER-LEFT: #660066 2px solid; BORDER-BOTTOM: #660066 2px solid" src="http://photos1.blogger.com/img/295/1227/400/DSC01467.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#3366ff;"&gt;توضیحی ندارم!&lt;/span&gt; &lt;a href="http://picasa.google.com/" target="ext"&gt;&lt;img style="BORDER-RIGHT: 0px; PADDING-RIGHT: 0px; BORDER-TOP: 0px; PADDING-LEFT: 0px; BACKGROUND: none transparent scroll repeat 0% 0%; PADDING-BOTTOM: 0px; BORDER-LEFT: 0px; PADDING-TOP: 0px; BORDER-BOTTOM: 0px" alt="Posted by Picasa" src="http://photos1.blogger.com/pbp.gif" align="absMiddle" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6773701-112480213396774456?l=homaye-saadat.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6773701/posts/default/112480213396774456'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6773701/posts/default/112480213396774456'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://homaye-saadat.blogspot.com/2005_08_01_archive.html#112480213396774456' title=''/><author><name>homaye-saadat</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06166982904521501507</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://photos11.flickr.com/12573992_fb19dbbfcc_t.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6773701.post-112438700098067194</id><published>2005-08-18T19:16:00.001+02:00</published><updated>2005-08-18T20:01:04.826+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="color:#999999;"&gt;با درود بی کران خدمت دوستان عزیزم.&lt;br /&gt;با توجه به استقبال شما عزیزان، نسبت به عکسهای این وبلاگ، برآن شدم که این پست را به عکس اختصاص دهم تا از آن لذت ببرید.&lt;br /&gt;پیروز و پایدار باشید!&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/img/295/1227/1024/DSC02150.jpg"&gt;&lt;img style="BORDER-RIGHT: rgb(102,0,102) 2px solid; BORDER-TOP: rgb(102,0,102) 2px solid; MARGIN: 2px; BORDER-LEFT: rgb(102,0,102) 2px solid; BORDER-BOTTOM: rgb(102,0,102) 2px solid" src="http://photos1.blogger.com/img/295/1227/400/DSC02150.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="color:#3366ff;"&gt;جوجه تیغی در باغچه خانه ام&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;a href="http://picasa.google.com/" target="ext"&gt;&lt;img style="BORDER-RIGHT: 0px; PADDING-RIGHT: 0px; BORDER-TOP: 0px; PADDING-LEFT: 0px; BACKGROUND: 0% 50%; PADDING-BOTTOM: 0px; BORDER-LEFT: 0px; PADDING-TOP: 0px; BORDER-BOTTOM: 0px; moz-background-clip: initial; moz-background-origin: initial; moz-background-inline-policy: initial" alt="Posted by Picasa" src="http://photos1.blogger.com/pbp.gif" align="middle" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/img/295/1227/1024/DSC02028.jpg"&gt;&lt;img style="BORDER-RIGHT: rgb(102,0,102) 2px solid; BORDER-TOP: rgb(102,0,102) 2px solid; MARGIN: 2px; BORDER-LEFT: rgb(102,0,102) 2px solid; BORDER-BOTTOM: rgb(102,0,102) 2px solid" src="http://photos1.blogger.com/img/295/1227/400/DSC02028.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="color:#3366ff;"&gt;دریاچه خصوصی متعلق به یکی از دوستان سوئیسی&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#3366ff;"&gt;البته همیشه پول بلیط را با احترام ازما می گیرد و ما هم می دهیم (مبلغ ناچیزی است)&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;a href="http://picasa.google.com/" target="ext"&gt;&lt;img style="BORDER-RIGHT: 0px; PADDING-RIGHT: 0px; BORDER-TOP: 0px; PADDING-LEFT: 0px; BACKGROUND: 0% 50%; PADDING-BOTTOM: 0px; BORDER-LEFT: 0px; PADDING-TOP: 0px; BORDER-BOTTOM: 0px; moz-background-clip: initial; moz-background-origin: initial; moz-background-inline-policy: initial" alt="Posted by Picasa" src="http://photos1.blogger.com/pbp.gif" align="middle" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/img/295/1227/1024/DSC01973.jpg"&gt;&lt;img style="BORDER-RIGHT: rgb(102,0,102) 2px solid; BORDER-TOP: rgb(102,0,102) 2px solid; MARGIN: 2px; BORDER-LEFT: rgb(102,0,102) 2px solid; BORDER-BOTTOM: rgb(102,0,102) 2px solid" src="http://photos1.blogger.com/img/295/1227/400/DSC01973.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="color:#3366ff;"&gt;همان دریاچه&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;a href="http://picasa.google.com/" target="ext"&gt;&lt;img style="BORDER-RIGHT: 0px; PADDING-RIGHT: 0px; BORDER-TOP: 0px; PADDING-LEFT: 0px; BACKGROUND: 0% 50%; PADDING-BOTTOM: 0px; BORDER-LEFT: 0px; PADDING-TOP: 0px; BORDER-BOTTOM: 0px; moz-background-clip: initial; moz-background-origin: initial; moz-background-inline-policy: initial" alt="Posted by Picasa" src="http://photos1.blogger.com/pbp.gif" align="middle" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/img/295/1227/1024/DSC020691.jpg"&gt;&lt;img style="BORDER-RIGHT: rgb(102,0,102) 2px solid; BORDER-TOP: rgb(102,0,102) 2px solid; MARGIN: 2px; BORDER-LEFT: rgb(102,0,102) 2px solid; BORDER-BOTTOM: rgb(102,0,102) 2px solid" src="http://photos1.blogger.com/img/295/1227/400/DSC020691.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#3366ff;"&gt;منظره ولایتی که در آن زندگی می کنم از بالا! &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/img/295/1227/1024/DSC02010.jpg"&gt;&lt;img style="BORDER-RIGHT: rgb(102,0,102) 2px solid; BORDER-TOP: rgb(102,0,102) 2px solid; MARGIN: 2px; BORDER-LEFT: rgb(102,0,102) 2px solid; BORDER-BOTTOM: rgb(102,0,102) 2px solid" src="http://photos1.blogger.com/img/295/1227/400/DSC02010.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;a href="http://picasa.google.com/" target="ext"&gt;&lt;img style="BORDER-RIGHT: 0px; PADDING-RIGHT: 0px; BORDER-TOP: 0px; PADDING-LEFT: 0px; BACKGROUND: 0% 50%; PADDING-BOTTOM: 0px; BORDER-LEFT: 0px; PADDING-TOP: 0px; BORDER-BOTTOM: 0px; moz-background-clip: initial; moz-background-origin: initial; moz-background-inline-policy: initial" alt="Posted by Picasa" src="http://photos1.blogger.com/pbp.gif" align="middle" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/img/295/1227/1024/DSC02125.jpg"&gt;&lt;img style="BORDER-RIGHT: rgb(102,0,102) 2px solid; BORDER-TOP: rgb(102,0,102) 2px solid; MARGIN: 2px; BORDER-LEFT: rgb(102,0,102) 2px solid; BORDER-BOTTOM: rgb(102,0,102) 2px solid" src="http://photos1.blogger.com/img/295/1227/400/DSC02125.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;span style="color:#3366ff;"&gt;ده ییلاقی متعلق به افراد پولدار&lt;/span&gt; &lt;/p&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;a href="http://picasa.google.com/" target="ext"&gt;&lt;img style="BORDER-RIGHT: 0px; PADDING-RIGHT: 0px; BORDER-TOP: 0px; PADDING-LEFT: 0px; BACKGROUND: 0% 50%; PADDING-BOTTOM: 0px; BORDER-LEFT: 0px; PADDING-TOP: 0px; BORDER-BOTTOM: 0px; moz-background-clip: initial; moz-background-origin: initial; moz-background-inline-policy: initial" alt="Posted by Picasa" src="http://photos1.blogger.com/pbp.gif" align="middle" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/img/295/1227/1024/DSC01968.jpg"&gt;&lt;img style="BORDER-RIGHT: rgb(102,0,102) 2px solid; BORDER-TOP: rgb(102,0,102) 2px solid; MARGIN: 2px; BORDER-LEFT: rgb(102,0,102) 2px solid; BORDER-BOTTOM: rgb(102,0,102) 2px solid" src="http://photos1.blogger.com/img/295/1227/400/DSC01968.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;span style="color:#3366ff;"&gt;دریاچه از نمای دیگر&lt;/span&gt;&lt;a href="http://picasa.google.com/" target="ext"&gt;&lt;img style="BORDER-RIGHT: 0px; PADDING-RIGHT: 0px; BORDER-TOP: 0px; PADDING-LEFT: 0px; BACKGROUND: 0% 50%; PADDING-BOTTOM: 0px; BORDER-LEFT: 0px; PADDING-TOP: 0px; BORDER-BOTTOM: 0px; moz-background-clip: initial; moz-background-origin: initial; moz-background-inline-policy: initial" alt="Posted by Picasa" src="http://photos1.blogger.com/pbp.gif" align="middle" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/img/295/1227/1024/DSC01965.jpg"&gt;&lt;img style="BORDER-RIGHT: rgb(102,0,102) 2px solid; BORDER-TOP: rgb(102,0,102) 2px solid; MARGIN: 2px; BORDER-LEFT: rgb(102,0,102) 2px solid; BORDER-BOTTOM: rgb(102,0,102) 2px solid" src="http://photos1.blogger.com/img/295/1227/400/DSC01965.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#3366ff;"&gt;تک درختی بی پناهم&lt;/span&gt; &lt;a href="http://picasa.google.com/" target="ext"&gt;&lt;img style="BORDER-RIGHT: 0px; PADDING-RIGHT: 0px; BORDER-TOP: 0px; PADDING-LEFT: 0px; BACKGROUND: 0% 50%; PADDING-BOTTOM: 0px; BORDER-LEFT: 0px; PADDING-TOP: 0px; BORDER-BOTTOM: 0px; moz-background-clip: initial; moz-background-origin: initial; moz-background-inline-policy: initial" alt="Posted by Picasa" src="http://photos1.blogger.com/pbp.gif" align="middle" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/img/295/1227/1024/DSC01830.jpg"&gt;&lt;img style="BORDER-RIGHT: rgb(102,0,102) 2px solid; BORDER-TOP: rgb(102,0,102) 2px solid; MARGIN: 2px; BORDER-LEFT: rgb(102,0,102) 2px solid; BORDER-BOTTOM: rgb(102,0,102) 2px solid" src="http://photos1.blogger.com/img/295/1227/400/DSC01830.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#3366ff;"&gt;رودخانه بین زوریخ و برن&lt;/span&gt; &lt;a href="http://picasa.google.com/" target="ext"&gt;&lt;img style="BORDER-RIGHT: 0px; PADDING-RIGHT: 0px; BORDER-TOP: 0px; PADDING-LEFT: 0px; BACKGROUND: 0% 50%; PADDING-BOTTOM: 0px; BORDER-LEFT: 0px; PADDING-TOP: 0px; BORDER-BOTTOM: 0px; moz-background-clip: initial; moz-background-origin: initial; moz-background-inline-policy: initial" alt="Posted by Picasa" src="http://photos1.blogger.com/pbp.gif" align="middle" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/img/295/1227/1024/DSC01964.jpg"&gt;&lt;img style="BORDER-RIGHT: rgb(102,0,102) 2px solid; BORDER-TOP: rgb(102,0,102) 2px solid; MARGIN: 2px; BORDER-LEFT: rgb(102,0,102) 2px solid; BORDER-BOTTOM: rgb(102,0,102) 2px solid" src="http://photos1.blogger.com/img/295/1227/400/DSC01964.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#3366ff;"&gt;خانه روستائی&lt;/span&gt; &lt;a href="http://picasa.google.com/" target="ext"&gt;&lt;img style="BORDER-RIGHT: 0px; PADDING-RIGHT: 0px; BORDER-TOP: 0px; PADDING-LEFT: 0px; BACKGROUND: 0% 50%; PADDING-BOTTOM: 0px; BORDER-LEFT: 0px; PADDING-TOP: 0px; BORDER-BOTTOM: 0px; moz-background-clip: initial; moz-background-origin: initial; moz-background-inline-policy: initial" alt="Posted by Picasa" src="http://photos1.blogger.com/pbp.gif" align="middle" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/img/295/1227/1024/DSC01874.jpg"&gt;&lt;img style="BORDER-RIGHT: rgb(102,0,102) 2px solid; BORDER-TOP: rgb(102,0,102) 2px solid; MARGIN: 2px; BORDER-LEFT: rgb(102,0,102) 2px solid; BORDER-BOTTOM: rgb(102,0,102) 2px solid" src="http://photos1.blogger.com/img/295/1227/400/DSC01874.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#3366ff;"&gt;قطار روبروئی&lt;/span&gt; &lt;a href="http://picasa.google.com/" target="ext"&gt;&lt;img style="BORDER-RIGHT: 0px; PADDING-RIGHT: 0px; BORDER-TOP: 0px; PADDING-LEFT: 0px; BACKGROUND: 0% 50%; PADDING-BOTTOM: 0px; BORDER-LEFT: 0px; PADDING-TOP: 0px; BORDER-BOTTOM: 0px; moz-background-clip: initial; moz-background-origin: initial; moz-background-inline-policy: initial" alt="Posted by Picasa" src="http://photos1.blogger.com/pbp.gif" align="middle" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/img/295/1227/1024/DSC01772.jpg"&gt;&lt;img style="BORDER-RIGHT: rgb(102,0,102) 2px solid; BORDER-TOP: rgb(102,0,102) 2px solid; MARGIN: 2px; BORDER-LEFT: rgb(102,0,102) 2px solid; BORDER-BOTTOM: rgb(102,0,102) 2px solid" src="http://photos1.blogger.com/img/295/1227/400/DSC01772.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#3366ff;"&gt;جائی شبیه به حافظیه در برن!&lt;/span&gt; &lt;a href="http://picasa.google.com/" target="ext"&gt;&lt;img style="BORDER-RIGHT: 0px; PADDING-RIGHT: 0px; BORDER-TOP: 0px; PADDING-LEFT: 0px; BACKGROUND: 0% 50%; PADDING-BOTTOM: 0px; BORDER-LEFT: 0px; PADDING-TOP: 0px; BORDER-BOTTOM: 0px; moz-background-clip: initial; moz-background-origin: initial; moz-background-inline-policy: initial" alt="Posted by Picasa" src="http://photos1.blogger.com/pbp.gif" align="middle" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/img/295/1227/1024/DSC01928.jpg"&gt;&lt;img style="BORDER-RIGHT: rgb(102,0,102) 2px solid; BORDER-TOP: rgb(102,0,102) 2px solid; MARGIN: 2px; BORDER-LEFT: rgb(102,0,102) 2px solid; BORDER-BOTTOM: rgb(102,0,102) 2px solid" src="http://photos1.blogger.com/img/295/1227/400/DSC01928.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#3366ff;"&gt;کارخانه&lt;/span&gt; &lt;a href="http://picasa.google.com/" target="ext"&gt;&lt;img style="BORDER-RIGHT: 0px; PADDING-RIGHT: 0px; BORDER-TOP: 0px; PADDING-LEFT: 0px; BACKGROUND: 0% 50%; PADDING-BOTTOM: 0px; BORDER-LEFT: 0px; PADDING-TOP: 0px; BORDER-BOTTOM: 0px; moz-background-clip: initial; moz-background-origin: initial; moz-background-inline-policy: initial" alt="Posted by Picasa" src="http://photos1.blogger.com/pbp.gif" align="middle" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/img/295/1227/1024/DSC01858.jpg"&gt;&lt;img style="BORDER-RIGHT: #660066 2px solid; BORDER-TOP: #660066 2px solid; MARGIN: 2px; BORDER-LEFT: #660066 2px solid; BORDER-BOTTOM: #660066 2px solid" src="http://photos1.blogger.com/img/295/1227/400/DSC01858.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#3366ff;"&gt;و بلاخره دریاچه یک استان ایتالیائی زبان سوئیس که فیلمی از جیمز باند در این دریاچه ساخته شده و پاتوق آرنولد شوایتزینگر و سیلوستر استالونه می باشد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;span style="color:#999999;"&gt;ا&lt;span style="font-size:85%;"&gt;گر کامنت گزارهای خوبی باشید، سری بعدی عکسهائی از ایتالیا خواهم گزارد و اگر که نه، باز هم خواهم گزارد پس توفیری نمی کند!&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;a href="http://picasa.google.com/" target="ext"&gt;&lt;img style="BORDER-RIGHT: 0px; PADDING-RIGHT: 0px; BORDER-TOP: 0px; PADDING-LEFT: 0px; BACKGROUND: none transparent scroll repeat 0% 0%; PADDING-BOTTOM: 0px; BORDER-LEFT: 0px; PADDING-TOP: 0px; BORDER-BOTTOM: 0px" alt="Posted by Picasa" src="http://photos1.blogger.com/pbp.gif" align="absMiddle" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6773701-112438700098067194?l=homaye-saadat.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6773701/posts/default/112438700098067194'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6773701/posts/default/112438700098067194'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://homaye-saadat.blogspot.com/2005_08_01_archive.html#112438700098067194' title=''/><author><name>homaye-saadat</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06166982904521501507</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://photos11.flickr.com/12573992_fb19dbbfcc_t.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6773701.post-112419835482069387</id><published>2005-08-16T14:53:00.000+02:00</published><updated>2005-08-16T18:19:42.973+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="color:#c0c0c0;"&gt;با درود بی کران.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;1: مثل اینست که اگر تعداد نظرات این وبلاگ به بالای بیست نظر برسه، دنیا به آخرمی رسه! جنگ اتمی شروع می شه و زلزله های شدیدی همراه با گردبادهای سیاه کل زمین رو نابود می کنه و نیروهای اهرمنی "هاری پاتر" رو به "لرد ولدمورت" می سپارند.&lt;br /&gt;2: دیروز پس از مدتها یاد&lt;/span&gt; &lt;a href="http://sahand193.blogspot.com/"&gt;&lt;span style="color:#3366ff;"&gt;وبلاگ قدیمی ام&lt;/span&gt;&lt;/a&gt; &lt;span style="color:#c0c0c0;"&gt;افتادم! سری به این وبلاگ که با وجود معصومیت و مظلومیتش همواره پایدار ایستاده، زدم. متاسفانه هرکاری کردم یادم نیومد که پسورد برا لوگین کردنش چی بوده! این وبلاگ مربوط بزمانی می شه که من با اسم شعری و مستعار "سهند" می نوشتم. اونوقتها گفتن شعر برام بسختی الان نبود و&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#3366ff;"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a href="http://sahand193.blogspot.com/"&gt;&lt;span style="color:#3366ff;"&gt;این دو شعری&lt;/span&gt;&lt;/a&gt; &lt;span style="color:#c0c0c0;"&gt;که در اون وبلاگ می بینید، از آخرین ته کیسه هاست.&lt;br /&gt;3: زمانی از یه دوستی در زوریخ شنیدم که خانمش (که سه سالیست باهم ازدواج کردند) یکی از کهنه وبلاگ نویسها و شاید اولین وبلاگ نویس زن ایرانی باشه. ندا گرداننده وبلاگ&lt;/span&gt; &lt;a href="http://www.neda.blogspot.com/"&gt;"&lt;span style="color:#3366ff;"&gt;افکار پراکنده یک زن منسجم" &lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="color:#c0c0c0;"&gt;رو دوباری از طریق تلفنهائی که برادیو زوریخ می زد و در مورد ماهنامه ما نظر می داد، می شناختم و چند بار بمناسبتهای مختلف که تلفن زدم و تبریک گفتم، از من دعوت کرده بودند که بمنزلشون برم و متاسفانه تا بحال موفق برفتن نشدم! و حتما دوستم یا همون اکبر آقای معروف ازم ناراحت شده. تابحال نمی دونستم کدوم وبلاگ متعلق به اونه اما پریروز با جستجوی فارسی در کلمه جشن "استریت پاراده" بطور اتفاقی این وبلاگ رو پیدا کردم، واقعا از شجاعت و شهامتش که در عین سادگی و لطافت خاص در بین کلماتش چرخ می خورد، شگفت زده شدم.&lt;br /&gt;او  تابوهائی را شکسته که شکستن هرکدامش برای مردها هم جرات می خواهد! و باظرافت نشان داده که زنها هم می توانند اگر بخواهند.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="color:#c0c0c0;"&gt;بمانند در این راه افراد کم شعوری چه پسوندها و پیشوندها به او چسبانده و باعث شدند برای مدتهای طولانی دیگر ننویسد. این وبلاگ حتی از وبلاگ خورشید خانم هم قدیمی تره. البته از&lt;/span&gt; &lt;a href="http://i.hoder.com/"&gt;&lt;span style="color:#3366ff;"&gt;حسین درخشان&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="color:#c0c0c0;"&gt; اگه&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#c0c0c0;"&gt; بپرسید، می گه مرجان عالمی (خانمش) اولین بوده اما برام مهم نیست کی اول و کی دوم بوده، مهم اینه که این سبک نوشتاری رو اگر از کسی سراغ پیدا کردین، بدونید شروع کننده اش ندا بوده است. از سال 2002 ندا نوشتن رو رها کرده و مشغول شوهر داری شده است و من برای اینکه دوباره او را به وب نویسی برگردانم، از خورشید خانم و پینکفلویدیش در قسمت نظر همکاری خواستم که هنوز جوابی نگرفتم.&lt;br /&gt;از همینجا برای این بانوی خوب و دوست داشتنی و شجاع آرزوی پیروزی و سرافرازی می کنم. هرچند که می دونم این نوشته را نمی تواند بخواند.&lt;br /&gt;از تمامی دوستانی که با ارائه نظراتشون با من همدلی و همیاری یا انتقاد می کنند، نیز متشکرم.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="color:#c0c0c0;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/img/295/1227/1024/DSC01976.jpg"&gt;&lt;img style="BORDER-RIGHT: rgb(102,0,102) 2px solid; BORDER-TOP: rgb(102,0,102) 2px solid; MARGIN: 2px; BORDER-LEFT: rgb(102,0,102) 2px solid; BORDER-BOTTOM: rgb(102,0,102) 2px solid" src="http://photos1.blogger.com/img/295/1227/400/DSC01976.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;span style="color:#3366ff;"&gt;دریاچه خصوصی نزدیک شهر&lt;/span&gt; &lt;/p&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;a href="http://picasa.google.com/" target="ext"&gt;&lt;img style="BORDER-RIGHT: 0px; PADDING-RIGHT: 0px; BORDER-TOP: 0px; PADDING-LEFT: 0px; BACKGROUND: 0% 50%; PADDING-BOTTOM: 0px; BORDER-LEFT: 0px; PADDING-TOP: 0px; BORDER-BOTTOM: 0px; moz-background-clip: initial; moz-background-origin: initial; moz-background-inline-policy: initial" alt="Posted by Picasa" src="http://photos1.blogger.com/pbp.gif" align="middle" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/img/295/1227/1024/DSC01980.jpg"&gt;&lt;img style="BORDER-RIGHT: rgb(102,0,102) 2px solid; BORDER-TOP: rgb(102,0,102) 2px solid; MARGIN: 2px; BORDER-LEFT: rgb(102,0,102) 2px solid; BORDER-BOTTOM: rgb(102,0,102) 2px solid" src="http://photos1.blogger.com/img/295/1227/400/DSC01980.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;span style="color:#3366ff;"&gt;من درحال غرق شدن!&lt;/span&gt; &lt;/p&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;a href="http://picasa.google.com/" target="ext"&gt;&lt;img style="BORDER-RIGHT: 0px; PADDING-RIGHT: 0px; BORDER-TOP: 0px; PADDING-LEFT: 0px; BACKGROUND: 0% 50%; PADDING-BOTTOM: 0px; BORDER-LEFT: 0px; PADDING-TOP: 0px; BORDER-BOTTOM: 0px; moz-background-clip: initial; moz-background-origin: initial; moz-background-inline-policy: initial" alt="Posted by Picasa" src="http://photos1.blogger.com/pbp.gif" align="middle" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6773701-112419835482069387?l=homaye-saadat.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6773701/posts/default/112419835482069387'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6773701/posts/default/112419835482069387'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://homaye-saadat.blogspot.com/2005_08_01_archive.html#112419835482069387' title=''/><author><name>homaye-saadat</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06166982904521501507</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://photos11.flickr.com/12573992_fb19dbbfcc_t.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6773701.post-112399339262443814</id><published>2005-08-14T06:23:00.000+02:00</published><updated>2005-08-14T07:31:23.250+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="color:#999999;"&gt;اینهم چند عکس دیگر که امروز پستشون کردم تا شما عزیزان روئیت فرمائید. دیروز در زوریخ جشن بزرگی بود که متاسفانه موفق بدیدارش نشدم! یعنی فراموش کردم و برخلاف سالهای قبل که تعدادی از دوستان زوریخی یادآوری می کردند، امسال خبری نشد. خواستم عکسهای زیبائی بگیرم که برسم یادبود در وبلاگ بگذارم که متاسفانه اینطور شد. در دو سال گذشته من به این جشن رفته بودم که یک سالش بارندگی بود و خلوت و پارسال نیز بعلت گم کردن دوستان در شلوغی، وقتم صرف پیدا کردن دوستانم شد! این جشن بنام استریت پاراده &lt;a href="http://images.google.ch/images?q=Street%20Parade&amp;hl=de&amp;amp;lr=&amp;sa=N&amp;amp;tab=wi"&gt;&lt;span style="color:#3366ff;"&gt;(Street Parade)&lt;/span&gt;&lt;/a&gt; یکی از جشنهای بزرگ دنیاست که جمعیتی میلیونی را بخیابانهای زوریخ می کشاند. مردم از تمامی کشورها و ملل و اقوام با لباسهای عجیب و غریب و رنگی و رقصهای سنتی و مدرن در این جشن شرکت کرده و بصورت کاروان و توسط ماشینهای بزرگی بطور متحرک به حرکتهای موزون غیر اسلامی می پردازند و البته گاهی بعضی از خواهران حاضر در این جشن در نپوشیدن لباس افراط می کنند (تفریط در حجاب) و صد البته این از رسوم قبیله ای آنها محسوب می شود. از سرخپوستان آمریکائی تا برزیلی ها و قبائل استوا، همچنین کشورهای شرق آسیا بطورر سمبلیک اقدام بپوشیدن لباسهای ملی کرده و رقصهای سنتی اجرا می کنند. گاهی تعدادی نیز که از کشورهای کم فرهنگ تر هستند، فقط لایه ای از رنگ را به بدن خود مالیده و نوعی پوشش عجیب را تداعی می کنند. در مدتی که من شاهد این مراسم بودم دائما فکر می کردم که مثلا چه می شد اگر از کشور ماهم زنان و مردانی با پوشش محلی (آذری، بلوچی، مازندرانی، گیلکی یا گیلانی و یا عشایر فارس) با ساز و نقاره یا سازهای دیگر در این جشن شرکت می کردند؟ باور کنید با این کار بیشترین توجهات رسانه ها و مردم را می توانند جلب کنند.&lt;br /&gt;از این مسائل که بگذریم، در حاشیه این جشن تعدادی بفروش لوازمهای تزئینی کشور خویش پرداخته و سوداگری می نمایند. همچنین در اطراف این کاروانها که با بلندگوها و آمپلی فایرهای قوی خویش گوش ها را کر می کنند، مردم بسیار زیادی شاهد این برنامه ها هستند و می توان گفت جای سوزن انداختن هم نمی باشد. در یک کلام: اگر بخواهید بسیاری از قبائل دنیا را (که حداقل هشتاد روز برای گشتن دور زمین لازم است!!!) در یک روز ببینید، سری به این جشن بزنید! ( اینم سبک شعارهای تبلیغاتی بعضی از دفترهای مسافرتی!)&lt;br /&gt;فعلا در بالا و روی کلمه لاتین "استریت پاراده" لینک عکسهای این جشن را گذاشته ام فقط امیدوارم دوستان بتوانند فارغ از مسائل فیلتری آنها را مشاهده فرمایند. اگر گاهی درتک و توکی از عکسها زنهائی را با پوشش نامتعارف می بینید، دلیل بر فاسد بودن و بی محتوا بودن این جشن نمی باشد چون براستی تعداد این نوع ملل یا مردم این مدلی آنقدر کم است که در کل جشن انگشت شمارند.&lt;br /&gt;فدای همه شما عزیزان!&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/img/295/1227/1024/DSC02609.jpg"&gt;&lt;img style="BORDER-RIGHT: #660066 2px solid; BORDER-TOP: #660066 2px solid; MARGIN: 2px; BORDER-LEFT: #660066 2px solid; BORDER-BOTTOM: #660066 2px solid" src="http://photos1.blogger.com/img/295/1227/400/DSC02609.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="color:#3366ff;"&gt;مسابقه قطار با اتوموبیل&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;a href="http://picasa.google.com/" target="ext"&gt;&lt;img style="BORDER-RIGHT: 0px; PADDING-RIGHT: 0px; BORDER-TOP: 0px; PADDING-LEFT: 0px; BACKGROUND: none transparent scroll repeat 0% 0%; PADDING-BOTTOM: 0px; BORDER-LEFT: 0px; PADDING-TOP: 0px; BORDER-BOTTOM: 0px" alt="Posted by Picasa" src="http://photos1.blogger.com/pbp.gif" align="absMiddle" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/img/295/1227/1024/DSC02608.jpg"&gt;&lt;img style="BORDER-RIGHT: #660066 2px solid; BORDER-TOP: #660066 2px solid; MARGIN: 2px; BORDER-LEFT: #660066 2px solid; BORDER-BOTTOM: #660066 2px solid" src="http://photos1.blogger.com/img/295/1227/400/DSC02608.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="color:#3366ff;"&gt;دریاچه بین راه و عمیقترین دریاچه سوئیس&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;a href="http://picasa.google.com/" target="ext"&gt;&lt;img style="BORDER-RIGHT: 0px; PADDING-RIGHT: 0px; BORDER-TOP: 0px; PADDING-LEFT: 0px; BACKGROUND: none transparent scroll repeat 0% 0%; PADDING-BOTTOM: 0px; BORDER-LEFT: 0px; PADDING-TOP: 0px; BORDER-BOTTOM: 0px" alt="Posted by Picasa" src="http://photos1.blogger.com/pbp.gif" align="absMiddle" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/img/295/1227/1024/DSC02523.jpg"&gt;&lt;img style="BORDER-RIGHT: #660066 2px solid; BORDER-TOP: #660066 2px solid; MARGIN: 2px; BORDER-LEFT: #660066 2px solid; BORDER-BOTTOM: #660066 2px solid" src="http://photos1.blogger.com/img/295/1227/400/DSC02523.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="color:#3366ff;"&gt;مجسمه کنار دریاچه ساخت یک مجسمه ساز معروف&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;a href="http://picasa.google.com/" target="ext"&gt;&lt;img style="BORDER-RIGHT: 0px; PADDING-RIGHT: 0px; BORDER-TOP: 0px; PADDING-LEFT: 0px; BACKGROUND: none transparent scroll repeat 0% 0%; PADDING-BOTTOM: 0px; BORDER-LEFT: 0px; PADDING-TOP: 0px; BORDER-BOTTOM: 0px" alt="Posted by Picasa" src="http://photos1.blogger.com/pbp.gif" align="absMiddle" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/img/295/1227/1024/DSC02555.jpg"&gt;&lt;img style="BORDER-RIGHT: #660066 2px solid; BORDER-TOP: #660066 2px solid; MARGIN: 2px; BORDER-LEFT: #660066 2px solid; BORDER-BOTTOM: #660066 2px solid" src="http://photos1.blogger.com/img/295/1227/400/DSC02555.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#3366ff;"&gt;باربی ها در ویترین&lt;/span&gt; &lt;a href="http://picasa.google.com/" target="ext"&gt;&lt;img style="BORDER-RIGHT: 0px; PADDING-RIGHT: 0px; BORDER-TOP: 0px; PADDING-LEFT: 0px; BACKGROUND: none transparent scroll repeat 0% 0%; PADDING-BOTTOM: 0px; BORDER-LEFT: 0px; PADDING-TOP: 0px; BORDER-BOTTOM: 0px" alt="Posted by Picasa" src="http://photos1.blogger.com/pbp.gif" align="absMiddle" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6773701-112399339262443814?l=homaye-saadat.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6773701/posts/default/112399339262443814'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6773701/posts/default/112399339262443814'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://homaye-saadat.blogspot.com/2005_08_01_archive.html#112399339262443814' title=''/><author><name>homaye-saadat</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06166982904521501507</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://photos11.flickr.com/12573992_fb19dbbfcc_t.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6773701.post-112360023194573848</id><published>2005-08-09T17:10:00.000+02:00</published><updated>2005-08-11T14:29:51.840+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div style="TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span style="COLOR: rgb(153,153,153)"&gt;سلام دوستان عزیزم.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="COLOR: rgb(153,153,153)"&gt;من اومدم، با کوهی از خستگی و خواب آلودی! در این مدت از شش صبح بیدار شده و گاها حدود دو بامداد روز دیگر بخواب رفته و پس از چهار ساعتی خواب آشفته باز بیدار می شدم و....&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="COLOR: rgb(153,153,153)"&gt;روزی که به زوریخ رسیدم، جشن بود اما از ترقه بازیهای آنچنانی سالهای قبلی خبری نبود. مردم بطور خودجوش ترقه ریقوئی در می کردند و بعد که باران گرفت، من بسوی پناهگاه دوستم روان شدم. عکسهای زیادی گرفتم که همه در این پست جا نمی شوند و مجبورم فقط چندتا را در اینجا بگذارم!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="COLOR: rgb(153,153,153)"&gt;جای همتون خالی بود. پس از چند سالی که ماهی حداقل یکبار به این شهر می آیم، توسط دوست قدیمی ام "وحید" متوجه شدم که فدراسیون جهانی فوتبال "فیفا" در این شهر قرار دارد! البته قبلا فکر می کردم این یکی از شعبه های فیفا در سوئیس می باشد اما دوستم مرا از اشتباه درآورد. از سر کنجکاوی با ماشین به آنجا رفتیم و چند عکس گرفتم. با توجه به خطر اپیدمی شده تروریسم و ترس از افراطیون مسلمان، این عکس برداری ما با چشمان کنجکاو پیرمردهای بی نهایت خوش تیپ فیفا (که در حال سوار شدن بماشینهای اتمی و شیکشان بودند) مواجه شد. چندی قبل همین فدراسیون، ایران را بخاطر سهل انگاری در حفظ جان تماشاگران مسابقه ایران با ژاپن که منجر به کشته شدن چند نفر شد، بپرداخت جریمه سنگیی با واحد پولی "فرانک" مجبور کرده بود. باز شنیدم که چندی قبل در کنار دریاچه زیبای زوریخ چادر عظیمی از طرف همین فدراسیون راه اندازی شده و اکثر فوتبالیستهای مشهور دنیا در آن گرد هم آمده بودند، از جمله علی دائی! فیفا حدود 4 میلیار دلار سرمایه دارد و از قدرتمندترین سازمانهای ورزشی دنیاست. در سیستم این فدراسیون در افتادن یک فوتبالیست با سیاستهای مافیائی آن می تواند عواقبی برای آن فرد خاطی بوجود آورد که بر سر مارادونا بوجود آمد و او را گوشه نشین کرد!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="COLOR: rgb(153,153,153)"&gt;در زیر عکسی از این فدراسون نچندان بزرگ اما زیبا و پیچیده مشاهده می فرمائید.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="COLOR: rgb(153,153,153)"&gt;در مدتی که زوریخ بودم، دوستانی از سر لطف مرا بطور غیر مستقیم دعوت کرده بودند، اما متاسفانه بعلت گرفتاری های روزانه و خستگی های شبانه، نتوانستم خدمت ایشان برسم. در همینجا از این دوستان عذر خواهی کرده و بخاطر لطفشان تشکر می کنم. گفتنیها بسیار است اما بهتر است جای گفتار را با عکسها پر کنم که از صدها کلام گویا ترند.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="COLOR: rgb(153,153,153)"&gt;از تمام دوستانی که کامنتهایم را به عدد زیبای سیزده می رسانند، تشکر می کنم و دست تک تک شما مهربانان و از جان عزیزترم را می بوسم. راستی من دو سه روزه که برگشتم اما بخاطر خستگی و کسر خواب و نیز درهم ریخته بودن سیستم ویندوز که امشب برطرفش کردم، اکنو توانستم که بشب یا بروز بشوم!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="COLOR: rgb(153,153,153)"&gt;قربان همه شما خوبان!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: center"&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/img/295/1227/1024/DSC02572.jpg"&gt;&lt;img style="BORDER-RIGHT: rgb(102,0,102) 2px solid; BORDER-TOP: rgb(102,0,102) 2px solid; MARGIN: 2px; BORDER-LEFT: rgb(102,0,102) 2px solid; BORDER-BOTTOM: rgb(102,0,102) 2px solid" src="http://photos1.blogger.com/img/295/1227/400/DSC02572.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;a href="http://picasa.google.com/" target="ext"&gt;&lt;img style="BORDER-RIGHT: 0px; PADDING-RIGHT: 0px; BORDER-TOP: 0px; PADDING-LEFT: 0px; BACKGROUND: 0% 50%; PADDING-BOTTOM: 0px; BORDER-LEFT: 0px; PADDING-TOP: 0px; BORDER-BOTTOM: 0px; moz-background-clip: initial; moz-background-origin: initial; moz-background-inline-policy: initial" alt="Posted by Picasa" src="http://photos1.blogger.com/pbp.gif" align="middle" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; فیفا&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/img/295/1227/1024/DSC02570.jpg"&gt;&lt;img style="BORDER-RIGHT: #660066 2px solid; BORDER-TOP: #660066 2px solid; MARGIN: 2px; BORDER-LEFT: #660066 2px solid; BORDER-BOTTOM: #660066 2px solid" src="http://photos1.blogger.com/img/295/1227/400/DSC02570.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;br /&gt;FIFA &lt;a href="http://picasa.google.com/" target="ext"&gt;&lt;img style="BORDER-RIGHT: 0px; PADDING-RIGHT: 0px; BORDER-TOP: 0px; PADDING-LEFT: 0px; BACKGROUND: none transparent scroll repeat 0% 0%; PADDING-BOTTOM: 0px; BORDER-LEFT: 0px; PADDING-TOP: 0px; BORDER-BOTTOM: 0px" alt="Posted by Picasa" src="http://photos1.blogger.com/pbp.gif" align="absMiddle" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/img/295/1227/1024/DSC02502.jpg"&gt;&lt;img style="BORDER-RIGHT: #660066 2px solid; BORDER-TOP: #660066 2px solid; MARGIN: 2px; BORDER-LEFT: #660066 2px solid; BORDER-BOTTOM: #660066 2px solid" src="http://photos1.blogger.com/img/295/1227/400/DSC02502.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="center"&gt;دریاچه زوریخ &lt;a href="http://picasa.google.com/" target="ext"&gt;&lt;img style="BORDER-RIGHT: 0px; PADDING-RIGHT: 0px; BORDER-TOP: 0px; PADDING-LEFT: 0px; BACKGROUND: none transparent scroll repeat 0% 0%; PADDING-BOTTOM: 0px; BORDER-LEFT: 0px; PADDING-TOP: 0px; BORDER-BOTTOM: 0px" alt="Posted by Picasa" src="http://photos1.blogger.com/pbp.gif" align="absMiddle" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;/p&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/img/295/1227/1024/DSC02514.jpg"&gt;&lt;img style="BORDER-RIGHT: #660066 2px solid; BORDER-TOP: #660066 2px solid; MARGIN: 2px; BORDER-LEFT: #660066 2px solid; BORDER-BOTTOM: #660066 2px solid" src="http://photos1.blogger.com/img/295/1227/400/DSC02514.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;ویلای نزدیک دریاچه &lt;a href="http://picasa.google.com/" target="ext"&gt;&lt;img style="BORDER-RIGHT: 0px; PADDING-RIGHT: 0px; BORDER-TOP: 0px; PADDING-LEFT: 0px; BACKGROUND: none transparent scroll repeat 0% 0%; PADDING-BOTTOM: 0px; BORDER-LEFT: 0px; PADDING-TOP: 0px; BORDER-BOTTOM: 0px" alt="Posted by Picasa" src="http://photos1.blogger.com/pbp.gif" align="absMiddle" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/img/295/1227/1024/DSC02554.jpg"&gt;&lt;img style="BORDER-RIGHT: #660066 2px solid; BORDER-TOP: #660066 2px solid; MARGIN: 2px; BORDER-LEFT: #660066 2px solid; BORDER-BOTTOM: #660066 2px solid" src="http://photos1.blogger.com/img/295/1227/400/DSC02554.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://dreamsroad.persianblog.com/"&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="color:#33ccff;"&gt;باربی&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt; در ویترین &lt;a href="http://picasa.google.com/" target="ext"&gt;&lt;img style="BORDER-RIGHT: 0px; PADDING-RIGHT: 0px; BORDER-TOP: 0px; PADDING-LEFT: 0px; BACKGROUND: none transparent scroll repeat 0% 0%; PADDING-BOTTOM: 0px; BORDER-LEFT: 0px; PADDING-TOP: 0px; BORDER-BOTTOM: 0px" alt="Posted by Picasa" src="http://photos1.blogger.com/pbp.gif" align="absMiddle" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6773701-112360023194573848?l=homaye-saadat.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6773701/posts/default/112360023194573848'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6773701/posts/default/112360023194573848'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://homaye-saadat.blogspot.com/2005_08_01_archive.html#112360023194573848' title=''/><author><name>homaye-saadat</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06166982904521501507</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://photos11.flickr.com/12573992_fb19dbbfcc_t.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6773701.post-112289909624806746</id><published>2005-08-01T14:22:00.000+02:00</published><updated>2005-08-01T23:35:29.596+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="COLOR: rgb(153,153,153); DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;دوستان عزیزم سلام بر همه شما!&lt;?xml:namespace prefix = o /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="COLOR: rgb(153,153,153); DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;من دوباره باید به سفر برم چون هیچ چیز مثل سفر مرد رو آبدیده نمی کنه!!! امروز روز ملی سوئیسیهاست و ترقه بازی و قرتی بازی و همه مدل نشون دادن شادی مد شده است. برای فهمیدن این موضوع یه نگاه به &lt;a href="http://www.google.ch/logos/swiss05.gif"&gt;لوگوی جدید گوگل&lt;/a&gt; بندازید!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="COLOR: rgb(153,153,153); DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;سعی میکنم اگه شد عکسهای جالبی رو بگیرم و روی وبلاگ بگذارم. فعلا یک هفته ای نمی تونم در خدمت باشم اما در اولین فرصت بازهم در خدمت شما خواهم بود. از دوستانی که همیشه لطفشون شامل حال من هست، ممنونم! از باربی عزیز که منو معرفی کرد، از سحر عزیز و استری و باد و.........&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="COLOR: rgb(153,153,153); DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;به امید دیدار &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;span style="COLOR: rgb(153,153,153)"&gt;خدانگهدار&lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6773701-112289909624806746?l=homaye-saadat.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6773701/posts/default/112289909624806746'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6773701/posts/default/112289909624806746'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://homaye-saadat.blogspot.com/2005_08_01_archive.html#112289909624806746' title=''/><author><name>homaye-saadat</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06166982904521501507</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://photos11.flickr.com/12573992_fb19dbbfcc_t.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6773701.post-112258378844624380</id><published>2005-07-28T22:47:00.000+02:00</published><updated>2005-07-28T22:49:48.453+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="color:#cc33cc;"&gt;مدتها بود که ذهنم از سر طنز نیاندیشیده بود، اما امشب این مطالب عجولانه بذهنم خطور کرد و منهم عجولانه تایپشان کردم.&lt;br /&gt;امیدوارم از آبکی بودن آن عصبانی نشوید!&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#999999;"&gt;&lt;strong&gt;یک تحلیل و یک راهکار آبکی برای یک معضل اجتماعی&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;از آنجا که جامعه زنان ایران در راه بدست آوردن حقوق خود از یک حکومت اسلامی، به نافرمانی های مدنی از قبیل: بی حجابی، بدحجابی و کم حجابی (یکی فرق این سه چیز را برای من بگه) دست زده اند و نتیجه ای جز توسری بعلت کمبود روسری و حبس یا امربمعروف از طرق نامتعارف نگرفته اند، راهکارهای زیر را عرضه می نمایم:&lt;br /&gt;"تجربه نشان داده است که برای جنگیدن با افرادی مثلا وسواسی که زندگی را به اطرافیان خود تلخ نموده اند، باید از خود آنها بیشتر وسواس نشان داد و آنها را متوجه عمل نفس گیرشان نمود. راهکارها در این مورد بعهده خود شما می باشد اما در بحث حجاب پیشنهاد من اینست که مانند مورد برخورد با آدمهای وسواسی عمل فرمائید.&lt;br /&gt;با شروع ریاست جمهوری احمدی نژاد، زنها و دوشیزگان محترم می بایستی حجاب خود را بیشتر رعایت کنند. نتیجه این عمل در رسانه های آینده داخلی و خارجی خواهیم خواند:&lt;br /&gt;روزنامه کیهان: سه خواهر بشدت مسلمان که در دریای شمال قصد شنا کردن داشتن متاسفانه بشهادت رسیدند! این سه خواهر گرانقدر که برای حفظ کیان اسلام و شئونات یک زن مسلمان با چادر و مقنعه و چاقچول در حال شنا بودند، متاسفانه بعلت پیچیده شدن چادرهایشان در موتور یک کشتی کوچک، هم خود غرق شده و هم باعث غرق شدن کشتی با بیست مسافر آن شدند.&lt;br /&gt;همین مسئله در مثلا روزنامه تایم: سه تی نیجر دیوانه که در دریای کاسپین با خود چادر و مقنعه حمل می کردند، باعث کشته شدن خود و غرق یک کشتی ماهی گیری با بیست سرنشین آن شدند.&lt;br /&gt;نتیجه مقطعی این خبر در نزد سران اسلامی: شاید اندکی خجالت زده شدن در نزد افکار عمومی جهان.&lt;br /&gt;روزنامه رسالت: سی خواهر کوهنورد که جهت صعود قله دماوند با حفظ شئونات ناب اسلامی در حالیکه به نزدیکیهای قله رسیده اند، متاسفانه شهد شهادت را چشیده اند. علت این امر باد شدیدی بوده که در قله دماوند وزیدن گرفت و خواهران را مانند کایت بهوا بلند کرده و بعمق دره پرتشان می کند. سرگروه این تیم خوشبختانه بعلت برسر داشتن چادر از نوع عربی آن، مثل یک چترباز سالم بزمین می رسد.&lt;br /&gt;روزنامه صهیونیستی یعوعاد اهرونوث: سی زن مرتجع اسلامی که جهت بمباران اسرائیل از کوه دماوند بالا رفته بودند، با معجزه موسی و حقانیت دین یهود بزمین کوبیده شدند!&lt;br /&gt;روزنامه شرق: تعداد زیادی از دختران تظاهرات کننده در مقابل لانه جاسوسی آمریکا از شدت گرمازدگی بطور جمعی&lt;br /&gt;کشته شدند. مسئولان مربوطه تا بحال در حال سرشماری حادثه دیدگان هستند اما بعلت ممانعت خواهران کشته شده از نشان دادن سرشان به مسئولان، این سرشماری بکندی صورت می گیرد.&lt;br /&gt;خبرهای دیگر در روزنامه های ورزشی: تیم بسکتبال بانوان که جهت دیدار تدارکاتی به غربتستان روسیه سفر کرده بودند، همگی دچار سانحه شده و تیم مقابل را هم به سحنه (مخفف شده سانحه) دعوت کردند. در این دیدارها خواهران که با حجاب کامل بازی می کردند، باعث پیچیده شدن چادرها بدست و پای همدیگر و نیز تیم مقابل شده و عده ای را دچار خفگی، پیچ خوردگی غوزک پا و جراحات دیگر کردند.&lt;br /&gt;روزنامه های روسی: تیم بسکتبال زنان ایران یک بار دیگر سانحه آفرید.&lt;br /&gt;روزنامه جمهوری اسلامی: ماموران نیروی انتظامی شهرک غرب تهران موفق بدستگیری سی پسر جوان در یک پارتی شبانه شدند. ضمن اینکه در این پارتی سی زن و دختر محجبه نیز با حجاب کامل مشغول رقص بودند، اما بعلت فرار از چنگ مامورین، و تعطیلی همزمان یک مجلس مذهبی در آن کوچه و خارج شدن زنان حاضر در مجلس این نیروها موفق به شناسائی خواهران حاضر در پارتی نشدند!&lt;br /&gt;روزامه کیهان بقلم شریعتمداری: اگر وضع به همین منوال پیش رود، ما (حتما منظور ایشان از ما، نیروهای خودی هستند!) مرزی را نمی توانیم بین خواهران محجبه در پارتی ها با خواهران محجبه در مجالس مذهبی بگذاریم. پس باید برای این معضل و در راستای تسهیل موارد امنیتی، چاره ای اندیشید!&lt;br /&gt;یک موتور سیکلت که با خود خانواده ای پرجمعیت را حمل می کرد، باعث سانحه بی سابقه ای در بزرگراه ایکس شد. چادر مادر خانواده که بهراه دختران مسلمان خویش با مقادیر معتنابهی از چادر در حرکت بودند، در تایر و زنجیر موتور سیکلت گیر کرده و باعث انحراف آن می گردد. بعلت شتاب زیاد موتور بیچاره، آنها سپس به یک تریلی حامل بنزین خورده و دچار حریق و انفجار آن می گردند سپس غلطکی نیز از روی موتور حرکت کرده و جان آن بیچاره ها را می گیرد. روح این اعضای خانواده نیز در راه عروج به بالا به یک هواپیمای مسافربری خورده و باز کشته می شوند. چادر یکی از اعضای خانواده نیز در موتور هواپیما رفته و باعث سقوط آن میگردد در این حادثه فقط روح دختر بزرگتر به هواپیما برخورد نمی کند و همینطور بالاتر می رود.&lt;br /&gt;رادیو اسرائیل در همانشب: روح دختر بزرگ خانواده ای که در اتوبان ایکس تصادف کرده بودند، پس از اینکه از برخورد با هواپیما نجات یافته و از جو خارج می شود، به یک فضاپیمای اسرائیلی برخورد کرده و آنرا دچار انفجار نمود!&lt;br /&gt;شعارهای مقطعی روزنامه های فردای حادثه: بار دیگر اسلام موجب نجات ملت ایران شد. حجاب زن از شمشیر برنده ترست.&lt;br /&gt;ارزنده ترین زینت زن حفظ حجاب است.&lt;br /&gt; فقط روزنامه شرق می نویسد: نابودی سفینه اسرائیلی به چه قیمتی؟ و ادامه می دهد: در حالیکه نزدیک به چهارصد تن از هموطنانمان در این حادثه جان باختند، روزنامه های اصولگرا برای نابودی یک آهن پاره اسرائیلی شادی می کنند.....&lt;br /&gt;مدیر مسئول این روزنامه (قوچانی) فردا توسط مرتضوی احضار و بازجوئی می گردد.&lt;br /&gt;او طی بازجوئی های فنی (حتما غیر شکنجه) به جاسوسی برای رژيم صهیونیستی اقرار می کند!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#cc33cc;"&gt;"مثالها در این مورد بسیارند و مجالی برای نوشتن همه آن وجود ندارد! اما این باعث می شود که رژيم تسهیلاتی برای خانمهائی که نمی خواهند حجاب خود را حفظ کرده و به بهشت بروند، در نظر بگیرد.&lt;br /&gt;نتیجه گیری اخلاقی: شرمنده که وقتتان را گرفتم!&lt;br /&gt;نتیجه گیری اعترافی: این بی مزه ترین طنزی بود که از سر هذیان نوشتم!"&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پیروز باشید!&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6773701-112258378844624380?l=homaye-saadat.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6773701/posts/default/112258378844624380'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6773701/posts/default/112258378844624380'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://homaye-saadat.blogspot.com/2005_07_01_archive.html#112258378844624380' title=''/><author><name>homaye-saadat</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06166982904521501507</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://photos11.flickr.com/12573992_fb19dbbfcc_t.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6773701.post-112240570734487291</id><published>2005-07-26T21:20:00.000+02:00</published><updated>2005-07-26T21:21:47.350+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="color:#999999;"&gt;&lt;strong&gt;من کیستم؟ من چیستم؟&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;دوست دارم اینجا یک کار فرهنگی براه اندازم و تاریخ و ملتم و مملکتم را به مشتاقان تمدن و تاریخ که تعدادشان کم نیست نشان دهم. دوست دارم ذهنیت مردم را از تزریقات بعضی رسانه ای غربی و تفسیرهای رنگارنگ مغرضانه بزدایم و بی طرفانه تمدن کهن و حال خودمان را به آنها نشان دهم. نتیجه گیری را به ذهنهای عادلانه خودشان واخواهم گذاشت و خود فقط اطلاع رسانی خواهم کرد. هر ایرانی می تواند نماینده ملت و نه دولت کشورش در چهارگوشه جهان باشد. خیلی دلم می خواهد که نمایشگاهی از عکسها، نقاشی ها، آثار و هنرهای دستی و هنری کشورم را که سرزمین هزارویکشب است، راه اندازی کنم. اعلامیه دهم، روزنامه دیواری براه اندازم و شعرهائی برگردان شده به آلمانی، فرانسوی و ایتالیائی را در روزنامه های اینجا بچاپ برسانم. تماس با روزنامه ها برایم کاری ندارد، چون منهم عضو کوچکی از جامعه روزنامه نگاران سوئیس هستم. اما دستم از اینگونه آثار و داشتن مواد آن بدور است. دلم می  خواهد موسیقی سنتی و اصیل وطنم را در اینجا عرضه کنم و می دانم که بخوبی از آنها استقبال خواهد شد.  من برای چه هستم و برای که هستم!؟ آیا باید صرفا با کار روزانه یا شبانه بدنبال ثروت اندوزی و یا فقط گذر ایام و سیر کردن شکمم بیاندیشم؟ آیا زندگی فقط همین است که برای خیلی از ما جا افتاده است؟&lt;br /&gt;بارها تلوزیونهای اینجا از وطنم فیلمهائی نشان داده اند که کارگردانهائی از پرت ترین قسمتهای ایران آنها را ساخته اند. مردمی مفلوک و کودکانی بی نهایت فقیر را نشان می دهند که با سختی و مشقت بسیار در حال کار کردن یا درس خواندن هستند و شاید مردم سوئیس با دیدن اینگونه فیلمها بکودکانشان بگویند بله شما قدر نعماتی که ما برایتان فراهم کرده ایم را بدانید و ببینید در گوشه ای از دنیا که نامش ایران است، مردم چگونه زندگی می کنند! انگار نه انگار که زمانی کمتر از سی سال قبل هنگامی که شاه ایران به اینجا می آمده، شهر را با خوش آمدهای فارسی پر نمی کردند؟ رستورانها و سرآشپزها برای پختن و سرویس دادن بشاه و همراهانش سرودست نمی شکاندند؟ من با دو آشپزپیر  برخوردم که از ریخت و پاشها و انعامهای شاه چه ها که نمی گفتند. انگار نه انگار که ویلای زمستانی شاه در "سنت موریتس" در یکساعتی راه کوهستانی و پر پیچ و خم ما قرار دارد و آن قصر اکنون بی صاحب و مالک مانده است. نه دیگر به ایران تعلق دارد و نه بسوئیس! صد البته زمانی می رسد که باز متعلق بسوئیس خواهد شد. و باز انگار نه انگار که هنوز ثروت زیادی در بانکهایشان خوابیده است که فقط و فقط شاه و حتی نه پسرش، می توانند از آن برداشت کنند!&lt;br /&gt;از ثروتهای زمامداران فعلی در سوئیس که دیگر نگو و نپرس!&lt;br /&gt;چرا باید با گفتن اینکه از ایران آمده ای، در ذهن طرف نا آگاهت کشور عراق و مردمی با فرهنگ عربی تداعی گردد؟&lt;br /&gt;چرا از فیلمهای وطنی فقط فیلمهائی با آسمان سیاه و مردم فلکزده و فقیر در اینجا نشان داده می شوند؟ و چرا فقط اینگونه فیلمسازان در غربت جایزه فلان و بهمان گرفته و سریعا معروف می گردند؟&lt;br /&gt;باید آگاهی داد و نوشت و گفت و شنید و پاسخ داد...&lt;br /&gt; می دانم آرزوی سختی است اما شدنی ست. می دانم که خیلی از ذهنها و افکار ایرانی که در گوشه و کنار این شهر یا استان زندگی می کنند، شاید به این آرزوی من بخندند! اما مهم نیست و می دانم اگر این کار شود، چه بسا آنها را هم بتوانم با خودم همراه سازم. باید کاری کرد  من با این نوشتار شروع می کنم!&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="color:#999999;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt; آری اگر خواهی آرزوئی را بثمر بنشانی، از نوشتن و روی کاغذ آوردن آن شروع کن تا ذهنت و اراده ات بمرور آنرا دریافته و بدان عمل کند!&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6773701-112240570734487291?l=homaye-saadat.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6773701/posts/default/112240570734487291'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6773701/posts/default/112240570734487291'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://homaye-saadat.blogspot.com/2005_07_01_archive.html#112240570734487291' title=''/><author><name>homaye-saadat</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06166982904521501507</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://photos11.flickr.com/12573992_fb19dbbfcc_t.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6773701.post-112223783458097278</id><published>2005-07-24T22:41:00.000+02:00</published><updated>2005-07-24T22:43:54.586+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="color:#999999;"&gt;خدمت دوستان عزیزم درود و سپاس&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امشب از سفر خسته کننده اما بی حضرم برگشتم .&lt;a href="http://blog.360.yahoo.com/blog-8B5vGVwher9VmRPfA1htcA--"&gt;&lt;span style="color:#3366ff;"&gt; وبلاگ یاهو 360 درجه&lt;/span&gt; &lt;/a&gt;را نیز راه انداختم که دوستان عزیزم  از آنهم می توانند دیدن فرمایند.&lt;br /&gt;در قطاری که باهاش به شهر محل سکونتم آمدم، تعداد زیادی سرباز نیز سوار شده بودند. یکی از سربازان که شباهت زیادی به بوش داشت از من اجازه گرفت که می تواند روی صندلی جلو ای من بنشیند؟ که پاسخم مثبت بود. او با بی خیالی تفنگش را روی میله های (جهت گذاشتن کیف و وسائل مسافر) بالای سرمان گذاشت و پس از مدتی بچرت و خواب رفت! انگار نه انگار که ناموسش را بی خیال رها کرده!!!!&lt;br /&gt; بد نیست اگر اندکی از  سربازی اینجا بگویم، چون با قسمت خاطرات تمام شده من موضوعیت پیدا می کنه!&lt;br /&gt;سربازهای سوئیسی از سن بلوغ وارد خدمت می شوند و مدت آموزشی خود را که تمام کردند، بسر زندگی خود برمی گردند. آنها سالی یکبار بمدت دو تا چهارهفته باید خود را برای خدمت معرفی کنند تا الفبای نبرد را فراموش نکنند. سربازها باید سوئیسی الاصل و یا خارجی دارای تابعیت سوئیسی باشند. گاهی افرادی تا چهل سالگی نیز بخدمت می روند تا مدت دوسال یا سه سال خدمت خود را در پادگانها به اتمام برسانند. جالب اینجاست که سربازها می توانند هنگام مرخصی نیز، تفنگ خود را که از نوع (ژ-3 ) تاشو و سبکتر از نوع ایرانی آنست، با خود به خانه ببرند. بعلت کمبود نیروهای سرباز و نظامی در سوئیس ، هر سوئیسی بالغی می تواند در نزد خود اسلحه ای داشته باشد تا در صورت افروخته شدن جنگ، نیروهای مسلح مردمی نیز وارد عمل شوند بنابراین قیمت اسلحه خیلی گران نیست.&lt;br /&gt; فروشگاههائی نیز در سوئیس دارای انواع سلاحهای سبک و نیمه سنگین و همچنین جلیقه های نجات هستند و بغیر ازافرادی که ذکر شد، خارجی های دیگر با اقامتهای محکم نیز قادر بخرید و نگهداری اسلحه هستند. نکته مهم و قابل تامل اینجاست که آنها اسلحه را هرگز برای پز دادن یا ترساندن کسی بکار نمی برند و حتی پیش آمده که در درگیری های فیزیکی کسی که کتک خورده دارای اسلحه بوده اما حتی فکر درآوردن اسلحه بذهنشان نرسیده است. البته سواستفاده و قتلهائی با اسلحه صورت داده که چندان اپیدمی و قابل توجه نیست که دولت داشتن آنرا ممنوع کند. گاهی که از مقابل پادگانهائی می گذرم، سربازانی را می بینم که با تجهیزات کامل  بر روی چمن و زمینهای صاف تمرین های سبک انجام میدهند آنهم تمریناتی که در مقابل تمرینات و ریاضتهای دوران آموزشی من صفر می باشد. در ضمن یکی از طراحان و مبتکران و نیز سازنده لباسهای نظامی جدید (دارای سنسورهای حساس الکترونیکی جهت تشخیص نفرات مجروح و یا کشته شده توسط فرمانده یا هماهنگ کننده عملیات) در اینجا یک فرد ایرانی با کارمندان ایرانی می باشد.&lt;br /&gt;تا مطلب بعدی خدایارتان باد...&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6773701-112223783458097278?l=homaye-saadat.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6773701/posts/default/112223783458097278'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6773701/posts/default/112223783458097278'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://homaye-saadat.blogspot.com/2005_07_01_archive.html#112223783458097278' title=''/><author><name>homaye-saadat</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06166982904521501507</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://photos11.flickr.com/12573992_fb19dbbfcc_t.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6773701.post-112168417941249409</id><published>2005-07-18T12:53:00.000+02:00</published><updated>2005-07-18T12:56:19.696+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="color:#993399;"&gt;بلاخره خاطرات آموزشی را به اتمام رساندم که در زیر آنرا خواهید خواند. منهم مدتی نزدیک به ده روز (شاید کمی بیشتر یا کمتر) در سفر خواهم بود و شاید نتوانم اینجا را بروز کنم. اما سعی خود را خواهم کرد تا هرچه سریعتر و با مطالب جدیدتری در خدمت شما دوستان عزیز باشم!&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#c0c0c0;"&gt;بخش هفدهم&lt;br /&gt;پس از مدتی فرهی با موتور هوندا 250 از پشت سر ما آمد و زنده بودنش را ثابت کرد. گویا در مدتی که سرمان زیر پتوها بوده، فرهی و آن دیگری، موتور را از کامیون حامل گچ درآورده و فلنگ را بسته بودند! .پس از گذشت ساعتی از آن انفجار همگی باز بصف شده و راهپیمائی کردیم. آنقدر رفتیم تا زمان خوردن صبحانه شد و صبحانه را خوردیم. تا ظهر کلاسهائی عملی برقرار بودند. در جائی با قدرت زیاد (سی 4 ) آشنا شدیم و جای دیگری طرق مختلف خنثی سازی مواد شیمیائی را یاد گرفتیم.&lt;br /&gt;پس از خوردن نهار مختصر و استراحت کوتاهی، ما را به منطقه وسیعی بردند و لباسهای مخصوص شیمیائی و میکروبی بما دادند. قبل از آن فیلتر ماسکی را از فرهی گرفتم و جایگزین فیلتر خیس خورده خودم کردم. پس از پوشیدن لباسها و زدن ماسکها، ما را به منطقه ای بردند و ما متوجه مینهائی که در زمین کار گذاشته شده بود، شدیم.&lt;br /&gt;وظیفه ما خنثی کردن مینهائی بود که معلوم نبود واقعی یا مشقی هستد!!! البته فرقی نداشت و ما باید آنها را با وجود داشتن ماسک، بدقت خنثی می کردیم.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#993399;"&gt;دومین خطر که از بیخ گوشمان رد شد!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#c0c0c0;"&gt;در حینی که بدقت مشغول خنثی سازی مینها بودیم، فرهی از فاصله پنجاه متری با آر پی جی بسمت ما شلیک می کرد! بطوری که راکت ها از بالای سرما رد شده و به تپه پشت سرمان می خورد. زمانی که من بهمراه یکی از دوستان درحال در آوردن یک مین شدیم، ناگهان راکتی که بسوی ما می آمد، از گلوله جدا شد و در هوا معلق زنان طی طریق کرد، اما گلوله در حالیکه از مسیر اصلی منحرف شده بود، همچنان بسمت ما می آمد. در لحظه ای که فاتحه خودمان را خواندیم، گلوله  به فاصله پانزده متری ما خورد اما بخاطر شتابی که داشت، باز از زمین برخاست و از دو متری بالای سرمان رد شده و نزدیکی های تپه دوباره بزمین خورده و منفجر شد! نفسهای حبس شده را در این لحظه رها کردیم.....&lt;br /&gt;اما فرهی ول کن معامله نبود و بی آنکه آن ماجرا را به روی خود بیاورد، همچنان شلیک می کرد.&lt;br /&gt;پس از خنثی سازی مینها که اکثرا از نوع مشقی بودند، لباسهای پلاستیکی و فوق العاده گرم را کنده و براحتی مشغول تنفس شدیم. هوا ناجوانمردانه گرم بود!!!&lt;br /&gt;دیگر باید ساز برگشت را می زدیم بهمین دلیل پس از جمع آوری چادرها و گذاشتن آنها در کامیون، بترتیبی که روز قبل به آنجا آمدیم، بصف شده و بهمراه یک پاسدار برگشتیم. در راه یکی از پاسدارها که در طول مدت خدمتم همیشه در آزمایشگاه پادگان مشغول بتحقیق بود، از ما خواست که جائی اطراق کنیم. او می خواست انفجار بمب اتمی را برای ما شبیه سازی کند!&lt;br /&gt;پس از مدتی که او در حال کارگزاری چیزهای عجیب و غریبی در تپه شد، ناگهان بلند شد و بسمت کم خطری که ما بودیم دوید. پس از یکی دو دقیقه انفجار نچندان پر سروصدائی صورت گرفت و نورهای رنگینی در تپه پخش شد! چقدر  انفجار اتمی!!!!&lt;br /&gt;در حالی که بروی پاسدار نیاوردیم، خود را حیرتزده نشان دادیم که عجب انفجار اتمی ای بودا! سپس ماند اجساد دوباره حرکت کرده و درحالی که هوا رو به تاریکی می رفت، بسمت جاده حرکت نمودیم. با وجودی که آن دو روز را با خیر و خوشی و بدون دادن تلفات به اتمام رسانده بوده و می رفتیم که یک خواب جانانه در اردوگاه خودمان بکنیم، یکی دو نفر از پاسدارانی که همراه ما آموزش می دیدند، گویا هنوز ارضا نگشته بودند! یکی از آنها که بعد فهمیدیم زمان جنگ  موج انفجار او را گرفته، با ما بود و مدام تیرهای گازی شلیک می کرد! هرچه به او حالی کردیم که توپ تانک مسلسل دیگر اثر ندارد، باز او تیر اندازی می کرد! تیرهای گازی شاید در اوائل آموزشی برایمان گوشخراش بود اما در طی مدت آموزشی بعلت شنیدن صداهای بدتر از آن، دیگر برایمان حکم تفنگ بادی داشت چون گوشهایمان نیز خیلی ضعیف شده بود و گوش من بخصوص پس از شلیک آن مقدار آرپی جی که ذکرش رفته، تا بحال خوب نشده و اندکی ضعف دارد. در حینی که پاسدار با شلیک تیر گازی یکی از بچه ها را که اندکی دنده پهن بوده و پشت سرمن راه میرفت مجبور به سریعتر راه رفتن می کرد، ناگهان تیری از تفنگش شلیک شد و تمام وزن پسرک بروی من افتاد! با عجله برگشتم و پسرک را که خیلی سنگین شده بود و بروی کمر و کوله پشتی ام افتاده بود، گرفتم. گویا پاسدار محترم لوله تفنگ را سهوا یا عمدا بپشت پای او (پاشنه آشیل اش) گذاشته و شلیک کرده بود! خون از پای آن بیچاره راه افتاد، اما غرورش اجازه هیچ سروصدا و ناله ای نمیداد. با اعصاب خرد و داغان تفنگ را با خشونت از پاسدار محترم گرفته و چندین تیر گازی بغل گوشش شلیک کردیم، تعدادی از بچه ها هم با دیدن آن صحنه بسمت پاسدار یورش بردند و او را زیر مرحمت خویش گرفتند. آن نوزده پاسدار دیگر با دیدن صحنه حمله آوردند تا هموطنشان را نجات دهند اما با دیدن خون همه استپ کردند. پس از مدتی گوشمالی دادن تازه بفکر افتادیم که چطور این جریان را به پادگان گزارش کنیم؟ نه بیسیمی داشتیم و نه موبایلی!!!&lt;br /&gt;بدتر از همه تمامی مسئولان زودتر از ما و با ماشین به پادگان رفته بودند و نمی شد تماسی با آنها گرفت. در همین حین بود که صدای کامیونی آمد. کامیونی بود که داشت چادرها و دیگر وسائل اردوگاه را با خود بپادگان می برد. سرباز مجروح را با همان پاسدار سوار کامیون کرده و روانه پادگان کردیم.&lt;br /&gt;خودمان نیز پس از ساعتی به جاده و اتوبوسهائی که منتظرما بودند رسیده و سوار شدیم و بسمت پادگان راه افتادیم.&lt;br /&gt;زایمان ما با آن همه دردسر، سختی و خطرناکی اش رد شده بود و دوران آموزشی نفسهای آخرش را می کشید. احساس سبکی فوق العاده ای را با اتمام آن دوره می کردیم، غافل از اینکه تازه مسئولیت ما سنگین تر شده و هر عمل اشتباهی می توانست پای ما را بدادگاه نظامی بکشد، جائی که پس از یکماه از زمان آموزشی و خدمت دوباره در نزد فرهی بدانجا برای ادامه خدمت ماموریت یافتم. جریان آن پسرک که در راهپیمائی آنشب تیر بپایش خورد، در زمان خدمتم در دادگاه ادامه یافت و پاسدار را می دیدم که با مادرش به آن سرباز و مادرش التماس می کردند که رضایت دهند تا آن پرونده به بایگانی سپرده شود. خیلی از پاسدارانی که بنحوی خدمت مرا تنگتر و سختتر نموده بودند، را در پله ها و راهروهای دادگاه می دیدم که مشغول دوندگی هستند و دیگر آن یال و کرکشان ریخته شده بود! اما در آن مدت با وجود قدرتی که بعنوان یک سرباز نچندان معمولی در دادگاه و دفترهای بازپرسی داشتم، نخواستم هیچ کس را آزار دهم. صداقتم در دادگاه باعث خوش آيند خیلی ها شد و توانستم با خیلی از مسئولان کار درست آنجا دوست صمیمی شوم. اما درگیری و مسئله ای با یک مقام قدرتمند و خشکه مقدس عوامفریب و ظالم، باعث شد که نتوانم در آن دیار زندگی کنم.&lt;br /&gt;داستان خدمت در دادگاهی که نزدیک به شانزده ماه در آنجا خدمت کردم بسیار طولانی تر از زمان آموزشی من می باشد و در آنجا بهترین و بدترین دوران زندگی ام را تا بحال داشته ام.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#cc33cc;"&gt;پایان&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6773701-112168417941249409?l=homaye-saadat.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6773701/posts/default/112168417941249409'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6773701/posts/default/112168417941249409'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://homaye-saadat.blogspot.com/2005_07_01_archive.html#112168417941249409' title=''/><author><name>homaye-saadat</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06166982904521501507</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://photos11.flickr.com/12573992_fb19dbbfcc_t.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6773701.post-112151426176836368</id><published>2005-07-16T13:39:00.000+02:00</published><updated>2005-07-16T18:09:53.720+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="COLOR: rgb(153,51,153); DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;دوستان سلام&lt;?xml:namespace prefix = o /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="COLOR: rgb(153,51,153); DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;بازهم مجبورم یک قسمت دیگر به خاطرات ادامه دهم و چون استاندارد وبلاگ را با خلاصه نویسی و کم نویسی تعیین کرده اند، نتوانستم این بخش را طولانی تر از اینی که هست، کنم!&lt;a href="http://nrh10349.blogfa.com//"&gt; "تنهای&lt;/a&gt;&lt;a href="http://nrh10349.blogfa.com//"&gt;" &lt;/a&gt;عزیز نیز در بخش نظرات پست قبلی به نکات جالب و مختصری در مورد تشخیص چاشنی در آزمایشگاه &lt;span style="font-size:0;"&gt;&lt;/span&gt;اشاره کرده است. از اینجا از همه عزیزانی که لطفشان شامل حال این وبلاگ هست، سپاسگزارم و امیدوارم همیشه مثل پرنده "همای سعادت" بر سرای این وبلاگ فرود آیند.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;span style="COLOR: rgb(153,51,153)"&gt;این خاطرات را که نوشتم، همگی بدون ویرایش لازم وبسیار خام نوشته شده اند و اگر زمانی بخواهم خاطرات زندگیم را بصورت جزوه یا کتابچه ای درآورم، احتیاج به ادیت یا ویرایشی اساسی دارند. پس بدینوسیله از دوستان بعلت این موضوع عذر خواسته و خواهان بخشش هستم!&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"  style="color:#993399;"&gt;&lt;o:p&gt; راستی تا یادم نرفته بگم که در وبلاگ معتبر &lt;a href="http://babak-online.blogfa.com/post-95.aspx"&gt;"بابک آنلاین"&lt;/a&gt; یک نظر سنجی برای معرفی بهترین وبلاگ "بلاگفا" صورت گرفته است. تا فرصت هست به وبلاگ &lt;a href="http://yahoo2.blogfa.com/"&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;"جلال"&lt;/span&gt;&lt;/a&gt; عزیز و گرامی رای دهید البته بنا به صلاحدید خود! ولی من که بهتر از این وب ندیدم.&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size:0;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="COLOR: rgb(153,153,153); DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;span style="FONT-WEIGHT: bold"&gt;واما بخش خیلی خلاصه شده شانزدهم خاطرات&lt;/span&gt; &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="COLOR: rgb(153,153,153); DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="COLOR: rgb(153,153,153); DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;در طول مدتی که ما پیاده روی داشتیم، فرهی، عبدللهی بهمراه چند پاسدار متخصص تخریب با ماشین به سمت مکانهای مورد نظر رفتند تا مواد منفجره را کارگزاری کنند. تا رسیدن ما بمحل مورد نظر سه ساعتی پیاده روی بود. در طول این مدت با سرگروهها که صحبت کردیم، متوجه دماغ سربالا بودن و خود گم کنی این پاسداران بی تجربه شدیم! البته با کلماتی که بین خود رد و بدل کردند، فهمیدیم که از برادران لر خرم آباد و بسیار متعهد بنظام هستند! کلمه ای از حرفهای آنها را نه ما میفهمیدیم و نه آنها بدرستی حرفهای ما را میفهمیدند! البته کمی فارسی را تعدادی بلد بودند ولی لهجه دار و کمی گنگ بود. بهرحال طبق راز تنازع بقا، ماهم با هم کنار آمدیم و تعدادی از سربازان محترم، مشغول دست اندازی سرگروهها شدند اما با عکس العملهای گاها شدیدی روبرو می گشتند. در همین حین بود که متوجه شدم اشتباه میرویم و اگر این راه ادامه پیدا کند، راهپیمائی و انجام مانور که قرار بود ظهر بپایان برسند، شب تمام می شد! بنابراین با کلی سروکله زدن با سرگروه، به او حالی کردم که اشتباه میرویم و تاکید کردم که این چندمین باریست من از این راه می روم (البته قبلا با ماشین می رفتیم). وقتی سرگروه متوجه تائید بچه های دیگر شد و فهمید قضیه خارج از شوخی های معمول است، مرا با خود به اول صف و نزد باصلاح فرمانده شان برد! در آنجا به آن برادر که در دستش حتی نقشه محل و قطب نما بود، موضوع را فهماندم. از آنجا که بیشتر هموطنان ما حتی در صورت فهمیدن اشتباهشان نمی خواهند آنرا قبول کنند، او هم اول زیر بار نرفت اما با نشان دادن اسم خودم در گوشه ای از نقشه (که زمانی خودم از یک نقشه دیگر اما تکمیلترکشیده بودمش) کمی باور کرد که درست می گویم. از طرفی قطب نما هم حرف مرا تائید کرد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="COLOR: rgb(153,153,153); DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size:0;"&gt;&lt;/span&gt;در حالی که نیمساعت را هدر داده بودیم و فرهی و دیگر پاسداران در کمینگاههایشان آفتاب می خوردند، بنزدیک اولین کمینگاه که همان دره تنگ و بلند بود رسیدیم. اینجا دیگر من در اوائل صف بودم و با صدای بلند، انفجار مین های ضد تانک را اعلام کردم. سرگروه اصلی بمن گفت از کجا می دانی که مین الان منفجر می شود؟ (او بعدا بسختی باور کرد که من 4 ماه را بدون دیدن آموزش رسمی گذرانده باشم!) تا خواستم جواب طرف را بدهم، دو سه مین باهم منفجر شده و زمین زیر پایمان به "لامبادا" در آمد و همه بزمین ریختیم! پس از رفع باران خاک و سنگ، همگی درحالی که سفید شده بودیم برخاستیم که صدای تیربارهای دوشیکا و راکتهای آرپی جی به هوا بلند شد. بسختی عبدللهی تیربار زن و فرهی آرپی جی زن را درحالی که بخوبی استتار شده بودند، پیدا کردم و بسرگروه نشان دادم. اوهم نامردی نکرد و دستور خلع سلاح دشمن را صادر نمود! در حالی که با اینکار کمینگاه را بنوعی دور زدیم و خطر انفجارها نیز کمتر میشد، از دامنه کوه بصورت کمربندی اریبی بالا رفته و به عبدللهی و فرهی رسیدیم که با اندکی غضب ساختگی مرا نگاه می کردند! چون فهمیده بودند کسی نمی توانسته غیر از من از راز باخبر باشد و از طرفی بودن من در جلو صف آنها را مطمئن تر کرده بود! ولی چون بمن نگفته بودند که نگم، منهم گفتم!!! لوله تیربار دوشیکای عبدللهی بعلت شلیک بیش از حد (بیش از پانصد تیر می بایستی حداقل ده دقیقه تیر اندازی نکرد چون لوله سرخ شده و سپس خم میگردد!) نیز خم شده بود.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="COLOR: rgb(153,153,153); DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;پس از رد کردن کمینگاه دوم که کم خطر تر از اولی بود، بجای بی درخت اما زیبائی رسیدیم که جوی آبی تمیز در بیابان و وسط دو کوه با صفا با بلوکهای سیمانی مخصوص ساخته شده بود. همگی از این آب روح افزا نوشیدیم و من در حالی که دولا شدم آب بصورتم بزنم، ماسکم که بالای سرم قرار داده بودم، در آب افتاد. بلافاصله ماسک را که از نوع سفارشی (&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;Made in USA&lt;/span&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;/span&gt;) و درجای مخصوص برای روز مبادا گذاشته بودم (چون کلید دار انبار ماسکها بودم) از آب بیرون آوردم،&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA" dir="ltr"&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"&gt;غافل از اینکه ماسک&lt;span style="font-size:0;"&gt; &lt;/span&gt;که در آب افتاد فیلترش خراب خواهد شد!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="COLOR: rgb(153,153,153); DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;زمان نهار فرارسیده بود و از صدقه سر بیست پاسدار همراهمان نهار نسبتا خوبی از پادگان آورده شد. قبل از ما تعدادی نیروهای لجستیکی چادرهائی بمنطقه آورده بودند که در فواصل معینی نهاده شده بود و ما بعد از نهار به برپائی چادرها همت گماشتیم و بهمان ترتیبی که در اردوگاه قرار داشتیم، آنجا نیز قرار گرفتیم. عصر هم جلساتی جهت آموزش و موارد پیشگیری در مقابل عوارض بمبهای شیمیائی، اتمی و رادیواکتیوی برقرار شد و همه چیز نسبتا خوب بپیش رفت.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="COLOR: rgb(153,153,153); DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;پس از خوردن شام مختصری همگی برای خواب بچادرها رفته و در سبکترین حالت خواب قرار گرفتیم بطوری که مغزمان هنوز روشن (شاید حالت آلفا یا هوشیاری مغز) و تحرکات اطراف را زیر نظر داشت.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="COLOR: rgb(153,153,153); DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;ساعت تقریبا سه صبح ناگهان چندین مین منفجر شدند و پس از آن رگبارهای گلوله بود و پرتاب منور، بطوری که فضای اردوگاه کاملا روشن گشت. ما همگی با عجله اما منسجم در جائی ردیف شده و با راهنمائی سرگروهها بصف شدیم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="COLOR: rgb(153,153,153); DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;گاهی با حالت سینه خیز و گاهی قلتان و گاهی ایستاده بسوی مناطق مورد نظر راه میرفتیم. اتوموبیل فرمانده پادگان را در زیر نور منورها تشخیص دادیم و فرمانده که بچه ها به او تیمور لنگ لقب داده بودند و براستی بسیار جلاد بود نیز در پشت تیرباری قرار گرفته و بسوی ما شلیک میکرد!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="COLOR: rgb(153,153,153); DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;باید اعتراف کنم که اگر صحنه های فیلمهای جنگی را به این گروه واگزار کنند، براستی صحنه جنگ را تداعی خواهند کرد و جلوه های ویژه واقعی تری را مثل فیلم "نجات سرباز رایان" در فیلمها شاهد خواهیم بود! بشکه های حاوی بنزین و مایع دیگری در اطراف مان منفجر می شدند بی آنکه عامل اینکار را ببینیم اما بعد فهمیدم که از دور با گلوله های انفجاری، به بشکه ها شلیک میکردند تا منفجر شوند. بالای سرمان قطاری از مرمی&lt;span style="font-size:0;"&gt; &lt;/span&gt;گلوله های زرد و سرخ با زوزه های وحشتناک در جریان بود و اطرافمان نیز بشکه ها در حال انفجار بودند. در جائی بناگاه چندین گاز اشک آور بمیانمان پرتاب شد و باعث سوزش آنی چشمها و تنگی نفسمان گردید. لعنتی حتی نفس هم که نمی کشیدیم، باز اثر می کرد. ماسک را بفاصله یازده ثانیه (که من حتی هشت یا هفت ثانیه&lt;span style="font-size:0;"&gt; &lt;/span&gt;بصورتم می زدم) از جلد در آورده و بصورتمان زده و نوارهای کشدارش را بدرستی تنظیم کردیم. ناگهان متوجه شدم که هوائی از ماسک من عبور نمی کند! در اینجا با حالت سینه خیز بودیم و درحالیکه سربازان از من جلو می زدند، من مردد بودم که ماسک را درآورم و گاز بخوریم يا از کمبود اکسیژن و خفگی بلقا الله بپیوندم!!؟ عاقبت راه اول انتخاب شد و درحالی که سرگروه با خشونت از من می خواست بجنبم، با یک اقدام انقلابی و در جلوی چشمان در ماسک متعجب شده سرگروه، ماسکم را در آورده و در جلد گذاشتم. وقتی با تعجب دلیل را پرسید، به او گفتم که ماسکم در آب افتاده و هوا از فیلترش رد نمی شود. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="COLOR: rgb(153,153,153); DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;اوائل با وجود سوزش شدید پوستم، با خساست نفس کشیدم اما بعد بطورعادی و درحالی که در مقابل گاز واکسینه شده بودم، بنفس کشیدن معمولی ادامه دادم! بچه ها هم بطور مداوم از من وضعیت هوا را می پرسیدند که آیا می توانند ماسکشان را درآورند یا نه؟ که من می گفتم نه!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="COLOR: rgb(153,153,153); DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;در اینجا پشت یک خاکریز کوتاه به ارتفاع نیم متر قرار داشتیم. بما توسط فرهی امر شد که مشغول بکندن گودالی شویم که درحالت سجده ، نیمی از بدنمان را پوشش دهد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="COLOR: rgb(153,153,153); DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;زمانی که در حال کندن گودال بودیم، فرهی و یکی از مسئولان تخریب &lt;span style="font-size:0;"&gt;&lt;/span&gt;بفاصله تقریبی پانصد متری ما رفتند و از لندکروزی بیش از بیست مین ضد تانک (که هرکدامشان قدرت پودر کردن یک تانک را دارند) که همگی آرم شاهنشاهی داشتند، درآوردند و بطور مکعبی رویهم و بغل هم گذاشتند. پس از آن کامیونی آمد و آنها تعداد زیادی کیسه های گچ پاکتی گران قیمت و نایاب آن روزگار!!! در آورده و دور تادور مینها را پوشاندند. تا آنزمان هوا نسبتا روشن شده بود و ما با نگرانی و از دور شاهد این عملیات بودیم. هرچه تعداد مینها بیشتر می شد، ما هم گودال را عمیقتر کردیم. یکی از برادران سرگروه هم گوئی داشت قبر خود را می کند!!! چون گودالی با عظمت کند و ثابت کرد از گروه پرفکتیشن هاست! پس از کارگزاری مینها ما بحالت سجده یا حالتی برای دفاع در برابر امواج اتمی پس از انفجار (البته با معیاری غیر واقعی و مصنوعی تر) رفته و دولایه پتو را بر بدن و سرمان کشیدیم! &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="COLOR: rgb(153,153,153); DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;لحظه انفجار فرا رسید و چنان لرزش و غرشی ایجاد شد که تمام صحنه های زندگی را از بچگی تا آنزمان، بسرعت از جلو دیدگانم رد شدند و هر لحظه انتظار پذیرائی بدنمان را از یک کیسه گچ یا سنگ داشتیم. زمانی که غرش و موج پس از انفجار تا حدودی رفع شد، پتو را از خود دور کردم و دیدم نصفی از بچه ها که بخوبی خود را نپوشاده بودند، پتوهایشان با موج انفجار رفته است و سرتاسر سفید رنگ شده بودند. هنوز مه حاصل از انفجار فضا را پوشانده بود و چیزی دیده نمی شد. هرچه گشت از فرهی و پاسدار دیگر اثری ندیدم و حدس زدم در اثر اشتباهی خدائی نکرده پودر شده باشند!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;span style="COLOR: rgb(153,153,153)"&gt;مابقی در بخش هفدهم&lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6773701-112151426176836368?l=homaye-saadat.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6773701/posts/default/112151426176836368'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6773701/posts/default/112151426176836368'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://homaye-saadat.blogspot.com/2005_07_01_archive.html#112151426176836368' title=''/><author><name>homaye-saadat</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06166982904521501507</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://photos11.flickr.com/12573992_fb19dbbfcc_t.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6773701.post-112139876910658682</id><published>2005-07-15T05:28:00.000+02:00</published><updated>2005-07-15T05:42:57.516+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="color:#993399;"&gt;با درود. خواستم در اين بخش خاطرات سربازی را تمام کنم، اما بعلت مهم بودن این قسمتهای آخر، نتوانستم بیشتر از آن چیزی که هست خلاصه نویسی کنم و از طرفی انعکاس این خاطرات در کل جهان و تشویق بازدید کنندگان محترم ;) (بخصوص تنهای عزیز) يک بخش ديگر به آن اضافه می کنم! امیدوارم که مورد توجه قرار گیرد.&lt;br /&gt;و اما اين از:&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#993399;"&gt;بخش پانزدهم خاطرات&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;span style="color:#999999;"&gt;&lt;br /&gt;آنشب بخاطر خستگی مفرط زودتر از شبهای دیگر خوابیدیم. من که تقریبا بیهوش شده بودم و آنشب حتی قلوه سنگهای زیر کمرم را حس نمی کردم. دمدمای صبح و تقریبا چهارو نیم بامداد بود که کسی مرا بسختی تکان داد و از خواب پریدم. سایه یک آدم غول پیکر دم چادر بود و مرا تکان می داد که بیدار شوم. صدای آهسته فرهی را شنیدم که بعد از دو ماه و خورده ای از زمان آموزشی حتی اسم مرا نمی آورد، اینبار به اسم مرا صدا می کرد! همانطور که هنوز بر گیجی خواب غلبه نکرده بودم، حدس زدم کاری با من دارد. از من خواست بی سروصدا پوتینم را پوشیده و به چادر فرماندهی بروم.&lt;br /&gt;در آنجا فرهی و عبدللهی بهمراه یکی دو نفر از سربازان قدیمی ایستاده بودند و آهسته صحبت می کردند. حدس زدم روز رستاخیز ما نزدیک شده است، بنابراین بدون هیچ پرسشی همراه آنان با جیپ بسمت پادگان حرکت کردیم. در بدو ورود بپادگان "ایست" بسیار بلندی ماشین را درجای میخکوب نمود و راننده ناخودآگاه ترمز کرد! یکی از برادران "دودکانلو" بود که ایست داده بود. برادران دودکانلو در واقع سه پسر عموی آذری بودند که باهم بخدمت آمده و هر سه نگهبان حفاظتی پادگان بحساب می آمدند. قد و هیکل آنها بترتیب از قد بلند تا کمی بلند تا متوسط و آن که بما ایست داد همان قد بلند و هیکلی ای بود که ایستش دل پادگان را بلرزه در می آورد و دشمن را جابجا زهره ترک می کرد! او نقطه قوت نگهبانان پادگان بحساب می آمد و زمان نگهبانی دادن، از وظیفه شناسترین نگهبانان منظومه شمسی بحساب می رفت. ایست که می داد چه طرفش پسر عمویش بود چه فرمانده پادگان، او کار خود را می کرد و در صورت بی توجهی به ایستش ممکن بود طرف را با گلوله ناکار کند! حتی زمانی عبدللهی را (که گفتم هیکلن و از لحاظ جذبه به رضا شاه می ماند) بخاطر بی توجهی به مقررات شب پادگان، مجبور کرده بود که بزمین بخوابد و توسط او بازرسی شود!&lt;br /&gt;پس از انجام تشریفات نگهبانی و گفتن اسم شب، راه را باز کرد و ما بقسمت تسلیحات پادگان رفتیم. فرهی برای رد گم کردن بمن و چند سرباز همراه گفت: فردا باید برای تعداد 20 پاسدار رسمی جهت تکمیل آموزش خود در رسته (ش. م. ر) مانور برپا کنیم و چون تعداد ما اندک بود، شما را جهت کمک آوردم (البته او به این لفظ قلمی صحبت نکرد بلکه با لحجه شیرین لری و کمی غلط غلوط!!!!)&lt;br /&gt;خلاصه آستینها را بالا زده و فشنگ گزاری و آمده کردن "آر.پی.جی7" و موشکهایش و ... بعهده ما افتاد. آفتاب داشت نورش را مانند موهای بلوند بر کوهها و صحراها می انداخت که کار ما تمام شد. وسائل را با دقت بسیار زیاد در لندکروزها می نهادیم. بخاطر حساس بودن چاشنی ها، آنها دست عبدللهی بود و هرجا میرفت آنها را با احتیاط می برد!&lt;br /&gt;بچه های آموزشی را دیدیم که بصف شده و از اردوگاه بجائی که بودیم می آمدند و فهمیدم حدسم در این مورد درست بوده. از آنطرف اتوبوسی بپادگان آمد و چهل جان برکف پاسدار که رده های نظامی پائینی داشتند و تقریبا همسن و سال ما بودند، بهمراه یک سرگرد از آن پیاده شدند. بیست نفر پاسدار را بین بچه ها تقسیم کردند، یعنی هرکدام سرگروه چهارنفر سرباز شد و پس از گرفتن تفنگها و وسائل لازمه، دوباره به اتوبوس سوار شدند. اتوبوس پادگان هم جهت بردن بچه ها حاضر بود. در حینی که خواستم سوار اتوبوس شوم، فرهی مرا صدا کرد که با لندکروز مملو از موادهای منفجره (پتن، دینامیت، نارنجک، آر.پی.جی 7، مین و....) به منطقه مورد نظر برویم! یکی از بچه های همیشه اخمو و عصبی و غر غرو نیز که مدت دو روز مجبور شده بود در پادگان بماند، راننده ما بود و من و فرهی نیز مسافر او!&lt;br /&gt;پسرک که عصبی و بی قرار بود، چند بار سوار ماشین شد و بخاطر اینکه چیزی را جاگذاشته بود، دوباره پیاده شد، در همین اثنا فرهی از پنجره راننده دسته ای شبیه به گل اما حاوی دویست چاشنی با سیم، روی صندلی راننده گذاشت و بمن که در دستم تعدادی وسائل جهت کار گذاری مین و.... بود، سفارش آنها را کرد تا مراقبشان باشم!&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#993399;"&gt;خطرناکترین لحظه عمرم تا بحال!&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#999999;"&gt;&lt;br /&gt;پس از اینکه فرهی به راننده اتوبوسها که مماس با ما و مملو از نفرات بودند، راهنمائی های لازم را کرد، بسمت لندکروز برگشت. اما قبل از اینکه فرهی به ماشین برسد ناگهان راننده که عصبی تر از هروقت بود در لندکروز را باز کرد و با دیدن چاشنی های روی صندلی، قبل از اینکه من حتی دهانم را بتوانم باز کنم، آنها را برداشت و به جائی که فرهی قرار بود بنشیند پرتاب کرد!!! از زمانی که چاشنی ها از جلوی پای من گذشتند تا آنطرف من روی صندلی بیفتند، چند موی من سفید شد فرهی دهسال پیرتر شد، آسمان در نظرم تيره و تار گشت، طاق کسری فرو ريخت و خلاصه فرهی را ديدم که در فاصله برق زدنی به راننده رسید و او را زیر رگبار مشت و لگدهای قدرتی گرفت. آن سرباز هم که باز زمانی رزمی کار بود، حتی نتوانست از خود دفاع کند و هاج و واج از این عمل فرهی مشغول نوش کردن کتک شد.&lt;br /&gt;من هم هنوز حال و هوای خودم را نیافته بودم و از این بیشعوری سرباز مبهوت بوده و از اینکه زنده هستیم، نیز متعجب تر.&lt;br /&gt;و اما چاشنی: مواد درون چاشنی يکی از حساسترین نوع مواد منفجره می باشد. چاشنی که با يک لايه فلز نازک پوشانده شده، می تواد در اندکی حرارت خورشید یا ضربه ای نه چندان محکم و یا اندکی موج انفجار، حتی با اندکی انرژی الکتريسيته منفجر شود. چاشنی باعث می شود که دینامیت و پتن ((C4 که فقط در برابر اندکی موج انفجار منفجر می شوند، به نقطه انفجار برسند. انفجار یک چاشنی بتنهائی مثل شلیک گلوله ای صدا می دهد و اما اگر در دست منفجر شود، باعث قطع انگشتان خواهد شد. حال حساب کنید دویست چاشنی که به فاصله يک متر با وزنی که دارند پرتاب شوند و در کنار من و بغل يک انبردست بروی صندلی نه چندان گرم و نرم اینرسی خود را از دست بدهند، انفجار یکی از آنها همانا و انفجار یکی دوتن مواد منفجره پشت لندکروز همانا و انفجار چند لندکروز واقع در پشت سرمان با همین مقدار مواد منفجره همانا و انفجار زاغه مهمات نزدیکی ما همانا و انفجار کل پادگان و دهات اطراف و نابودی يک پالایشگاه و چندين زاغه مهمات در پادگان و چندین پادگان ارتش نزدیک بما با بزرگترین زاغه های مهمات ایران همانا و انفجار یکی از حیاتی ترین محیط های زیست ایران با جانوران نایاب همانا و انفجار مخزن آمونياک پتروشيمی و یخ زدن کل يک شهر بزرگ با دهات نزدیک و تاثیر و لرزش آن در خراب کردن تخت جمشيد همانا و و و........... (بابا آخر طولانی شد! نفسم بريد! شرمنده!!!) (البته بازهم همانا داشت اما خودتان ابعاد ماجرا را تصور کنید که آن سرباز حقش بود کتک بخورد و فرهی حتی با شکایت او بدادگاه نظامی می توانست بدبختش کند! البته خود فرهی هم در این بی احتیاطی مقصر بود).&lt;br /&gt;کاروان اتوبوسها و لندکروزها براه افتاد و پس از طی چند کیلومتر، وارد راهی خاکی و منطقه ای وسیع با معادن گچ و آهک و سیمان شد. قبل از آموزشی در آن منطقه من و فرهی و چریک و عبدللهی و چند پاسدار دیگر قبلا چند مانور برای رسته های بالا انجام داده بودیم. بهمین جهت من از کمینگاهها و راههای نه چندان تو در تو اما وسیع آنجا خبر داشتم! در آنزمان بهمراه فرهی در بالای دره ای که نیروها از زیر پایمان در حرکت بودند، به غاری که در کوه روبرویمان بود، با آر. پی جی شلیک می کردیم. گلوله آرپیجی بعلت خرج زیادی که در راکت آن قرار دارد، صدای فوق العاده تیز و گوشخراشی دارد. بهمین علت هر نفر بیش از هجده راکت نباید شلیک کند و اگر هم مجبور به ادامه دادن باشد، میبایستی از گوشی های مخصوصی که تیزی صدا را تا حدودی کم میکند، استفاده شود. اما گوشی های ما بلطف خدا همگی خراب بود. روزی که من نزدیک به بیست راکت پرتاب کردم، متوجه خونی شدم که از گوش راستم بروی لباسم می ریخت!&lt;br /&gt;خلاصه همراه با ستونی که سردسته هایش آن  پاسداران بودند حرکت کردیم تا بنزدیک کمینگاهها و قتلگاهها برسیم.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#993399;"&gt;ادامه دارد&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6773701-112139876910658682?l=homaye-saadat.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6773701/posts/default/112139876910658682'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6773701/posts/default/112139876910658682'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://homaye-saadat.blogspot.com/2005_07_01_archive.html#112139876910658682' title=''/><author><name>homaye-saadat</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06166982904521501507</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://photos11.flickr.com/12573992_fb19dbbfcc_t.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6773701.post-112126778491348815</id><published>2005-07-13T17:14:00.000+02:00</published><updated>2005-07-13T17:16:24.920+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="color:#cc33cc;"&gt;&lt;strong&gt;سلام مجدد خدمت دوستان عزیزم&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#999999;"&gt;شاید و شاید با خواندن این خاطرات سربازی من گاهی سوتفاهمی پیش آيد که مثلا من راضی به خدمت در نظام وظیفه نبوده ام  و علاقه یا مسئولیتی در قبال وطنم نداشته ام. باید عرض کنم که بنده دست تمامی کسانی که بنوعی در راستای خدمت بمیهن از جان و مال خود گذشتند و از ناموس میهن دفاع کرده اند را می بوسم. هرچند در سطوح بالا و در بین تعدادی زدوبندهای زیبائی صورت نگرفت و جنگ با بیشترین هزینه و کمترین دستآورد تمام شد. جنگی که بعقیده خیلی ها می توانست دوسال بطول بکشد و برنده اش ما باشیم و حتی غرامتمان را با ناز و اطوار و تمام و کمال از کشورهای عربی بگیریم. خود من در نوجوانی جز کسانی بودم که در زمان تحصیل چندین بار برای جنگ اسم نویسی کردم و حتی قسمتی از یک دوره نظامی را در آن دوره گذراندم اما بلاخره نیازی به ما پیدا نشد. حتی در زمان خدمتم که مسئله جنگ یوگوها با آلبانی و بوسنیائی ها پیش آمد، خودم را داوطلب برای این امر کردم که بازهم قسمتم نشد. حاضر بودم برای دفاع از ناموس آلبانی ها، بوسنی ها و کزووئی ها بجنگم، کسانی که الان در همین شهر و کشوری که زندگی میکنم تعدادشان زیاد است و غیر از تعداد معدودی مابقی سابقه خوبی برای خود و دیگر خارجی ها در این مملکت کوچک بجا نگذاشتند. هنوز داریم چوب کارهای خلاف آنها را می خوریم چون با خلاف کاریهای این مسلمانان یا مسلمان نماها اعتباری برای خارجی های دیگر نمانده است. البته در این میان از کشورهای دیگر  مثلا آفریقا هم بوده اند که خلافهای سنگینی داشتند اما بخاطر گستردگی انواع تقلب و خلاف مردم کشورهای یوگوسلاوی سابق در سوئیس، کارهای آنها مخصوصا خیلی توی ذوق این مملکت زد و تصمیم گرفتند که دیگر به هیچ خارجی ای براحتی اعتماد نکنند و دوم به هیچ خارجی با شناسنامه های پناهندگی جنسی را به اقساط نفروشند و و و و...  (گستردگی این ووو...ها بقدریست که از حوصله من برای بیانشان خارج است) خیلی دوست دارم کسانی که از این قشرها و بخصوص فلسطینی ها دفاع کرده یا می کنند، مدتی را در خارج بگذرانند و ببینند این برادران مسلمانشان چه فلسطینی چه سومالی یا کوزووئی چقدر با آن چیزی که در ایران تبلیغشان شده متفاوتند!&lt;br /&gt;حال بدون هیچ نتیجه گیری از نوشته های فوق برویم بر سر چهاردهمین قسمت خاطرات آموزشی که فکر کنم در قسمت پانزدهم تمام شوند!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;قسمت چهاردهم&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پس از گذشت نیمساعتی که آثار گاز زدگی کمتر شده بود و سربازها از شوک درآمده بودند، در جلوی چادر فرماندهی میزی برقرار شد و نانهای بازاری (لواش نازک) و مقدار زیادی تفنگ را آوردند.&lt;br /&gt;ما همگی در صف شده و با رسیدن بجلوی میز یکی یکی سهممان را می گرفتیم. نصف نان بازاری، یک تکه کالباس از انواع ارزان آن که بسیار ناشیانه بریده شده به ضخامت پنج میلیمتر و یک تفنگ! همین!&lt;br /&gt;کوله پشتی و بیل و کلنگهای کوچک ارتشی قابل حمل و ماسک را نیز باید با خود می بردیم. پس از اینکه آمدیم نان و کالباسمان را بخوریم، بما گفتند که اینها مال نهارتان است و چون امروز خیلی باهاتون کار داریم، بهتر است معده هاتان خالی باشد!&lt;br /&gt;پس از آن نوبت تقسیم تفنگ شد و تفنگهای کلاشینکف تاشو و شیک بین قسمتهای جلوتر و یک " ژ-3 " لندهور بدون بند حمائل گیر من افتاد! یکی از مسئولان با خنده گفت که مارا بگردش می برد! همگی بفراست دریافتیم که چه گردشی خواهیم رفت! بنابراین در صفی دراز و پشت سر آن مسئول محترم براه افتادیم. پس از طی کیلومتری می بایستی از طول یک کوه و از جاده ای بسیار تنگ (مالرو) مخصوص عبور غوشهای کوهی رد می شدیم. کلاه های آهنی سنگین و قدیمی که سنگینتر از نوع جدیدش بود، سرهایمان را با هر حرکتی مثل کاکا سیاه می لرزاند. از همه بدتر تفنگ من و تعدادی از بچه ها بود که بخاطر نداشتن بند حمائل مجبور بودیم در دو دستمان بگیریم و با احتیاط راه برویم تا خط نیفتند! کوله پشتی و بیل و کلنگ هم روی دوشمان بود و گاهی که جاده باریکتر از حد معمول میشد، بدیواره کوه گیر میکرد و خطر پرتاب شدنمان را مژده می داد. در این راه بود که فهمیدم چرا به غوشهای کوهی لقب سنگ نورد و کوه نورد را داده اند و از طرفی گله ای از غوشهای کوهی را در ارتفاع بالاتر از خودمان را دیدیم که با تعجب بما نگاه می کردند و از اینکه جانوری غیر خودشان می تواند از این جاده عبور کند، بما حسودی می کردند!&lt;br /&gt;در جائی بعلت از دست دادن تعادلم کلاه آهنی روی سرم که بند هم نداشت لغزید و از سرم به دامنه کوه پرتاب شد. منهم راحت از اینکه کلاهم پرید و سرم راحت شد، به نظاره کلاه که کوچک و کوچکتر می شد پرداختم!&lt;br /&gt;همه بچه ها و پاسداری که با ما بود این صحنه را دیدند. در اینجا پاسدار محترم بمن امر کرد که بروم کلاه را بیاورم و گرنه غرامت سنگینی را باید بپردازم!&lt;br /&gt;اینجانب با بغل پا از کوه گاهی میرفتم و گاهی می سریدم و می لغزیدم تا اینکه عرقریزان به کلاه اندکی کج شده رسیدم.&lt;br /&gt;پس از برگشت و صعود نفس گیرم بدون استراحت براه افتادیم در حالی که در این فاصله همه استراحت کرده و من تا رسیده بودم، می بایست حرکت می کردم.&lt;br /&gt;این قسمتها که می رفتیم متعلق به سازمان محیط زیست می شد و در آن چراگاهها و مناطق بکر وسیعی دیده میشدند. مارهای این قسمت از خطرناکترین و کشنده ترین مارهای زهری ایران شناخته می شوند.&lt;br /&gt;پس از طی مسافت درازی در زیر خورشید مستقیم تابستان و در حالی که زبانمان از شدت تشنگی له له میزد، بجای نسبتا مرطوبی رسیدیم که ناگهان جنبنده ای از نوع همن مارها جلویمان به حرکت درآمد.&lt;br /&gt; پاسدار هم نامردی نکرد و با ضربه ای سر مار را که در آستانه ورود به سوراخ مسکونیش بود، له و لورده کرد. یکی از بچه های کرمان که تخصص مارگیری داشت، بمسئول گفت که جفت این مار از ما انتقام خواهد گرفت!!! پس تحت الدستور مجبور بکندن نوبتی آن سوراخ شدیم تا جائی که دالان نسبتا بزرگی در زیر آن پدیدار گشت. مار بزرگتر دیگری که در آن قرار داشت با دیدن ما ناگهان حالت حمله گرفت. آن مارگیر مار را بسختی درآورد و در حالی که با دست راست گرفته بودش از هیبت مار بخود لرزید!&lt;br /&gt;او می گفت تا بحال چنین ماری ندیده است. در اینجا هنوز تشنه و گرسنه بودیم و بخاطر این مارهای لعنتی یکساعت را تا رسیدن به آب هدر دادیم. مارها را در کیسه ای بزرگ گذاشته و بنوبت حمل می کردیم. وزن مارها پس از توزین در آزمایشگاه پادگان 16 کیلوگرم اعلام شد! نزدیکی های ساعت یک بعد از ظهر بود که به جای پردرختی رسیدیم و بوی آب بمشاممان خورد. پس از بالا رفتن از جای صعب العبوری به چشمه ای بنام "چشمه چرا(گاهی)" رسیده و همگی مانند میش و بزکوهی با دهان در آب شیرجه رفتیم! در اینجا تعدادی از ماموران حفاظت محیط زیست با تفنگ ایستاده بودند و مارا با تعجب نگاه می کردند. پس از اینکه مدت زیادی و مثل فیل آب خوردیم و سرها از آب بدر آمدند، یکی از این ماموران مرا شناخت و با من حال و احوال کرد و احوال دائی ام را که مدت زیادی همکار آنان بود، زمن پرسید. سپس نهارمان را با آن کالباس لعنتی که بوگرفته بود شروع کردیم که باعث شد تعداد زیادی از خیر خوردن کالباس گذشته و نان خالی بخوریم و کالباسها را بتعدادی که همیشه داوطلب اینکار بودند، بدهیم. نصف نان نازک چقدر گوارا بود در آنزمان!  دراینجا خیلی خلاصه میکنم تا در قسمت پانزدهم این خاطرات خسته کننده تمام شوند!&lt;br /&gt;نزدیکی های عصر در حالی که پنج کیلومتر با ماسک راه رفته و کمبود اکسیژن آزارمان میداد، بنزدیکی های چادرها یمان رسیدیم و فهمیدیم هیچ کجا خانه خود آدم نمیشه! آنشب بسیار خسته تر از شبهای دیگر خوابیدیم، فارغ از اینکه روز و شب دیگری بدتر از آنروز در انتظارمان می باشد!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#cc33cc;"&gt;مابقی در بخش پانزدهم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6773701-112126778491348815?l=homaye-saadat.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6773701/posts/default/112126778491348815'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6773701/posts/default/112126778491348815'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://homaye-saadat.blogspot.com/2005_07_01_archive.html#112126778491348815' title=''/><author><name>homaye-saadat</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06166982904521501507</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://photos11.flickr.com/12573992_fb19dbbfcc_t.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6773701.post-112102973773157163</id><published>2005-07-10T23:07:00.000+02:00</published><updated>2005-07-10T23:08:57.740+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="color:#666666;"&gt;ضمن تجدید درود و سپاس از دوستان نظر دهنده بخاطر لطفشون، خدمت امیر عزیز عرض کنم که برای گرفتن پاسخ سئوالات صمیمانتون می تونید در اوایل قسمت نهم خاطرات سربازی من به آرشیو نظر اندازید و در پست  Tuesday,   May 24,  همچنین می تونید تا حدودی با فعالیتم آشنا گردید. و اما اینکه در اینجا چکار می کنم باید بگم که بعد از دوسال کار در اینجا تصمیم به ادامه تحصیل دارم و الان در حال گزراندن دوره زبان آلمانی در سطح دانشگاهی هستم که اگر این دوره هم تمام شود چند پله بدانشگاه نزدیکتر شده ام! در ایران هم مدرک دیپلم راه و ساختمان را گرفته و کارهای مختلفی را برای کسب درآمد داشتم، مثل تعمیر کار فرش، تعمیرکار و فروشنده وسائل صوتی و تصویری و اندکی نقاشی ساختمان.&lt;br /&gt;واینهم از:&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#993399;"&gt;بخش سیزدهم خاطرات آموزشی&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با دوستانم نیمساعت دیگر پادگان را از بالای دامنه کوه پائیدیم تا اینکه هوا سردتر شد و چائیدیم. مجبور بودیم به چادرهامان برگردیم، چون زمان سرکشی چادرها توسط مسئول شب نزدیک بود. پس از برگشتن بچادر با خودم درگیر بودم که مانور کی و به چه شکل صورت می گیره؟ اما دیگه بی خیال شدم و کم کم خواب بسراغم آمد.........&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نزدیکهای صبح بود که یه دفعه صدای فش فش نسبتا بلندی از چادر برخاست و من مثل فنر از جا پریدم و ناخودآگاه ماسکم را با پوتینهایم برداشته و ببیرون زدم.&lt;br /&gt; یک چیز جالب این بود که تا قبل از زمان آموزشی من خواب بسیار سنگینی داشتم. در زمان شبهای بمباران هوائی خونه ما که نزدیک به چند جای حساس از قبیل پایگاه هوائی، فرودگاه، مخابرات،  پایگاه مقاومت بسیج و و و... بود، بیشترین خطر را نسبت به جاهای دیگه داشت و اشتهای خلبانان لعنتی عراقی را تحریک ببمباران می کرد. خونمون یک زیرزمین داشت که پدرم دوسال قبل از جنگ اون رو ساخته بود. شبها با صدای آژیر مادر بیچاره ام تمام بچه ها رو صدا میکرد و بزیرزمین می برد اما در بیدار کردن من موفق نمی شد. گاهی صداهای گوشخراش پدافندها و راکت ها انقدر بلند میشد که تازه من لای چشمام باز میشد اما وقتی بیدار میشدم که دیگه آژیر سفید رو زده بودند!&lt;br /&gt;برای همین طی یک جلسه خانوادگی قرار شد که من شبها را در زیرزمین بخوابم، اما در زیرزمین من تنها نبودم و سوسکها و مارمولکهای زیادی با من بسر میبردند. گاهی هم زنها و دخترای همسایه که از زیر زمینهای ساخته شده بعد از جنگ در باغچه هاشون می ترسیدند، بزیرزمین ما میومدند و در تاریکی مطلق چند باری دست و پای منو له کردند!&lt;br /&gt;با این وجود در زمان آموزشی چنان با ما رفتار شده بود که با کمترین و کوچکترین صدائی بیدار میشدم. از موضوع دور شدم.... فقط می خواستم سنگینی خوابم رو تعریف کنم که اینطوری شد! قول میدم تکرار نشه! &lt;br /&gt;پس از شنیدن آن صدا و بیدار شدن و برداشتن پوتینهایم به بیرون پریدم و دیدم محوطه آموزشی و چادرها غرق در دود سفیدی شده اند. از زمانی که از خواب پریدم تا زمانی که از چادر ببیرون جهیدم پنج ثانیه هم نشد اما گاز اشک آور اثر خود را گذاشته بود. نه نفس را میشد بداخل داد و نه ببیرون. ماسک را زدم و تا وسط میدان دویدم و با مشتهای محکم بسینه ام میکوفتم تا بلاخره نفسم راه رفت و برگشتش را پیدا نمود. بچه ها یکی یکی و مثل آدمهای مست و اشکریزان ببیرون می آمدند و عبدللهی و فرهی با یک پاسدار دیگر نارنجکهای حاوی گاز اشک آور را بچادرها می انداختند. بچه های درون چادر که مورد حمله ناجوانمردانه و غافلگیرانه آنهم در خواب قرار گرفته بودند، با حالتهای فجیعی روی زمین می افتادند و دوباره برمیخواستند. با آنکه نفسم هنوز جا نیامده بود و اشک چشمانم پوستم را میسوزاند، بسمت چادرها دویدم و یکی دو نفر را که حالشان وخیم بود، حتی ماسکشان را نتوانسته بودند بزنند، از دم چادرها دور کردم.&lt;br /&gt;در پشت خاکریز و چادر فرماندهی آتشی برافروخته بودند و مسئولان محترمی که گاز آزارشان داده بود در دور آن جمع شده بودند. چریک هم خود را با پاسدارها قاط زده بود و آتش بیار معرکه شده بود. او مخصوصا در پی من بود تا عکس العملم را با لذت تماشا کند اما از اینکه دید من زودتر از همه ببیرون پریدم و حتی پوتینم را در هوای آزاد پوشیدم، کفرش بالا آمد و از دور مرا بفرهی نشان داد تا دوباره بچادر برم گردانند و گاز بخورم، اما فرهی قبول نکرد.&lt;br /&gt;بچه هائی که کم کم نفسشان باز شد، به محوطه پرچم صبحگاه آمده و ماسکهاشان را در آورده بودند ولی ریزش اشک و سوزش شدید پوست هنوز ادامه داشت. در این میان متوجه یکی از بچه ها شدم که با وجود اینکه ماسک هم زده بود اما هنوز در حالت خفگی روی زمین افتاده و دست و پا میزند! بسمتش دویدم و دیدم که درپوش فیلتر ماسک را برنداشته و برای همین داشت نه از گاز زدگی بلکه از کمبود اکسیژن خفه میشد! طفلی داشت همینطوری بیخودی میمرد که بدادش رسیدم.&lt;br /&gt;همزمان با من فرهی هم متوجه این موضوع شده بود و بسمت او میدوید و پس از اینکه درپوش ماسکش را برداشتم او هم رسید و از حماقت سرباز عصبی شد و لگدی جانانه به او زد. این لگد باعث شد نفس پسرک زودتر باز شود. این سربازی که ذکرش رفت خودش یک فیلم تمام عیار کمدی بود و اگر بخواهم شیرینکاری هایش را که نه از سر عمد بلکه از سرحماقت انجام میداد تعریف کنم، خودش یک داستان کمدی مفصل خواهد شد. بیچاره با وجود محرز بودن عقب افتادگی ذهنی بازهم مجبورش کرده بودند خدمت کند! با وجود بیست سال سنی که داشت و از منهم یکسال و نیمی بزرگتر بود، اما عقلش در سن دهسالگی مانده بود....&lt;br /&gt;پس از اینکه نفسها کمی جا آمد، فرهی به بچه ها گفت بروید به صورتتان آب بزنید تا سوزش صورتتان خوب شود!&lt;br /&gt;با شنیدن این حرف ناگهان پنجاه نفر بسمت منبع دارای یک شیر آب هجوم بردند! هرچه داد زدم نروید آب سوزش پوستتان را بدتر میکند، بخاطر سروصدای زیاد و باورنداشتن حرفم به آب یورش برده بودند! آنها فکر نمیکردند که وضعشان از اینکه هست بدتر خواهد شد. تا پانزدهمین نفر که بنوبت آب بصورتشان زده بودند همگی مانند مرغ پرکنده بال بال میزدند. در حینی که من مچ دست دو سه تا از بچه ها را گرفته بودم تا آب بصورتشان نزنند، چشمم بچشم فرهی خورد و نگاه نفرت آوری به او کردم طوری که خودش هم سرش را از شرم کارهای فریبکارانه اش بزیر افکند.&lt;br /&gt;از صدقه چند ماهی که با فرهی بودم تجربیات خوبی را قبل از آموزشی بدست آورده بودم و با بچه ها درمیان می گذاشتم ولی در مورد گاز اشک آور هنوز فرصت نشده بود به همدوره هایم توضیح دهم، چون ابدا فکر اینکه در خواب اینکار را کنند، نمی کردم. یکی از دوستان من که چندماه قبل از من بخدمت آمده و بلافاصله در زیر نظر همین فرهی آموزش دیده بود میگفت: در نزدیکی محل فعلی آموزشی ما اتاقکی آجری وبدون پنجره وجود دارد که عبدللهی و فرهی همان دو سه روز اول آموزششان تعداد شصت هفتاد نفر از بچه ها را بدرون آن کرده و گاز اشک آور را بمیانشان انداخته اند. خود دو پاسدار محترم نیز جلوی در ایستاده بودند و با شلیک تیرهای گازی و مشقی مانع خروج کسی از اتاقک می شوند. من این مسئله را به دو سه تا از دوستانم گفته بودم و اتفاقا چند روز قبل از مرخصی دو روزه ام به انجا رفته و اتاقک را دیده بودیم. ضمن اینکه برامون غیر قابل باور بود که هفتاد نفر را چطوری در آن جا داده و گاز خورشان کرده اند، همچنین مشغول بسوراخ کردن قسمتهائی از دیوار شدیم تا دیگر از آن بعنوان قتلگاه استفاده نکنند!&lt;br /&gt;بلاخره گاز خوردن در محلی که بشه ازش فرار کرد بهتر از گاز خوردن در درون قفس بود!&lt;br /&gt;گاز اشک آوری که در تظاهراتها شلیک میکنند نیز همین خاصیت را دارد که در مقابل آفتاب یا حرارت آتش کم زور و بی رمق می شود برای همین شورشیان در جای جای خیابان آتش درست میکنند!&lt;br /&gt;بهمین علت پاسدارهای محترم در آنروز که هنوز آفتاب کاملا در نیامده و ساعت شش صبح بود، اقدام به این عمل کرده بودند! اما این پایان ماجرای آنروز فراموش نشدنی نبود.....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#993399;"&gt;ادامه دارد.&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6773701-112102973773157163?l=homaye-saadat.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6773701/posts/default/112102973773157163'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6773701/posts/default/112102973773157163'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://homaye-saadat.blogspot.com/2005_07_01_archive.html#112102973773157163' title=''/><author><name>homaye-saadat</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06166982904521501507</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://photos11.flickr.com/12573992_fb19dbbfcc_t.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6773701.post-112091857947024831</id><published>2005-07-09T16:16:00.000+02:00</published><updated>2005-07-09T17:57:44.126+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="color:#999999;"&gt;سیستم تعلیم و آموزش در سوئیس شاید یکی از گسترده ترین و در عین حال منسجمترین سیستمهای آموزشی دنیا باشد. در این سیستم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="color:#999999;"&gt;که از گرانترین سیستمها نیز هست، کودکان زیر دبستان از یکی دو سال قبل از شروع مدرسه، به جائی مانند مهد کودک فرستاده می شوند که معنای لغوی آنرا اگر بخواهم بفارسی ترجمه کنم، به معنای باغ کودکان (Kinder Garten) خواهد شد. در سوئیس اگر کسی با مدرک تحصیلی دکترا یا پزشک عمومی، جراح، مهندس و غیره... بخواهد کار کند، حتما می بایست یک دوره تطبیقی را در سوئیس بگذراند تا آماده کار شود. در این سیستم جایگاه زبان آلمانی کمی بیشتر از سایر زبانهای دیگر مثل فرانسوی، ایتالیائی و "رتو رومانی" می باشد چون بالاترین تعداد جمعیت به آلمانی زبانها تعلق دارد.&lt;br /&gt;با این وجود اگر متخصصی از کشوری حتی آلمانی زبان جهت کار کردن به سوئیس بیاید، باید حتما دوره تخصصی تطبیقی ای را در آن رشته را بگذراند و با استانداردهای خاص سوئیس آشنا گردد. در این موارد استثناهائی هرچند اندک نیز وجود دارند بطور مثال در رشته هائی که خود سوئیس در آن صاحب تخصص نباشد و دوره تطبیقی مناسبتر از آن چیزی که فرد متخصص در کشور خویش دیده را نداشته باشند، این دوره محدود به یادگیری یکی از چهار زبان رایج در سوئیس می گردد. در دانشگاهها نیز یادگیری زبان دومی بغیر از زبان مادری دانشجو به آنها پیشنهاد می گردد که انتخاب آن زبان به اختیار دانشجو واز بین چهار زبان رایج در سوئیس می باشد.&lt;br /&gt;بخش آموزش و پرورش پیچیده تر و گسترده تر از اینست که بخواهم در این وبلاگ توضیح دهم و صادقانه بگویم که از سیستم آموزشی اینجا اطلاعات چندان زیادی ندارم. در اینجا اندکی از اطلاعات و تجربیات شخصی خود بهره می گیرم و البته بخشی نیز هست که از دوستی پرسیدم. او در اینجا دانشگاه رفته است و آشنائی بیشتری نسبت بروند تحصیلی اینها دارد.&lt;br /&gt;او می گفت: "پس از آموزش بچه ها در یکی دوسال آمادگی، ضمن آشنائی با مبانی نقاشی و هنر همچنین بازی با پازلهای گوناگون و... آنها را آماده رفتن بدوران به اصلاح خودمان "ابتدائی" می کنند. پنج سال ابتدائی بمانند ایران را همه بچه ها میگذرانند و سپس نوبت سه سال راهنمائی می باشد. راهنمائی ها نیز شامل دو بخش می شوند: یک: کسانی که از پایه درسی قوی ای برخوردارند و دوم کسانی که از لحاظ درسی در سطح معمولی به پائینتر هستند و این بسته بتشخیص معلمان می باشد.&lt;br /&gt;حقوق پایه یک معلم در سوئیس بین پنج هزار تا هشت هزار فرانک سوئیس می باشد بدینجهت است که معلم ها برخلاف ایران از رفاه بالائی برخوردارند"(ما شعارش را میدهیم که معلمی شغل انبیاست، اما اینها عمل میکنند!).&lt;br /&gt;والدین جهت آموزش کودکان خود از اول دبستان تا دیپلم، تقریبا مبلغ پنجاه هزار فرانک می پردازند و هزینه کلی یک بچه از زمان تولد تا دانشگاه نیز یک میلیون فرانک برآورد شده است.&lt;br /&gt;بخش جالب داستان اینست که تابستانها در جلوی فروشگاههای بزرگ بچه هائی را می بینیم که چیزهائی را به مردم عرضه می دارند. این دخترکان و پسران کسانی هستند که بطور خودجوش و بعنوان "پیشاهنگ" بفروش لوازم کوچکی مانند: سنجاق سینه، دست کلید، سمبلها و آرمهائی از سوئیس مشغولند. جالب اینجاست که سود این درآمدها را مستقیما برای کودکان فقیر دیگر کشورها (مخصوصا آفریقا که سمبل گرسنگی ست) می فرستند. در این بخش کودکان داوطلب علاوه براینکه یاد می گیرند چگونه جنسی را بفروش برسانند، کار خیری نیز نه برای ثواب که برای جواب به بچه های فقیر، انجام می دهند. گاهی حتی این کودکان و نوجوانان جهت فروش لوازمشان به در خانه های مردم می روند.&lt;br /&gt;در زیر این پست نیز عکس دخترکی را مشاهده می کنید که بفروش نقاشی های حرفه ای خود می پردازد و ما چندین نقاشی اش را خریدیم.&lt;br /&gt;این بخش را در همینجا بپایان می برم اما از دوست عزیزم &lt;a href="http://www.riazi-ir.com/"&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;"نوید"&lt;/span&gt; &lt;/a&gt;خواهش میکنم که اگر وقتی برایش باقی ماند، اندکی در بخش نظرات در مورد این موضوع بنویسد واگر جائی از این نوشته ناقص بود صحیح آنرا نیز اضافه فرماید . چون او علاوه براینکه دوره ای تطبیقی در دانشگاه شروع کرده، کودکی نیز در سنین قبل از دبستان دارد که مسلما تجربیات ارزنده ای خواهد داشت. ادامه خاطرات سربازی را نیز در نزدیکترین آینده پی خواهم گرفت.&lt;br /&gt;با تشکر از توجه شما عزیزان بخصوص معلمان دلسوز و گرانقدر &lt;a href="http://www.shikweb.persianblog.com/"&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;"امیر"&lt;/span&gt;&lt;/a&gt; و جناب &lt;a href="http://www.amiradin.persianblog.com/"&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;"درویشی"&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;عزیز و آرزوی سلامتی و بهروزی برای همه معلمان ایران و جهان!!!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#993399;"&gt;و اینهم عکس دخترک خیّر در حالی که پولهای ما را  در دست چپش گرفته! &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="color:#993399;"&gt;: ) &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="color:#993399;"&gt;(البته دیگه پولهای خودش شده بود و نقاشی و کاردستی هاش رو هم منصفانه فروخت)&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="color:#993399;"&gt;آری هنر فروختنی نیست اما برای شاد کردن دل فقیری آنرا نیز می فروشند!&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#993399;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/img/295/1227/1024/DSC02040.jpg"&gt;&lt;img style="BORDER-RIGHT: #660066 2px solid; BORDER-TOP: #660066 2px solid; MARGIN: 2px; BORDER-LEFT: #660066 2px solid; BORDER-BOTTOM: #660066 2px solid" src="http://photos1.blogger.com/img/295/1227/400/DSC02040.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:78%;"&gt;hello Picasa&lt;/span&gt; &lt;a href="http://picasa.google.com/" target="ext"&gt;&lt;img style="BORDER-RIGHT: 0px; PADDING-RIGHT: 0px; BORDER-TOP: 0px; PADDING-LEFT: 0px; BACKGROUND: none transparent scroll repeat 0% 0%; PADDING-BOTTOM: 0px; BORDER-LEFT: 0px; PADDING-TOP: 0px; BORDER-BOTTOM: 0px" alt="Posted by Picasa" src="http://photos1.blogger.com/pbp.gif" align="absMiddle" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6773701-112091857947024831?l=homaye-saadat.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6773701/posts/default/112091857947024831'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6773701/posts/default/112091857947024831'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://homaye-saadat.blogspot.com/2005_07_01_archive.html#112091857947024831' title=''/><author><name>homaye-saadat</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06166982904521501507</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://photos11.flickr.com/12573992_fb19dbbfcc_t.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6773701.post-112052859989632708</id><published>2005-07-05T03:41:00.000+02:00</published><updated>2005-07-05T15:31:50.890+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="color:#993399;"&gt;در پست آینده طبق قولی که به &lt;a href="http://www.shikweb.persianblog.com/"&gt;امیر&lt;/a&gt; عزیز دادم، مطالبی را در مورد آموزش و تعلیم کودکان در سوئیس خواهم نوشت، شاید که نکاتی آموزنده در آن بکار این معلم عزیز و فداکار مناطق نسبتا محروم ایران عزیزمان آید، گرچه که این عزیز خودشان هم مبتکر طرحهای مفید و خودجوشی در این زمینه هستند.&lt;br /&gt;و اینهم از:&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#999999;"&gt;بخش دوازده خاطرات آموزشی&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#999999;"&gt;&lt;br /&gt;اما روز اولی که با این خواسته جناب عبدللهی مخالفت کردم، متوجه آتشی در چشم عبدللهی شدم و بروی خودم نیاوردم.&lt;br /&gt;در حالی که عبدللهی بروی صندلی آهنی نشسته بود و آن چریک با یکی دو نوچه اش در نزد او ایستاده بودند، راهم را کج کردم که بچادر برگردم، بناگاه با صدای خش و خش و احساس فشرده شدن هوا در پشت سرم که بکمک حس ششم و یا حسی که آدمیزاد طی تمرینات سخت رزمی (البته نه در همه رشته های آن) بدست می آورد و می تواند حدس بزند حمله ای از پشت سرش صورت گرفته، بسرعت برگشتم و چریک را دیدم که با لگد بسمت شکم من می آيد. تنها دفاعی که توانستم بکنم این بود که جاخالی دادم و چریک بخاطر شتابی که داشت و قرار بود با ضربه بمن از شتابش کاسته شود اما نشد، یکی دو متر آنطرفتر از من بزمین رسید و پس از اندکی لیز خوردن بروی زمین شنی، تعادل خود را حفظ کرد. (چه جمله طولانیی شد! شرمنده!)&lt;br /&gt;بعد فهمیدم این حرکتش بتحریک عبدللهی بوده تا تحرک و عکس العمل مرا بسنجد. در حالی که بی تفاوت براه خودم ادامه دادم، باز چریک جلویم گارد گرفت خواستم او را دور بزنم که مشتی بطرف انداخت و من صورتم را کنار کشیدم اما بخاطر بلند بودن قدش، مشت از کنار صورتم گذشت و به عصب کتف راستم خورد. فهمیدم که حرکات چریک نه از روی نمایش که از روی انتقام گیری آنروز کذائی صورت می گیرد بنابراین بی خیال از اینکه کتف راستم بی حس شده باز براه ادامه دادم. اینبار عبدللهی تشر زد که اگر مبارزه نکنم، تنبیه سختی پیش رو خواهم داشت! من برای اینکه زور و لج چریک کینه توز را بیشتر در آورم، گفتم که با آدم ناشی که خطرناکتر از استاد رزمی است، مبارزه نمی کنم!&lt;br /&gt;پس از این حرف عبدللهی و اون یکی دو سرباز در کنارش بلند بلند خندیدند و این باعث خشمگین تر شدن چریک شد!&lt;br /&gt;او دوباره یورش آورد و من تصمیم گرفتم که بیشتر دفاع کنم تا حمله. بخاطر حالت دفاعی من حاصل نبرد آنروز، چندین مشت و لگد خفیف بود که باعث شد کوفتگی نه چندان دردآوری را تحمل کنم.&lt;br /&gt;آنروز بخیر گذشت و فردا دوباره مبارزه خفیفتری با چریک داشتم که باعث نشد تمام آنچیزی را که بلدم رو کنم.&lt;br /&gt;کارهای نمایشی با نانچکو را هم هر دویمان بخوبی می دانستیم اما حرکات با چوب را او بلد نبود. در این نمایشها هم قرار بود که با هم و با نانچکو و چوب مبارزه نکنیم، چون نه من در آن سطحی بودم که کنترل کاملا دقیقی بروی چوب یا نانچکو داشته باشم و نه او!&lt;br /&gt;پس از طی سه روز سر و کله نیروها یکی یکی پیدا شد و دوباره صفها شلوغ و شلوغتر شدند و چادرها نیز!&lt;br /&gt;بتعداد دو نفری که از شهر و دیارشان می آمدند، یک نفر از ما را به مرخصی فرستادند و قرار بود پس از دو روز برگردیم.&lt;br /&gt;بلاخره منهم پس از دوهفته ای که از جیم زدنم می گذشت، توانستم بخانه بروم و لذت بی اندازه زیادی را از خوابیدن بر روی رختخوابم ببرم. فهمیدم که گاهی محرومیت چه تاثیری بروی قدرشناسی می تواند داشته باشد! غذاهائی که مادرم می پخت را با لذت بیشتری می خوردم و پاداشش را با قدر شناسی و تشکر می دادم. در طی این مدت فامیل نزدیک هم سر میزدند و از مدتی که در آموزشی بودم، می پرسیدند. دائی هایم که هر کدام خدمت سربازیشان را در زمان جنگ و خط مقدم گذراده بودند، خدمت مرا به بهشت و دوران خودشان را جهنم تفسیر می کردند. من هم در ضمنی که از سختی ها و مصیبتهای آنان وقوف نسبتا کاملی داشتم، به شوخی می گفتم: در زمان شما اگر جنگ بود، همه پاسداران چه رسمی و نیمه رسمی دشمن خود را می شناختند اما پاسدارانی که بما آموزش می دهند، فکر می کنند که ما دشمنان آنها هستیم!&lt;br /&gt;دو روز تعطیلی من بسرعت گذشت و در یک عصر غم انگیز می بایست بپادگان برمیگشتم.&lt;br /&gt;پس از خداحافظی و مراسع تودیع مختصر با خانواده، وسایل لازمه از قبیل خرما و انجیر خشک و گردو و.... را که مادرم بمن داده بود تا با سربازان غیر بومی تقسیم کنم، در کوله پشتی ریخته و با آخرین مینی بوسی که در آن مسیر می رفت، عازم پادگان شدم.&lt;br /&gt;وقتی به چادرها رسیدم متوجه انبوه نیروهائی شدم که اکثرا در دو روز تعطیلیم بپادگان برگشته بودند و حکایتهائی از شهر و دیار و محله شان برای هم تعریف می کردند.&lt;br /&gt;منهم پس از تقسیم خشکباری که همراه داشتم بین سربازان دیگر، با دو سه نفر از دوستانی که بیشتر باهم جوش خورده بودیم، به دامنه کوهی که نزدیک چادرها بود رفتیم. در آنجا یکی از دوستان دیگرمان با یک سرنیزه مشغول نگهبانی بود و پس از اینکه ما را از دور شناخت، ایستی بتمسخر داد. ما هم در حالی که برایش سنگ های ریز پرت می کردیم بسمتش رفتیم و بشوخی خلع سلاحش نمودیم، آنهم چقدر راحت! آنشب هوا مهتابی و زمین روشن شده بود.&lt;br /&gt;هرکدام مشغول تعریف کردن خاطرات مدت تعطیلی بودیم و آن دو نفر دیگر از ملاقات با نامزدشان و یا دوست دخترشان می گفتند. پس از ساعتی که تعریفها بته کشید، همگی باهم سکوت کردیم، در این وقت متوجه سکوت عمیقی شدم که فضای محوطه آموزشی را در بر گرفته بود. آرامشی مثل آرامش قبل از طوفان! به بچه ها جریان را گفتم، آنها هم تصدیق کردند.&lt;br /&gt;با هم کوه را تا آنجا که می شد به پادگان اشراف داشت، دور زدیم و متوجه روشن بودن فضای "موتوری" و انبارهای مهمات و قسمت آموزش که زمانی سرباز آن بخش بودم شدیم. فضا مانند شبهائی بود که ما سربازان آموزش بهمراه فرهی و چند تن از پاسداران مشغول تهیه تدارکات مانور بودیم. فشنگ گزاری در تیربارها و درآوردن تفنگهای نو و پر از "گریس" از جعبه ها برای دادن به نیروهای در حال آموزش یکی از کارهای آنشبها بود.&lt;br /&gt;از بالای کوه در زیر نورهای پادگان، دو سه نفر از لباس سبزهای پاسدار را دیدیم که از زاغه مهمات واقع در زیر نمازخانه پادگان بیرون آمدند. فرهی و عبدللهی را از آن فاصله براحتی تشخیص دادیم. سربازهائی که در آنشب مامور رانندگی بودند، با درآمدن پاسدارها به سمتشان رفتند و پس از احترام معمول مشغول شنیدن حرفهای یکی از آنان شدند!&lt;br /&gt;تعداد زیاد راننده ها که در شبهای عادی یک تا دو نفربودند، نیز غیر معمول بود.&lt;br /&gt;سپس سربازان از آنها جداشده و به قسمت استراحتشان واقع در "موتوری" رفتند و سه پاسدار هم بسمت نمازخانه رفتند. چراغ نمازخانه بزرگ پادگان که از همه قسمتها بزرگتر بود، یکبار روشن و پس از مدتی خاموش شد.&lt;br /&gt;سه چهار جیپ در جلوی نمازخانه و یک لندکروز آنطرفتر پارک شده بود و پیغام از شبی غیر عادی تر از شبهای دیگر میداد!&lt;br /&gt;تحلیلهایمان مشابه بود که یا آنشب و یا فردای آنشب "خشم شب" یا مانور سهمگینی در انتظارمان خواهد بود.&lt;br /&gt;طوفانی در راه بود.....&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#993399;"&gt;&lt;br /&gt;مابقی خاطرات نحس آنشب را بزودی در بخش سیزدهم خواهم نوشت!&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6773701-112052859989632708?l=homaye-saadat.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6773701/posts/default/112052859989632708'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6773701/posts/default/112052859989632708'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://homaye-saadat.blogspot.com/2005_07_01_archive.html#112052859989632708' title=''/><author><name>homaye-saadat</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06166982904521501507</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://photos11.flickr.com/12573992_fb19dbbfcc_t.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6773701.post-112026636974721509</id><published>2005-07-02T03:04:00.000+02:00</published><updated>2005-07-02T03:08:09.396+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="color:#c0c0c0;"&gt;در ابتدا خیلی ممنونم از دوستان عزیز و گرامی بخاطر اظهار لطفی که درباره پست قبلی من انجام دادند و بعد، این از بخش یازدهم خاطرات زمان آموزشی ام:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#993399;"&gt;بخش یازدهم خاطرات&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;متاسفانه پس از چندی که پستهای "سه راه مرگ" دو نفره شد، بخاطر کمبود نیرو در شب و جیم زدن سربازان با تبانی پاسبخشها از پادگان، آن پست دوباره یکنفره شد. در آن شبی که ما دوره آموزشی می گذراندیم و همه سرخوش از رژه ای که رفته بودیم، بخواب غفلت رفته بودیم، پاسبخش آن سرباز را که نامش هم در خاطرم نیست، به پاسبانی در آن قسمت وادار کرده بود. هرچه سرباز خواهش می کند که او را به آنجا نفرسند، بازهم پاسبخش بزور او را به آن قسمت فرستاده بود و در آنجا معلوم نبود بغیر از خستگی مفرط از پستهای پی در پی و دوری از شهرشان و از نامزدش چه عامل دیگری باعث خودکشی آن سرباز نگونبخت شده بود!!؟ فقط می دانم که این چهارمین خودکشی طی هشت نه سال در آنقسمت بوده است.&lt;br /&gt;پادگان ما در واقع متعلق به آموزش و پرورش زمان شاه بوده که از آن جهت تفریحات تابستانی دانش آموزان و برپائی اردوهای دانش آموزی استفاده می شد و بخشی که متعلق بپادگان شده بود نیز مکان اردوگاه تفریحی و محل اتراق و شکار خاندان پهلوی هم بوده است.&lt;br /&gt;اما پس از گذشت دو سه سالی از انقلاب، سپاه با نامه نگاری و عملیات بوروکراسی خواهان گرفتن نصف بهتر آن اردوگاه جهت برپائی پادگان شده بود. با ممانعت آموزش و پرورش کار بدادگاه می کشد و دادگاه حکم بنفع آموزش و پرورش میدهد (یا طبق روایتی دیگر، دادگاه حکم بتخلیه آنبخش مورد نظر سپاه داده بود اما آموزش و پرورش ممانعت می کند).&lt;br /&gt;پس از ممانعت آموزش و پرورش، همان آقای فرهی با یک استاد رزمی کنگ فوکار که در این اواخر از لباس نظامی بیرون آمده بود و باشگاهی را در شهر راه اندازی نموده بود، تصمیم به خلع سلاح چند مامور اردوگاه می گیرند تا آن قسمت مورد نظر را مثل دیگر قسمتهای شهرها و یا نقاطی که اکنون سپاه در آن مستقر شده است، بغنیمت بگیرند.&lt;br /&gt;عملیات آنشب آقای فرهی با آن رزمی کار متاسفانه موفقیت آمیز بوده و آنشب نیروهای سپاه در آنقسمت مشغول آماده کردن مقدمات پس از اشغال می شوند، (مثل کشیدن سیم خاردار و کاشتن مینهای ضد نفر).&lt;br /&gt;و اینهم یکی از افتخارات آقای فرهی شده بود. اما براستی فرهی یک فرد از جا گذشته و همیشه آماده ماموریت بود، او کارش را با حوصله فراوان و بیشتر از دیگر پاسداران رسمی انجام میداد.&lt;br /&gt;بعد از رژه آنروز، دوره آموزشی ما بمیان دوره خود نزدیک شده بود و اندکی از هارت و پورتهای مسئولان و گماشتگان سرباز کاسته شده بود. ابتدا ما را بدو قسمت شهرستانی و بومی تقسیم کردند و تعدادی از شهرستانی ها که خیلی بیشتر از ما بومی ها بودند، به مرخصی سه روزه رفتند. و قرار بود پس از برگشتن آنها، ما به مرخصی دو روزه برویم.&lt;br /&gt;در آنشبها در چادری که متعلق به من بود بیش از سه نفر نمی خوابیدند و براستی که چقدر بهتر بود از شبهائی که دو گروه هشت نفره بروبروی هم می خوابیدیم. از شانس بد من نفر روبروئیم قدش بلند بود و پاهایش تا نزدیکی دماغم می رسید. سر هر دو گروه هشت نفره پشت به قائم به طول چادر و پاها بسمت روبرو بودند. با این اوصاف تصور کنید که بعضی پاها که گاهی دوروزی یک بار از پوتین در می آمدند، چه بوی جانگدازی میدادند!!! گاهی علاوه بر بوی پا بوی دیگری چاشنی می شد و تن ما سربازان گمنام را بلرزه در می آورد.&lt;br /&gt;خوشبختانه ماسک تا حدود زیادی مانع از بوی پاها می شد اما آن بوی دگر را فیلترهای چند لایه ماسک نیز چاره اش نتوانستند کرد. از طرفی با ماسک نمی شد براحتی نفس کشید و بخواب هم که میرفتیم، خواب خفه شدن در دریا و یا زنده بگور شدن در خاک و از این قبیل زیاد می دیدیم.&lt;br /&gt;حالا حساب کنید با رفتن تعداد زیادی از آن سربازان بمرخصی، چه بهشتی زیر پایمان بود.&lt;br /&gt;در این دو سه شب فقط یکی دوبار برپا زدند و بخاطر تعداد کم بچه ها آمار زودتر صورت می گرفت و ما راهی چادرهامان می شدیم. غذا هم به وفور در دسترس بود و کسی گرسنه نمی ماند.&lt;br /&gt;عصرها هم تفریح عبدللهی جلاد این شده بود که من و آن چریک را که با او برخورد شدیدی انجام داده بودم، بجان هم بیندازد تا با هم کاتا رد و بدل کنیم و مبارزه نمایشی اجرا کنیم. او فهمیده بود که منهم زمانی رزمی کار بودم اما چون بروز نمیدادم، خوشش آمده بود. مخصوصا پس از جریان رژه بیشتر حساب رویم باز کرده بود. از آنجائی که مربی رزمی من طی شستشوهای مغزی بما القا کرده بود این فنون را بعنوان نمایش انجام ندهیم، در ابتدا ممانعت کردم که با آن چریک زخم خورده مبارزه کنم.&lt;br /&gt;اما......&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="color:#c0c0c0;"&gt;ادامه دارد!&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6773701-112026636974721509?l=homaye-saadat.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6773701/posts/default/112026636974721509'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6773701/posts/default/112026636974721509'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://homaye-saadat.blogspot.com/2005_07_01_archive.html#112026636974721509' title=''/><author><name>homaye-saadat</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06166982904521501507</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://photos11.flickr.com/12573992_fb19dbbfcc_t.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6773701.post-111963428176506134</id><published>2005-06-24T19:31:00.000+02:00</published><updated>2005-06-24T19:34:12.130+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#c0c0c0;"&gt;شباهت یا تفاوت و یا هرسه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از اون روز صبح که از خونشون در ایالت تگزاس قهر کرد خیلی وقت گذشته. او در ابتدا و پس از قهر با خانواده رفت و یکضرب خواننده شد. اما فکر نکنید که خواننده مبتذل لوس آنجلسیا ا ا ... نه او رفت و در مراسم برادر وسطی آلکاپون که بدست نیروهای مردمی جان برلب کشته شده بود، نوحه خواند. برادر بزرگه آلکاپون در حالی که از سوز ناله او بشدت می گریست، به نفر بغلیش گفت: جک! این همونه که ما می خواستیم! چون ما تو فامیل خیلی از این مراسما داریم...&lt;br /&gt;پس از آن او در مجالس مرحومانی که در دوئل کشته شده بودند، شرکت کرد و اشک مردم رو در آورد و پولدار شد.&lt;br /&gt;خانوادش که در آنزمان یک خانواده شناخته شده ایالت تگزاس بودن، با این کار او مخالفت کردند و خواستار دست برداشتن او از این کار بودند. اما  اون قبول نکرد و بازهم بنوحه خوانی ادامه داد.&lt;br /&gt;زمانی بود که پدرش در رقابتهای انتخاباتی بر همه رقیبانش پیروز شده بود و قرار بود که در رای گیری شرکت کنه و پرزیدنت بشه. تنها سدی که پدرش (بوش پدر) پیش راه داشت و باعث می شد دشمناش او رو دست بندازن، همین کارای این پسرش بود. برادر بزرگه که جورجی صداش می کردند حداقل اگه لات بود، ولی توی دست و پای پدرش می پلکید و رمز و راز سیاستمداری رو یاد می گرفت.&lt;br /&gt;چند روزی مانده بود به انتخابات که بین او با پدرش درگیری شدیدی درگرفت و تهدید شد که یا باید از این کارش دست برداره و یا از آمریکا بره وگرنه کشته میشه!&lt;br /&gt;او شب سختی رو آغاز کرد و در حالی که نوحه می خوند و می رفت، اشک هم می ریخت. تا جائی که به پشت یه مغازه به اسم "چلوکبابی ایرانی مش قاسم" رسید و صدای نوحه عجیب و سوزناکی رو شنید اما این نوحه بزبونی غیر از انگلیسی خونده می شد. او با اصرار و پول زیاد، نوار رو از صاحب مغازه خرید و فهمید که بزبون ایرانی هستش و ایران هم دشمن سرسخت آمریکاست. اونشب با "صدای کویتی پور" کلی حال کرد و فردا لباسهاشو پوشید و برای اینکه در آینده بتونه از پدرش و برادرش که اونم ازش حمایتی در این دعواها نکرده بود، انتقام بگیره، راهی ایران شد.&lt;br /&gt;در ایران با صدای خوبی که داشت و دوره ای بود که یک نوحه خوان از یک مهندس و دکتر و دانشمند و صاحب مغز ارج و غربت بیشتری داشت، تونست پله های ترقی را در بارگاه ملکوتی سران اسلامی طی کنه. حتی پس از اینکه دانشگاهش تموم شد تونست اولین شهردار نوحه خوان تهرون بشه و همه چیز رو با نوحه خوندن و سینه زنی مقایسه می کرد.&lt;br /&gt;خدمات اون در شهرداری اما خیلی زیاده و جاشون اینجا نیست ولی او با همین خدمات تونست حتی برای رئیس جمهور شدن هم ثبت نام کنه و با کمک نیروهائی که به اونا حزب خدا میگن به دور دوم یا فینال هم برسه البته نه که حزب خدائی ها براش تقلب کنن و رای جمع کنن ها....  نه اونا چون دلشون پاکه با دعا و نذر و نیاز تونستن اونو به فینال انتخابات برسونن.&lt;br /&gt;هرچند که طفلی در مقابل اون حریف دیگش شانس نداره اما اگه انتخاب بشه می تونه حداقل برا اون داداش بزرگش که حالا پرزیدنت آمریکاست، خط و نشون و شاخ و شونه بکشه...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;راستی بچه های خوبم چه شباهتی در تفاوت یا چه تفاوتی در شباهت عکسهای زیر می بینید؟&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="color:#c0c0c0;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#993399;"&gt;تا حالا این شباهت بفکر کس دیگه ای نرسیده ها .... فردا این عکس رو به اسم خودتون ثبت نکنید که اثر انگشت داره! ;)&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/img/295/1227/1024/Jeorgi%20Nezhad.jpg"&gt;&lt;img style="BORDER-RIGHT: #660066 2px solid; BORDER-TOP: #660066 2px solid; MARGIN: 2px; BORDER-LEFT: #660066 2px solid; WIDTH: 303px; BORDER-BOTTOM: #660066 2px solid; HEIGHT: 342px" height="353" src="http://photos1.blogger.com/img/295/1227/400/Jeorgi%20Nezhad.jpg" width="314" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;hi &lt;a href="http://www.hello.com/" target="ext"&gt;&lt;img style="BORDER-RIGHT: 0px; PADDING-RIGHT: 0px; BORDER-TOP: 0px; PADDING-LEFT: 0px; BACKGROUND: none transparent scroll repeat 0% 0%; PADDING-BOTTOM: 0px; BORDER-LEFT: 0px; PADDING-TOP: 0px; BORDER-BOTTOM: 0px" alt="Posted by Hello" src="http://photos1.blogger.com/pbh.gif" align="absMiddle" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6773701-111963428176506134?l=homaye-saadat.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6773701/posts/default/111963428176506134'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6773701/posts/default/111963428176506134'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://homaye-saadat.blogspot.com/2005_06_01_archive.html#111963428176506134' title=''/><author><name>homaye-saadat</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06166982904521501507</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://photos11.flickr.com/12573992_fb19dbbfcc_t.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6773701.post-111961511424711497</id><published>2005-06-24T14:10:00.000+02:00</published><updated>2005-06-24T14:11:54.253+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="color:#cccccc;"&gt;بخش دهم خاطرات خدمت&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تا اینکه پس از چند بار بالا و پائین رفتن در مسیر خاکی صدای پائی را شنیدم که صاحب آن از راه منتهی بپادگان و در سرازیری بپائین می آمد. در قسمتی که من بودم تا آن قسمتی که صدای پای کسی را از لرزش و صدای زمین می شد حس کرد، صد متری فاصله بود اما در تاریکی شب که صداهای نزدیک از دورتر و صداهای دور بوضوح و از نزدیکی شنیده می شدند، براحتی عبور افراد را می شد فهمید. بسرعت به جای اصلی پست دادنم برگشتم و سایه پاسبخش را که در نیمه راه آسفالته بسمت من می آمد تشخیص دادم. آن راه به قسمت صبحگاه مشترک و پس از طی شیب تندی به دفتر فرماندهی و سایر بخش های اداری ختم می شد و پس از آن کوه بود که تا اواسط کوه هم انبارها و کلاسهائی ساخته شده بود. از صبحگاه مشترک پادگان نور لامپها تا اواسط جاده آسفالته می افتادند و من بخوبی هیکل و فرم راه رفتن پاسبخش را شناخته بودم، اما طبق قانون نگهبانی احتیاط حکم می کرد که ایست بدهم. یک ایست بلند دادم، پاسبخش بی توجه و شاید برای امتحان من نزدیکتر آمد. ایست دوم را همزمانی که سرنیزه را از جلد در آوردم دادم اما پاسبخش که می دانست با سرنیزه خالی نمی توانم غلطی بکنم بازهم نزدیک آمد. سرنیزه را اینبار بحالت پرتاب بدست گرفتم و ایست سوم را دادم.&lt;br /&gt;در اینزمان فاصله من با پاسبخش ده متر بود و من طی تمرینهای پرتاب با خنجر که از قبل داشتم، می توانستم اگر غریبه ای قصد تعرض داشت، او را ناک اوت کنم. اما خوشبختانه پاسبخش اینبار ایستاد و بین ما اسم شب رد و بدل شد.&lt;br /&gt;او نزدیک آمد و آفرینی گفت از اینکه کارم را درست انجام دادم و من به او اطمینان دادم که اگر خنجر را پرت کنم خطا نمی رود و دفعه دیگر خود را زودتر معرفی کند.&lt;br /&gt; جریان سنگ اندازی را به پاسبخش که یکسال قدیمی تر از من بود، گفتم. او بی آنکه خودش را مطلع از جریان آنجا نشان دهد، بمن گفت که تو کاریت نباشه و اگر در میان سکوی نگهبانی بایستی، و با توجه به کلاه آهنی خر وزنی که دارم، آسیبی بمن نمی رسد!!! من با دهانی باز به هوش او آفرین گفتم و بعد چند تا دری وری هم روش اضافه کردم. گفتم مرد حسابی اگر دو سه نفر مسلح به من حمله کنند، در جائی که گلوگاه بین آن ده با زاغه های مهمات است، چه غلطی میتونم بکنم؟&lt;br /&gt;او بمن گفت می خواستی قبول نکنی جای اون سرباز پست دهی! در همین اثنای بگو مگو بودیم که سنگی قلوه ای شکل بصورت غلتان از یک متری ما رد شد و چند متر آنطرفتر بروی آسفالت اینرسی خود را از دست داد.&lt;br /&gt;از آنجا که هر عملی عکس العملی دارد و هر چیز پرت شدنی یک پرتاب گر را نیز، فورا با پاسبخش بپشت سکوی سیمانی خزیدیم. سنگ اینبار از انتهای جاده خاکی به سمت ما پرت شده بود و ظاهر امر نشان می داد که از فاصله نسبتا دور و از میان درختان پرت شده است. پاسبخش تفنگش را مسلح کرد و منهم خنجر را آماده کردم و با اشاره سر او که پسر دلیری هم بود، به جنگلک کوچک اما انبوه زدیم. صدائی مانند خش و خش درخت یا درختانی از دل آن جنگل می آمد. و ناله یا زوزه هائی (بقول شیرازیها "لوکه") بصورت مقطع می آمد. پاسبخش یک تیر گازی را بی خبر شلیک کرد و باعث شد پرده گوشم دیگر آن صدا را نشنود. واقعا که چه خوب!&lt;br /&gt; چند دقیقه پس از شلیک تیر بجائی رسیدیم که درخت چند متر آنسوترمان تکان می خورد. در آنوقت نور ماه جنگل را نسبتا روشن کرده بود و آنقسمتی که ما بودیم از انبوه درختان کاسته می شد. در حینی که من از پاسبخش جدا شدم که آنطرف درخت را دور بزنم و از پشت پرده اش باخبر شوم، صدای جیپ پادگان که بسرعت بمحل نزدیک می شد را شنیدیم. در راستائی که جنگل براه آسفالته ختم می شد و از لابلای درختان، نور ماشین را دیدم و صدای مسئول شب پادگان با راننده اش آمد. مسئول شب یک پاسدار رسمی بود و اتفاقا در همین اثنای تیراندازی سوار ماشین جیپ شده بود تا بسرکشی پستها برود که صدای تیر، او را بسمت ما کشیده بود. ما با سروصدا جهت را به او نشان دادیم تا بما رسید. اوهم شاهد گوشه ای از ماجرا بود اما دیگر درخت از تکان خوردن افتاده بود. آنشب در حالی که ما درخت بدرخت را می گشتیم، مسئول شب پادگانهم تمام نگهبانها و حتی سربازانی که استراحت داشتند را بصف کرد که نیمی از جاده خاکی پادگان و نیمی از جاده بالائی واقع در صبحگاه مشترک که پایان جنگل محسوب می شد را وجب کنند. دو گروه سرباز بی آنکه چیزی ببینند به هم رسیدند و نزدیک بود در جائی مرا که بتنهائی در حال جستجو بودم با نیروی خصم اشتباه بگیرند.&lt;br /&gt;فردای آنروز بازار شایعه داغ شد. تعدادی می گفتند جن یا شبح را دیده اند که در لابلای درختان پنهان شده و یا بسوی آنان سنگ انداخته است. صبح در همان مکانی که پست داده بودم چندین قلوه سنگ که یافتنشان فقط در کوه ممکن بود، بروی زمین بودند.&lt;br /&gt;موضوع گزارش شد و آن پست تا مدتی دو نفره گردید.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#cc33cc;"&gt;باقی تا بعد از سفر دو روزه من...&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6773701-111961511424711497?l=homaye-saadat.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6773701/posts/default/111961511424711497'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6773701/posts/default/111961511424711497'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://homaye-saadat.blogspot.com/2005_06_01_archive.html#111961511424711497' title=''/><author><name>homaye-saadat</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06166982904521501507</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://photos11.flickr.com/12573992_fb19dbbfcc_t.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6773701.post-111948571649372169</id><published>2005-06-23T02:06:00.000+02:00</published><updated>2005-06-24T19:36:17.386+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#c0c0c0;"&gt;.&lt;br /&gt;خاطرات سربازی بخش نهم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فردا که از خواب بیدار شدیم و مراسم معمول هر روز را بجا آوردیم، شنیدیم که سربازی شب قبل در "سه راه مرگ" خودکشی کرده است و آن صدای تیر بابت این مسئله بوده است. سرباز بیچاره آذربایجانی نامزددار پس از اینکه برخلاف میلش و به اجبار برای نگهبانی در "سه راه مرگ" قرار گرفته بود، با کلاشینکف خودش را کشته بود.&lt;br /&gt;اگر بخواهم سربازیم را تقسیم بندی کنم، سربازیم به سه دوره تقسیم می گردد: یک: دوران قبل از آموزشی که چهار ماه طول کشید دوم: دوران آموزشی که سه ماه بطول انجامید و سوم دوران پس از آموزشی که بیشترین دوران خدمتم بود و ماموریت من بدادگاه نظامی شهر محل تولدم را در پی داشت. بیشترین دوره استرس و شاید بگم بهترین و بدترین دوره زندگی من تا بحال محسوب می شد که باعث شد در اواخر آن پاپوشی شیک از جنس چرم برایم درست شود و مرا بغربت سوق دهاد.&lt;br /&gt;در این وبلاگ فقط دوران آموزشیم را توضیح خواهم داد و کاری به دوره های دیگر نخواهم داشت. اما برای شناختن "سه راه مرگ" مجبورم کمی بعقب و به دوره قبل از آموزشی برگردم!&lt;br /&gt;سه راه مرگ جائی در پادگان بود که در واقع چهار راه بود. اما بعلت اینکه سه راهش آسفالته و یک راهش خاکی و به محل آموزش ما ختم می شد، به آن سه راه مرگ می گفتند. در این مکان تا زمانی که من در پادگان بودم، چهار خودکشی منجر بمرگ صورت گرفته بود و همگی با تفنگ کلاشینکف!&lt;br /&gt;قبل از آموزشی بعلت اینکه من هنوز این محل را نمی شناختم و از ماهیتش باخبر نبودم، حاضر بودم یک پست از سه پستی که در کل شب قرار بود بدهم، جای نفر دیگری بایستم و دو پست دیگر را او بجای من نگهبانی بدهد و عجیب این بود که سرباز قدیمی تر از من با کمال میل دو پست دیگر را بجای من انجام میداد!&lt;br /&gt;نگهبانان پادگان بدوقسمت تقسیم میشدند: یک نگهبانان حراست و حفاظت پادگان و دو: نگهبانان دفتری و اداری که من شاملش می شدم. نگهبانان حراست فقط و فقط موظف به نگهبانی در شش روز هفته با یک روز استراحت مطلق بودند و جاهای خطرناک و حساس را آنها پست میدادند و در روز و شب تعدادی استراحت می کردند و تعدادی پست می دادند. اما نگهبانان اداری مثل من می بایستی دوبار در هفته و در جاهای نسبتا امنی مثل ساختمان فرماندهی و یا لجستیکی (موتوری) پست دهیم و فردا را هم در بخش اداری مشغول بخمت باشیم. اما با این وجود گاهی می شد که بعلت جابجائی و یا پارتی بازی، پاسبخش که مسئول تقسیم پاسها و بیدار کردن سربازان بود، کسی از بخش حفاظت را با نفری ازبخش اداری عوض می کرد و خیلی پیش آمده بود که من بعلت ندیدن دوره آموزشی در پستهای حساس و فقط با یک تفنگ با دو تیر گازی و یا فقط با یک سر نیزه خشک و خالی پست داده بودم هرچند در سه سال دوره راهنمائی و چهارسال دوران هنرستان با تفنگ و طریقه باز و بسته کردن آن و انجام آموزش دفاعی آشنا بودم، اما بازهم بحساب نمی آمد و هنوز جز نیروی آموزش ندیده حساب می شدم. لازم است بگویم که نزدیک پادگان ما دهی بود که باجگاهش می خواندند. در این ده افراد خلافکار و سلحشور از قبیله ترک زیاد بودند و خلاف اینها شامل باجگیری از زمان قدیم تاحال و خرید و فروش مواد مخدر و تفنگ بود. ما باید از ناموس پادگان ا بایک سرنیزه در مقابل یک قبیله که گاهی بفشنگ غنیمتی احتیاج داشتند و در این راه از هیچ اقدامی کوتاهی نمیکردند، حفاظت کنیم. از طرفی بین بچه ها شایعه شده بود که در سه راه مرگ جن دیده شده است و آنهم بکرات. سربازان قدیمی داستانهائی می گفتند شامل اینکه بارها بخیال اینکه در مقابلمان یک آدم مهاجم سفید رنگ قرار دارد، پس از سه اخطار با صدای بلند، بسویشان شلیک کرده ایم اما هیچ جسد یا قطره خونی روئیت نشده است. در آن محل که دوبار قبل از اینکه از جریانش باخبر باشم پست داده بودم و چهار الی پنج بار بعد از فهمیدن جریانش در آن پست داده بودم، یک برج کوتاه و قدیمی نگهبانی بود. یک نیم دایره سیمانی تا شانه ما که اول راه خاکی قرار داشت و هوای آن نقطه همیشه هشت تا ده درجه سردتر از دویست متر آنطرفتر بود. در پشت و روبرو درختان کوتاه بادام و هلو بطور انبوه قرار داشت و اگر کسی از راه آسفالته سراشیبی پادگان بپائین میامد من بوضوح صدای گروپ گروپ پاها را در آن قسمت خاکی می شنیدم.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="color:#c0c0c0;"&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;یادم میاید در شبی که از ماجرا باخبر شده بودم، پاسبخش سربازی را برای نگهبانی در آن نقطه فراخواند. سرباز کم سن و سال ارومیه ای به پاسبخش التماس می کرد که حاظر است تا صبح در جای دیگری پست دهد، اما در آن نقطه دوساعتش را سپری نکند. او همان سرباز بیچاره ای بود که در شب بعد از رژه ما خودکشی کرد.&lt;br /&gt;آنشب من تازه از پست قسمت اداری بازگشته بودم و تختی را که بدون پتو و زیرانداز بود ، برای خواب انتخاب کرده بودم. از شنیدن زجه های آهسته سرباز که از پاسبخش کرمانی طلب رحم می کرد که او را به آنجا نفرستد، دلم سوخت و&lt;br /&gt;در حالی که پاسبخش او را متهم بلغو دستور و تهدید بگزارش دادن می کرد، از پاسبخش خواستم که من بجای او در آن نقطه نگهبانی دهم در عوض آن سرباز دو پست را بجای من و در قسمت اداری بگذراند. سرباز بیچاره چقدر خوشحال شد و پاسبخش که نمی خواست وقتش بیش از این گرفته شود، قبول کرد.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;من به سه راه مرگ رفتم و بعلت سردی بیش از حد هوا در جاده خاکی آن قدم میزدم و از این برج سر چهار راه به برج کوتاه و آهنی و سرد قسمت دیگر رفتم. خیلی دوست داشتم آثاری از ابو اجنه یا اشباحی که سربازان دیگر می گفتند را، ببینم. راستش چیزی ندیدم اما چندین سنگ بسمتم پرت شدند. چند بار به قسمتی که حس می کردم سنگ از آنجا پرت شده، بخیال اینکه مچ سرباز آزار دهنده را بگیرم رفتم. اما در جائی که صدای پای خرگوشی هم بوضوح مشخص می شد، کسی را مشاهده نکردم تا اینکه......&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#c0c0c0;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#c0c0c0;"&gt;ادامه دارد!&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6773701-111948571649372169?l=homaye-saadat.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6773701/posts/default/111948571649372169'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6773701/posts/default/111948571649372169'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://homaye-saadat.blogspot.com/2005_06_01_archive.html#111948571649372169' title=''/><author><name>homaye-saadat</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06166982904521501507</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://photos11.flickr.com/12573992_fb19dbbfcc_t.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6773701.post-111930990131801713</id><published>2005-06-21T01:25:00.000+02:00</published><updated>2005-06-22T02:13:02.456+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#cccccc;"&gt;&lt;strong&gt;آخر هفته&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;هیچ چیز نمی توانست اعصاب درب و داغون منو بخاطر بازیهای انتخاباتی و بازی خوردنهای تاریخی ملت و بازیهای کثیف سیاسیون، خوب کنه، بجز یک سفر که اونم جور شد. شنبه با اعصاب خرد در وبسایتهای خبری رنگارنگ چرخ می زدم، که تلفنم زنگ خورد. دوستی بود که پیشنهاد سفر بدو کشور را مطرح می کرد: آلمان، ایتالیا&lt;br /&gt;بارها این پیشنهاد را از او شنیده بودم اما بعدش پشیمان شده بود و نمی رفتیم. البته او بخاطر مسئولیت سنگین کار و ساعتها کار روزانه با کامپیوتر خسته تر از آنست که توقع و انتظار زیادی بشه ازش داشت. من اینبار با سماجت ایتالیا را مطرح کردم و او پذیرفت و مشغول رفت و روب ماشینش شد. منهم غذایم را بسرعت آماده کردم و همزمان وسائل لازم جهت سفر را آماده می کردم. مسافت آلمان و ایتالیا با شهر محل سکونت من در نقشه باهم متفاوتند طوری که آلمان فاصله دورتری نسبت به ایتالیا دارد اما بخاطر راههای کوهستانی و پر پیچ و خم بین سوئیس و ایتالیا زمان سفر تقریبا به یک اندازه است. برعکس بین سوئیس و آلمان از شهر من اتوبانهای صاف و کم پیچ وخم قرار دارند. بهر حال یکساعت بعد در ماشین جاگرفته و راه افتادیم آنهم ساعت 9 شب که یکساعت و نیمی تا تاریکی کامل هوا فاصله داشتیم. جاده های بی نهایت زیبای کوهستانی در این سمت شاید در تمام دنیا از لحاظ زیبائی تک باشد. از تونلها و پلها گذشتیم. از تونل Gotthard با درازی تقریبی 6 کیلومتر گذشتیم. این تونل سه چهار سال قبل آتش گرفت و نزدیک دو سه هزار نفر از انسانها در این محل جان خود را از دست داده بودند. یک راننده کامیون مست (بروایتی اطریشی و بروایتی که من در روزنامه ای خواندم ترکیه ای) با بار قابل اشتعال با وسیله نقلیه دیگری تصادف کرد و باعث حریق چندین ماشین دیگر شد. ماشینهای دیگر در این شاهراه بین اروپا و ایتالیا که وارد تونل شده بودند، گیر افتادند و تعدادی سوخته و تعداد زیادی دچار خفگی شدند. از دست نیروهای امداد هم بعلت درازی تونل و ابعاد بزرگ حادثه کاری برنمی آمد. برای همین هنوز در و دیواره تونل دود زده و سیاه بود. البته پس از آن حادثه جانگداز دولت سوئیس موظف شد که همه تونلها را مجهز به راههای فرار و هواکشهای قوی پیکر کند. در طول همین تونل هم راههای فرار زیادی بفاصله های 50 متری کار گذاشته بودند اما تا پایان کار هنوز خیلی مانده است. پس از مدتی که از تونل رد شدیم، جاده شیبدار و شهرهای قرار گرفته در دشت پائین مژده اینرا می داد که از ارتفاعات سوئیس خارج شده و شاهد آب و هوای دیگری خواهیم بود.&lt;br /&gt;بهر حال پس از دوساعتی از حرکتمان به شهرهای نزدیک مرز رسیدیم و پس از اینکه اشتباهی وارد یکی دوشهر شدیم، راه اصلی را یافتیم و ادامه دادیمش! در اینزمان هوا تاریک شده بود و ما با دیدن تابلوی مرزی، پاسها را آماده کردیم. دوستم که با شناسنامه ملی سوئیس مشکلی نداشت و منهم با پاس مسافرتی که پس از چهارسال بلاتکلیفی دریافتش کرده بودم، می توانستم براحتی از مرز عبور کنم اما برای رفتن به اطریش که نزدیک ترین کشور (چهل دقیقه تا اطریش) به شهر محل سکونتمان است، باید حتما ویزا بگیرم. سوئیس هم که بتازگی عضو اتحادیه اروپا شده است، هنوز قوانینش را تسهیل نکرده و تا سال 2006 زمان برای اینکار در نظر گرفته است. بمرز که رسیدیم، ماموران سوئیسی با چشمان تیز و اندکی هیز!!! بما نگاه کردند. البته قبلش دوستم لامپ ماشین را روشن کرد تا آنها بهتر دیدمان زنند. چون قیافه هامون رو مثبت ارزیابی کردند، بدون حرفی با تکان سر خروجمان را تائید فرمودند. بیست متر آنطرفتر ماموران ایتالیا ایستاده بودند. (من بدوستم تاکیید کردم در این فاصله بیست متری مراقب باشد اتفاقی برایمان نیفتد که اینجا مال هیچ جای دنیا نیست و کسی مسئولیتمان را برعهده نخواهد گرفت!!! ;) )&lt;br /&gt;ایتالیائی ها هم با حالتی سهل انگارانه و بی تفاوت معمولشان ورود ما را با سرشان تائید کردند. در آنطرف مرز با دوستم آهنگ ایتالیا ایتالیا را با صدای بلند خواندیم و من پس از پنج سال از سوئیس خارج شدم.&lt;br /&gt;از اینجا تا شهر "کومو" ده دقیقه راه بود که دوستم نیز دهسالی به اینجا نیامده بود. خیابانها و اتوبانهای عریض، ماشینهای با سرعت سرسام آور، ساختمانهای شبیه به ساختمانهای ایران و از همه مهمتر بوهای گل و گیاهها که در سوئیس بوئی ندارند، همگی نوید جائی شبیه به ایران را میدادند. پس از چرخ کوتاهی در "کومو" به اتوبان "میلان" افتادیم و بسمتش حرکت کردیم.&lt;br /&gt;دوستم طبق عادتی که طی سالیان تقریبا زیاد در سوئیس با قوانین سختگیرانه و مقرراتی رانندگی اش داشت، با احتیاط رانندگی می کرد تا اینکه با وجود سرعت 140 کیلومتری که داشتیم، بوق ماشینی را از پشت سر شنیدیم و باعث شد هم من پس از پنج سال صدای بوق زدن را بشنوم و هم دوستم ماشینش را بسرعت بباند دوم هدایت کند. ماشین پشتی با سرعت صوت از ما رد شد. از این پس ما هم تند رفتیم و کارهائی که انجامش در سوئیس کمتر قابل تصور است، انجام دادیم و این خودش آنتی استرس بووووووووود!!!!&lt;br /&gt;پس از رد کردن دو عوارضی در اتوبان که هر کدام مبلغی نزدیک به دو "یورو" از ما طلب کردند، ساعت یک ربع صبح بمیلان رسیدیم. جوان ها هنوز در خیابانها پرسه می زدند، خانواده ها مانند ایران در بلوارها نشسته بودند و کاهو ترشی می خوردند! پسرها دست در دست دخترها وارد بستنی بندی ها، دیسکوتکها، بارها و..... می شدند. ماهم جائی پارک کردیم و پس از سه و نیم ساعت پیاده شدیم. هوا 27 درجه و اندکی شرجی و خیابانها روشن و اندکی ترافیک داشتند.&lt;br /&gt;اوه ه ه ه ه ه.....این رو هم باید دو قسمتی کنم !!؟ نه دیگه همینجا تمومش می کنم. خلاصه بعد از دیدن خیلی چیزها بسوئیس برگشتیم و تموم شد.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#993399;"&gt;اگه خواستین ادامه داره و اگه هم نه که بهتر ;)&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://spaces.msn.com/members/sahand/PersonalSpace.aspx?_c01_photoalbum=showdefault&amp;_c=photoalbum"&gt;&lt;span style="color:#cc33cc;"&gt;&lt;span style="color:#3366ff;"&gt;عکسهای بیشتر را از اینجا ببینید&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;img style="BORDER-RIGHT: #660066 2px solid; BORDER-TOP: #660066 2px solid; MARGIN: 2px; BORDER-LEFT: #660066 2px solid; BORDER-BOTTOM: #660066 2px solid" src="http://photos1.blogger.com/img/295/1227/400/DSC01470.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;Italy &lt;a href="http://www.hello.com/" target="ext"&gt;&lt;img style="BORDER-RIGHT: 0px; PADDING-RIGHT: 0px; BORDER-TOP: 0px; PADDING-LEFT: 0px; BACKGROUND: none transparent scroll repeat 0% 0%; PADDING-BOTTOM: 0px; BORDER-LEFT: 0px; PADDING-TOP: 0px; BORDER-BOTTOM: 0px" alt="Posted by Hello" src="http://photos1.blogger.com/pbh.gif" align="absMiddle" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6773701-111930990131801713?l=homaye-saadat.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6773701/posts/default/111930990131801713'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6773701/posts/default/111930990131801713'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://homaye-saadat.blogspot.com/2005_06_01_archive.html#111930990131801713' title=''/><author><name>homaye-saadat</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06166982904521501507</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://photos11.flickr.com/12573992_fb19dbbfcc_t.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6773701.post-111906385731242180</id><published>2005-06-18T04:59:00.000+02:00</published><updated>2005-06-18T05:18:03.113+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#cccccc;"&gt;&lt;strong&gt;بازهم دروود و سپاس واز این کلامهای اصيل.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خوشحالم که خاطرات سربازی ام حداقل برا دو نفر کسل نبوده است و آنهم برای &lt;/span&gt;&lt;a href="http://nrh10349.blogfa.com/"&gt;&lt;span style="color:#3366ff;"&gt;تنها بی تو&lt;/span&gt;&lt;/a&gt; &lt;span style="color:#cccccc;"&gt;و&lt;/span&gt; &lt;a href="http://www.riazi-ir.com/"&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;نوید&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="color:#cccccc;"&gt; عزیز. شاید هم بوده اما من خبر ندارم! بهرحال بعضی خانمها نشان دادند که اگر شرایط ایجاب کنه و یا شرایط برای ورود به نظام وظیفه برای خانمها تسهیل بشه (بهتر که نشه)، اونها هم مثل زمان گذشته به سربازی خواهند رفت. هرچی باشه سربازی بهتر و راحتتر از عاشق شدنه و من ترجیح میدم که دوباره سرباز بشم (با وجود همه سختی هاش) اما عاشق نشم که دو سه بار بترتیب از شدت بالا به پائین شده ام و همینش برام کافیه. اگرم قرار باشه ازدواج کنم، ترجیح میدم اول ازدواج کنم و بعد عشق در میونمون قدم بگذاره!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یک خبر خوب هم برای &lt;/span&gt;&lt;a href="http://yahoo2.blogfa.com/"&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;استاد جلال&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="color:#cccccc;"&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt; &lt;/span&gt;دارم که بلاخره به کتاب چهارصد صفحه ای آلمانی "جهان ناشناخته ها" دست یازیدم و بیشتر مطالبی هم که شما در وبلاگتون ارائه کرده اید، در آن موجود است. با عکسهای مصور و زيبا.... فقط وقت می خواهد که بشینم و کلمات آلمانی آن که اندکی قلمبه سلمبه تر از حدمعمول است را ترجمه کنم که مسلما وقت زیادی خواهد برد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما خاطرات سربازی که مجبورم ادامش بدم چون از قدیم و ندیم گفتن: کار که کرد؟ آنکه نکرد!.... نه ه ه ه!! آنکه تمام کرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بخش هشتم:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با شنیدن صدای طبل و سنج و..... و با ریتمی که تمرین کرده بودیم، در سمت چپ جایگاه فرماندهی قرار گرفتیم. بعد از ما نوبت به نیروهای رسمی می رسید که بیشتر آنها بالاجبار و با دستور فرمانده پادگان بصف شده بودند و قرار بود پس از سالها دور از خط مقدم و یا پشت جبهه به رژه بپردازند. حتی آقای فلسفی هم با اخم و تخم و ناراضی بودن از دستور فرمانده در صف بود.&lt;br /&gt;بعد از بصف شدن در سمت چپ جایگاه و زدن حرکات درجا، ناگهان ریتمی که ما هفته ای با آن تمرین کرده بودیم قطع شد و موزيک ارتش نواخته شد. در این حین و بین هری دلم فرو ریخت که نکند بچه ها قاط بزنند و علاوه بر جوگیر شدن، پاها را نیز خراب بکوبند!&lt;br /&gt;اما بلطف اون بالائی همه پای مرا نگاه کردند و طبل بزرگ را تشخیص دادند. ردیفی که من بودم (صف و ستون اول) می بایست نزدیک جایگاه که رسید، سرها را به سوی فرمانده چرخانده و با دست راست به فرمانده احترام نظامی بگذارد. خلاصه با شروع سنج مثل "بز گر" براه افتادم و گله سربازان بدنبال من نیز همچنین.&lt;br /&gt;بعلت کوتاه بودن فاصله بین دو طبل در موزیک ارتش، میبایستی علاوه براینکه پاها را نود درجه بالاببریم، بموقع هم پارا بزمین میگذاشتیم که حتی برای من و آن چریک کار شاقی بود. بنابراین صف اول که بنزدیک جایگاه و مقابل فرمانده رسید بجای دریافت "گروهان خیلی خوب" از فرمانده "گروهان حیف نون" شنیدیم!!؟&lt;br /&gt;وقتی بسمت راست جایگاه رسیدیم، عقب را نگاه کردم و دیدم از ردیف دوم به بعد سربازان پشت سریمان با حالت شلنگ و تخته تازه به مقابل جایگاه فرمانده رسیده اند........ یک سطل آب روی سرم ریخت........&lt;br /&gt;قیافه آقای فرهی در آن وقت بسیار دیدنی بود. او طوری نگاهم کرد که انگارمن تند رفته ام و رژه را خراب کردم! و من طوری نگاهش کردم که مگه من پشت سرم چشم دارد؟ آنها باید با من هماهنگ باشند.... درضمن صف ما و صف دوم بدون هیچ اشتباهی و با حالت پای نود درجه این مسیر را طی کرده بودیم (اما واقعا با نگاه این همه حرف زدیم؟؟؟ باید بگم که گاهی یک نگاه به اندازه یک کتاب می فهماند)&lt;br /&gt;سربازان پشت سریمان که بما رسیدند، با حالت نیم اشاره فهماندم که ایندفعه اگر پاهاشان را گم کردند، علاوه براینکه مرخصیمان را گم کرده ایم، تنبیه جانانه ای نیز خواهیم شد! چون از نگاه فرهی و عبدللهی آتش می بارید. شکر خدا یک بار دیگر می بایستی از مقابل فرمانده رد می شدیم و می بایستی جبران می کردیم. گروه رسمی ها هم با وجود پای سی درجه ای که می زدند دست کمی از مانداشت و خراب کردند که باعث دلگرمی شدیدی برایمان شد!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بار دوم سعی کردم آهسته تر رفته و گاهی صف عقب را نگاه کنم تا دوباره مشکلی پیش نیاید. ایندفعه جمله "گروهان خیلی خوب" راشنیدیم و بمرخصی و یا عدم تنبیه امیدوار شدیم. عبدللهی و فرهی هم با نگاهشان تقدیر بجا آوردند و اما گروه نیروهای رسمی و جان برکف سپاه خراب فرمودند!&lt;br /&gt;آنشب را بدون دردسر بصبح رساندیم. فقط صدای گلوله ای در شب ما را لحظه ای از جا پراند که از فاصله تقریبی هزار و دویست متری شلیک شد. نگو که این گلوله جان سرباز بیچاره ای را گرفته است :( .....&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#cccccc;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#cccccc;"&gt;مابقی دربخش نهم!&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#cccccc;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#993399;"&gt;کسی از جاش تکون نخوره تا من برگردم!&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6773701-111906385731242180?l=homaye-saadat.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6773701/posts/default/111906385731242180'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6773701/posts/default/111906385731242180'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://homaye-saadat.blogspot.com/2005_06_01_archive.html#111906385731242180' title=''/><author><name>homaye-saadat</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06166982904521501507</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://photos11.flickr.com/12573992_fb19dbbfcc_t.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6773701.post-111893760758468344</id><published>2005-06-16T17:58:00.000+02:00</published><updated>2005-06-16T19:30:10.610+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#993399;"&gt;بازهم درود&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#cccccc;"&gt;فردا روز حساس ایرانه، انتخاب بین بودن یا نبودن، دادن یا ندادنه (منظورم رای دادن و ندادنه) هرچه هست فردا آبستن حوادثی است که پیش بینی آن کار شاقی نیست. یا مردم بازهم بنظر خودشان از بین بد و بدتر، بد را انتخاب می کنند و یا بطور يکپارچه به رژيم و اقليت حاکم آن "نه" می گويند.&lt;br /&gt;چشم جهانیان فردا به انتصابات ایران دوخته می شه تا ببینند مردم چه خواهند کرد!!؟ آیا نشان خواهند داد که لایق این حکومتند یا اینکه نه خواهان برچیده شدن این رژيم و جدائی دين از سياست هستند.&lt;br /&gt;بس که تفاسير رنگارنگ درمورد انتخابات خوانده ام بنوعی دچار سرگيجه شده ام. تعدادی رای ندادن را اشتباه و در راستای اهداف اقتدارگرایان تفسیر می کنند و تعدادی نظر خلاف این دارند. اما براستی رای دادن برای چیست؟&lt;br /&gt;در جوامع مترقی مردم بین نماینده چند حزب مختلف یکی را انتخاب می کنند که ممکن است حتی مخالف دولت فعلی باشد و یا موافق آن. در ایرانی که صدای احزاب را خفه کرده اند و فقط احزابی روی کارند که همگی اساس نظام را از بیخ قبول و رهبری آنرا می ستایند و ایدئولوژی شبیه به هم دارند، رای دادن چه معنا دارد؟ از این بحث بگذریم و حوادث فردا را بفردا واگذار خواهیم کرد. فقط امیدوارم مردم بهترين گزينه و مناسبترین راه را برگزينند.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#cccccc;"&gt;&lt;br /&gt;و اما يکی از دوستان خوب که در آمريکا ساکن است، مدتی بمسافرت رفته است و از من خواسته بود تا برایش مطلب بفرستم و او آنرا در وبلاگش درج کند. فعلا دو مطلب آنجا نوشته ام و از شما عزیزان خواهش می کنم نگذاريد این وبلاگ تا آمدن صاحبش پلاسيده و راکد بماند. خوشحال خواهیم شد اگر از نظراتتان در وبلاگ "&lt;/span&gt;&lt;a href="http://www.a3moone-abi.blogspot.com/"&gt;&lt;span style="color:#3366ff;"&gt;آسمون آبی&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="color:#cccccc;"&gt;" مطلع شويم.&lt;br /&gt;ادامه خاطرات سربازی را هم بزودی خواهم نوشت اما مدتی ست که به وبلاگ هر دوستی سرزدم و کامنت نوشتم، از طرف ایشان خبری نشد و سری نزدند. امیدوارم لطف این دوستان شامل حال ما هم شود. در آينده نزديک لينک دوستانی که در وبلاگم بمدت طولانی گذاشته ام، در صورتی که دو طرفه نباشد و آنها بمن لینک نداده باشند، با عرض تاسف و علیرغم میلم پاک خواهم کرد.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#cccccc;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;تا برمیگردم، کسی بکسی حرف نزنه تا بیام!!&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6773701-111893760758468344?l=homaye-saadat.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6773701/posts/default/111893760758468344'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6773701/posts/default/111893760758468344'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://homaye-saadat.blogspot.com/2005_06_01_archive.html#111893760758468344' title=''/><author><name>homaye-saadat</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06166982904521501507</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://photos11.flickr.com/12573992_fb19dbbfcc_t.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6773701.post-111885175158335718</id><published>2005-06-15T18:06:00.000+02:00</published><updated>2005-06-15T18:11:09.146+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#993399;"&gt;درود&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ffccff;"&gt;با درود خدمت دوستان عزیزم. امروز ایمیل هات مایلم رو چک کردم و دیدم که شکر خدا" ام اس ان" هم سيستم وبلاگش رو راه انداخته تا سری توی سرها درآره! حالا این مطلب رو برا تست و امتحان می نویسم که اگه از این سیستم راضی بودم، &lt;a href="http://spaces.msn.com/members/sahand/"&gt;اینجا&lt;/a&gt; رو هم افتتاح کنم.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#ffccff;"&gt;شما هم امتحان کنيد ضرری نداره، از اینجا براحتی میشه عکس و موزيک رو آپلود کرد. فعلا جائی کار دارم اما وقتی برگشتم تمام سوراخ سنبه هاش رو زير و رو می کنم. پس تا بعد!&lt;br /&gt;زنده باشین!&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6773701-111885175158335718?l=homaye-saadat.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6773701/posts/default/111885175158335718'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6773701/posts/default/111885175158335718'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://homaye-saadat.blogspot.com/2005_06_01_archive.html#111885175158335718' title=''/><author><name>homaye-saadat</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06166982904521501507</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://photos11.flickr.com/12573992_fb19dbbfcc_t.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6773701.post-111878475673213998</id><published>2005-06-14T23:28:00.000+02:00</published><updated>2005-06-14T23:32:36.740+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="color:#993399;"&gt;&lt;strong&gt;خاطرات سربازی بخش هفتم.&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;از اون روز ببعد من موظف شدم به سربازان ديگر رژه رفتن ياد بدهم. آقای عبدللهی که بشدت جلاد بود، از کارم خوشش آمده بود و مرا از خوش آمدنش ترسان کرده بود، چون می دانستم آدمهای بدين سبکی چه دوستشان چه دشمنشان برايم خطرناکند. اما چاره ای نبود. کار دست هر سرباز ديگر می افتاد او هم جلاد می شد و برای همدوره هایش ايجاد دردسر می کرد. تصميم گرفتم مثل "تونی بلر" در مهار کردن گاو ديوانه (بوش) با او همراهی کنم و تلفات را بحداقل برسانم. البته تونی بلر اين سياست را از من ياد گرفته است چون ماجرای من به دهسال قبل بر می گردد و ماجرای او به سه سال قبل!!! ;)&lt;br /&gt;مشکل اينجا بود که خيلی از دوستان همدوره، پاهايشان از چهل و پنج درجه بالاتر نمی آمد و من موظف شدم اين مهم را در کمتر از يکهفته انجام دهم. چون قرار بود هفته بعد در صبحگاه مشترک پادگان جلوی حضرت فرمانده سان بدهيم بر همين مبنا مسئولين آموزش خيلی بروی اين رژه تاکيد می کردند و نمی خواستند حيثيت!!؟ نظامی شان خدشه دار شود.&lt;br /&gt;بعد از دو روز کار کردن با بچه ها ديدم که بی فايدست و پاهای خيلی ها از 50 درجه آن بالاتر نمی رود در حالی که در رژه های استاندارد بايستی پاها 90 درجه بطور ريتميک و همراه با موزيک ارکست بالا رفته و بزمين کوبيده شود. روز دوم عبدللهی جلاد دو ميله را بطور عمودی  بروی خاکريز بزمين فرو کرده بود. به اين شکل که يک ميله ثابت و يک ميله بطور گردشی می توانست در محور خود حرکت کند. بالای ميله متحرک را آهنی بطور هندل جوش داده بودند.&lt;br /&gt;از بچه هائی که پاهايشان بالا نمی رفت دعوت کرد که در آن شکنجه شرکت کنند. پای بچه ها را يکی بيکی با طناب به ميله می بست و هندل را می گرداند. تعدادی از بچه ها به اين شکل درمان شدند اما دو سه نفر با فريادهای جانخراش و گاها جيغهای زنانه نشان دادند که واقعا پايشان بيشتر از اين باز نمی شود. اکثرا بعد از اين عمل مثل مرغهائی که بهشان تجاوز شده، راه می رفتند و اشک می ريختند و از من می خواستند که معافشان کنم. من از عبدللهی خواستم که سی نفر را انتخاب کنم و برای رژه آمادشان گردانم. شرط کرد که در صورت ناموفق بودن رژه مرا بيچاره خواهد کرد. منهم که طاقت نداشتم اين شکنجه ها را به سربازهای بيچاره بدهد، پذيرفتم. سی نفر را به اختيار خودم انتخاب کردم و در اول با همه بمهربانی صحبت کردم که همراهی کنند و جان آن سربازهای اندکی دارای نقص عضو را نجات دهند. از عجايب سپاه اين بود که بدون توجه به ضعف بینائی يا نقص اندامی انسانها به استخدام و پذيرش آنها در ارگانشان اقدام می کردند. کسانی بودند که کف پاهاشان صاف بود و يا ديد بسيار ضعيفی داشتند اما بدون معافيت از خدمت مجبور به ادامه سربازی بودند.&lt;br /&gt;پس از انتخاب سی نفر و با همکاری آنها توانستيم رژه ای بی نقص و يا کم نقص ارائه دهيم، طوری که پس از دوروز لبخند رضايت در چهره عبدللهی و فرهی مشاهده شد. در رژه بايد يک نفر بسمت جايگاه در صف و رديف اول قرار گيرد و بقيه با او قدمهاشان را هماهنگ کنند و پس پيش آمدن جريانی که در بخش قبل نوشتم، همه چشمها در هنگام رژه بپای من بود مبادا اشتباهی صورت دهد چون اشتباهی باعث می شد که در خارها بغلطند و يا سیصد متر را بشکل پامرغی طی کنند. سنگينی نگاه ها روی پای من بقدری بود که موقع رژه حس می کردم وزنه ای بپايم بسته اند.&lt;br /&gt;در طول اين مدت بيشترين تمرکز بر رژه بود و بس و شبها راحتتر می خوابيديم. آنها از صبح تا عصر بقدری مارا به رژه واداشتند که از اسم رژه حالت استفراغ بهمون دست می داد. از کسل کننده ترين کلاسهای آموزشی، کلاس عقيدتی سياسی بود که توسط مسئول همين رشته در پادگان توسط "سردار فلسفی"!!؟ درس داده می شد. بحثها بقدر همان فلسفی معروف که  گاهی در تلوزيون نشانش می دادند، کسل کننده و نامفهوم بودند. بهمين علت بچه ها رژه را به بحثهای عقيدتی سياسی و شستشوی مغزی ترجيح می دادند. روزی که من آقای فلسفی را به فلسفی معروف تشبيه کردم و بحثهایش را گنگ نشان دادم، ایشان از اين تشبیه بسيار خوش خوشانشان شد و ساعتی را به همين تشبيه گذراند. می گفت که آری خيلی ها اين را بمن گفته اند و سطح بحث من مثل فلسفی اصلی بقدری بالاست!!!!؟ که کمتر کسی متوجه می شود. لازم بيادآوريست که يک گفتگوی ناخوشايند با آقای عقيدتی سياسی "فلسفی" می توانست کسی را به ديار عدم و سلولهای انفرادی اطلاعات بکشد و بکشد (کشیدن و کشتن). بهر حال يکروز مانده بود به سان ديدن فرمانده پادگان و ما آنروز صبح را با نظارت عبدللهی بسختی کار کرديم بعد از نهار پيش عبدللهی رفتم و از او خواستم عصر را بدون نظارت بما، ايام را بگذراند تا هم من کلامی را با سربازان بگويم و هم برای فردا از انرژی لازم برخوردار باشيم. قبول کرد و شرط را بيادم آورد. عصر را با سربازان بنرمش سبک پرداختم و به آنها گفتم که فردا جوگير صبحگاه مشترک (که در آن تمامی مسئولان رسمی و سربازان موظفند شرکت کنند) نشوند. چون ما تمريناتمان را در جمع خودمانی انجام میداديم و همه بهم عادت داشتيم، ممکن بود فردا در صبحگاه مشترک و در ديد فرمانده پادگان جوزده شده و رژه را خراب کنيم. از آنها خواستم در ذهن خود فردا را بی اهميت اما حياتی بپندارند.&lt;br /&gt;صبح زود همه بيدار شده و بصف دراز شديم. همه در تکاپو و هيجان بوديم. قول مرخصی 3 روزه در آموزشی کسی را رها نمی کرد. دو روز مرخصی تشويقی به ما که نزديک شهرمان بوديم و سه روز به آنها که تا ديارشان (کرمان) نه ساعتی راه بود، بشرطی که رژه خوب برگزار شود. در محوطه صبحگاه همگی بصف شديم و آنروزهم با سرود نامانوس سرزد از افق که تازه جايگزين سرود قبلی و جا افتاده استاد "صبا" شده بود و اکثرا حفظ نبوديم، پرچم بالا رفت. پس از آن قرآن خوانده شد و فرمانده  بجايگاه آمد و سخنرانی کرد. طبل های گروه ارکست بصدا در آمد و ما را بنوعی که شرطی شده بوديم بحال آماده باش و رژه در آورد. ما بايد بطور منظم از صفمان شکل گرفته و با حالت نيم رژه (در اين حالت پاها 45 درجه ببالا میروند نه 90 درجه) بسمت چپ جايگاه فرمانده حرکت  می کرديم.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#993399;"&gt;من که خستم شد خدا بداد شما برسه! مابقی در قسمت بعدی يا هشتم!&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6773701-111878475673213998?l=homaye-saadat.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6773701/posts/default/111878475673213998'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6773701/posts/default/111878475673213998'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://homaye-saadat.blogspot.com/2005_06_01_archive.html#111878475673213998' title=''/><author><name>homaye-saadat</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06166982904521501507</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://photos11.flickr.com/12573992_fb19dbbfcc_t.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6773701.post-111869605362594183</id><published>2005-06-13T22:54:00.000+02:00</published><updated>2005-06-14T23:20:10.510+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#993399;"&gt;با درووووووود.&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;اول از همه يه نيگاه به بالای وبلاگم بندازيد! ا ا ااا پس تبليغ بلاگر کوشی؟؟؟؟ ;)&lt;br /&gt;بعد از همه: اين يکی دو روز درگير تولد بازی و مهمونی رفتن و مهمونی دادن بودم. تولد من که بيست خرداد يکهزار و سيصد و پنجاه و سه خورشيدی هستش، در اين غربت و بتوسط مترجم يکروز اشتباه شده و بجای اينکه در شناسنامه ام دهم یونی نوشته بشه، نهم نوشته شده. دوستان محدودی هم که اينجا دارم همين روز رو برسميت شناختن و تبريک می گن و دوست قديمئی که در زوريخ دارم روز اصلی رو قبول داره. بهر حال بازم شرمنده شدم و دوتا از دوستان از زوريخ اومدن، منهم فردای رسيدنشون (يکشنبه) بردمشون پيش همون رودخونه ای که گه گاهی خودم می رم و کلی عکس گرفتيم (جای همتون رو خالی کردم). تعداد ملتی که با دوربين جغد درون غار با دو تا بچه اش ديد می زنند، زيادتر شده بود و دوستان تونستند "خانم جغده" رو هم زيارت کنند.&lt;br /&gt;حالا وقت شد که اينجا رو بروز يا بشب کنم. ادامه خاطرات سربازی رو هم بزودی خواهم نوشت. &lt;/span&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/img/295/1227/1024/DSC00612.jpg"&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6773701-111869605362594183?l=homaye-saadat.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6773701/posts/default/111869605362594183'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6773701/posts/default/111869605362594183'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://homaye-saadat.blogspot.com/2005_06_01_archive.html#111869605362594183' title=''/><author><name>homaye-saadat</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06166982904521501507</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://photos11.flickr.com/12573992_fb19dbbfcc_t.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6773701.post-111832048161082938</id><published>2005-06-09T14:34:00.000+02:00</published><updated>2005-06-09T14:36:53.126+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#993399;"&gt;&lt;strong&gt;اینم عکسی از سی و يک سالگيم!!!&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/img/295/1227/700/pr-20292475.jpg"&gt;&lt;img style="BORDER-RIGHT: #660066 2px solid; BORDER-TOP: #660066 2px solid; MARGIN: 2px; BORDER-LEFT: #660066 2px solid; WIDTH: 239px; BORDER-BOTTOM: #660066 2px solid; HEIGHT: 360px" height="369" src="http://photos1.blogger.com/img/295/1227/400/pr-20292475.jpg" width="229" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6773701-111832048161082938?l=homaye-saadat.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6773701/posts/default/111832048161082938'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6773701/posts/default/111832048161082938'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://homaye-saadat.blogspot.com/2005_06_01_archive.html#111832048161082938' title=''/><author><name>homaye-saadat</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06166982904521501507</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://photos11.flickr.com/12573992_fb19dbbfcc_t.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6773701.post-111831995962442851</id><published>2005-06-09T14:24:00.000+02:00</published><updated>2005-06-09T14:28:06.946+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#993399;"&gt;تولدم مبارک تولدم مبارک بلا بلا بلا بلا.....&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;امروز همون دوست خوب که برام کيبورد آورد زنگ زد و بمن خوابالود همين عنوان نوشته رو گفت و فهميدم که تولدمه. تو زندگیم به اين یک رقم موضوع بی اعتنا هستم چون تا بحال نه از فاميل خودمون به اين موضوع اهميت داده شده (بجز يک بار) نه در وضعيتی بوديم که بشه تولد و جشن و اين حرفا بگيريم. همش مرگ و عزاداری بود و جنگ.&lt;br /&gt;اما پارسال همين دوستم اومد دنبالم و با منی که گيج و ويژ بودم، خيلی مهربانی کرد.من هم حدسهائی توی کله ام اومد و نگو با دوست ديگرم که چندين ساله ميشناسمش و الان مثل من در تبعيد و زوريخ بسر می برد، هماهنگی کرده اند.&lt;br /&gt;عصر منو بخونشون برد و مادرش بنده خدا با وجود مريضی و خستگی کلی افتاد توی زحمت. خلاصه جاتون خالی که چند تا از دوستان خوب از زوريخ اومدند و کلی شرمنده ام فرمودند. امسال هم از جريان خبر ندارم و يکی از دوستان هم به ايران رفته و حتی موقعيتها متفاوت تره. فقط می دونم امروزم مثل روزای ديگست و دوست ندارم بخاطر من کسی بزحمت بيفته... اما بايد خودم دست بکار شوم. فعلا در گيجی بعد از خواب هستم و از سبک نوشتنم معلومه.....&lt;br /&gt;تا بعد همه شما دوستان مرئی و نامرئی رو می بوسم!&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6773701-111831995962442851?l=homaye-saadat.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6773701/posts/default/111831995962442851'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6773701/posts/default/111831995962442851'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://homaye-saadat.blogspot.com/2005_06_01_archive.html#111831995962442851' title=''/><author><name>homaye-saadat</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06166982904521501507</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://photos11.flickr.com/12573992_fb19dbbfcc_t.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6773701.post-111825071411897959</id><published>2005-06-08T19:10:00.000+02:00</published><updated>2005-06-08T19:11:54.126+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#993399;"&gt;بخش ششم خاطرات&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;اون چريک رو ببهداری بردند و بچه ها که از اين کارم درشگفت شده بودند چون مرا بعنوان يه شخص آرام و بی سروصدا می شناختند. اون شب چون مسئولی در پادگان نبود و شکر خدا چريک ديگری هم جيم زده بود، ما همگی شب را بدون سروصدا و بيدارباشهای وقت و بی وقت گذرانديم. فردای آنروز پس از انجام مراسم معمول آقای فرهی مرا خواست و با تعجب از من سئوال کرد که ديروز چه شده بوده؟ او باورش نمی شد منی که چهار ماه سربازش بودم و بدون حتی يک درگيری و بددهنی اين مدت را گذرانده بودم، آن چريک قوی هيکل و مدعی رزمی کاری را اينطور ناک اوت کرده باشم. جريان را مفصلا گفتم و تمامی بچه ها هم طرف من درآمدند و ماوقع را از شبهائی که مسئولان در پادگان نبودند، توضيح دادند. آنروز سکوت نسبی بر محيط آموزشی حکم فرما بود. با وجودی که فرهی گفته بود که تا چريک موضوع را گزارش نکرده بروم و از دلش درآورم، اما بر اشرافی که به کينه جوئی عربها مخصوصا عراقی ها داشتم، راضی نمی شدم. از طرفی می دانستم که شاهدان من بيشترند و ماجرا اگر بدادگاه نظامی هم برسد حق با من است و از طرفی کار خطائی نکرده بودم که عذر بخواهم. فرهی هم می دانست که اگر جريان ببالا بکشد پای خودش و عبدللهی و حتی فرمانده پادگان بميان خواهد آمد که چرا دو سه سرباز عادی و درحين آموزش را بعنوان مسئول ما قرار داده اند.&lt;br /&gt;چند روز بعد چريک بازگشت در حالی که کينه و خشم از چهره اش نمودار بود، اما بروی مبارک خود نمی آورد. بيدار باشها کمتر شده بود و سربازان ديگر بابت کاری که کرده بودم از من تقدير می کردند. چريک شکسته شده بود و ابهت بادکنکی اش جريحه دار و می دانستم در جستجوی راهی است تا مرا ناکار کند. اگرچه مسئولان با تطميع و يا تهديد از کارهائی که کرده بود ازش خواهان فراموشی موضوع بودند، اما من با شناخت چهارماهه که از آن جانور داشتم، چهار چشمی مراقب اوضاع بودم تا اينکه...&lt;br /&gt;روزی پس از مراسم صبحگاه در حالی که همه بصف بوديم، با مارش نظامی سپاه بطور ثابت به رژه پرداختيم. مارشهای سپاه از ساختار موسيقی ضعيفتری نسبت به مارش ارتش هستند. تا آنجائی که می دانم دائی مادرم از سازندگان نت و رهبر ارکست عظيم ارتش کشور درنيمه تا اواخر زمان شاه بود. متاسفانه روزی اشرف پهلوی از سران ارکست دعوت بعمل آورده و همه را به کشيدن هروئين که در آنوقت هنوز اپيدمی نشده بوده، ترغيب می کند. بعد از غرق شدن در اعتياد دائی مادرم که در آن زمان برای خودش بروبيا و دنگ و فنگی داشته (حتی از يک تيمسار ارتش بخاطر خلاقيتی که در ساخت موزيکهای نظامی نشان داده بوده) ، شاه که از مسئله باخبر می شود او را به جزيره ای بسيار کوچک تبعيد می کند و او بهمراه يک سرباز شش ماه را در آن جزيره می گذراند. داستان اين مسئله طولانی و خارج از اين خاطره است. فقط خواستم بگويم که پس از استمرار اعتياد دائی مادرم، او اصل تمامی نتها و مدارکهای ساخت مارشها را براحتی بزير دستانش می بخشد و همگی اين افتخارات باسم دو نفر از شاگردان او که اکنون چندين سال بازنشسته شده اند، تمام شده است. مادرم موفق شده که دو تا از نتها را که برای قره نی (او نيز استاد قره نی هم بوده)نوشته بوده از او بگيرد. بگذريم!!! در آنروز در حينی که ما با کوبيده شدن طبل بزرگ، پای چپ را بزمين می کوبيديم و آن چريکها به سربازها نگاه می کردند، ناگهان با اشاره عبدللهی (رضا شاه) که چند متر آنطرفتر از ما بروی صندلی نشسته بود و بما زل می زد، گروه ارکست دست از طبل زدن برداشت و از بلندگوی صبحگاه صدای مارش نظامی ارتش بهوا خواست. بعلت پيچيده بودن مارش ارتش، بچه ها پاهای خود را گم کردند و يکی يکی با نگاه کردن بپای همديگر، بچای کوبيدن پای چپ، پای راست بزمين می زدند. من هم که بلطف چند سال موزيکی که با ارگ کار می کردم، طبل بزرگ را بسختی تشخيص داده و پای چپ را همراه با او می کوبيدم. چريکی که منتظر بود کتک خوردنش را از هر طريقی شده انتقام بگيرد، چشمش را از پاهای من برنمی داشت و در حالی که همه پای راست می کوفتند و من پای چپ، چندين بار بمن اخطار داد که اشتباه می زنی! اما من همانطور ادامه دادم تا اينکه بار آخر برسرم فرياد زد و منهم فريادش را پاسخ دادم.&lt;br /&gt; عبدللهی که از اول ماجرا شاهد اين بگو مگو بود، چريک را خواست و علت را پرسيد. وقتی چريک ماجرا را توضيح داد، عبدللهی گوشهايش را بدقت تيز کرد و بموزيک گوش داد، گويا او هم در اول متوجه نشده بود. اما پس از لختی سکوت و دقت دستور داد همه بحالت آزاد باش و گوش بفرمان درآيند. سکوت برقرار شد، عبدللهی با اشاره دست از من خواست بيرون رفته و بنزد او شوم! در حال حرکت بودم که نجوای بچه ها بلند شد که: "خدا بدادت برسد پيام!"&lt;br /&gt;هنگامی که نزد عبدللهی شدم، با اعتماد و بحالت خبردار ايستادم. عبدللهی بمن فرمود: "از امروز موظفی که بهمه اينها رژه ياد بدهی!" چريک را گفت که جای من بصف رود و بپای کوبی مشغول شود. قيافه حيرت انگيز ناک آفرين چريک در آنلحظه ديدنی بود. در واقع پاتکی که زده بود با شدت بخودش برگشت............&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#993399;"&gt;مابقی در بخش هفتم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6773701-111825071411897959?l=homaye-saadat.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6773701/posts/default/111825071411897959'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6773701/posts/default/111825071411897959'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://homaye-saadat.blogspot.com/2005_06_01_archive.html#111825071411897959' title=''/><author><name>homaye-saadat</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06166982904521501507</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://photos11.flickr.com/12573992_fb19dbbfcc_t.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6773701.post-111804978083655189</id><published>2005-06-06T11:21:00.000+02:00</published><updated>2005-06-06T16:34:18.560+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="color:#993399;"&gt;&lt;strong&gt;بی مقدمه ميريم سر مطلب سربازی بخش پنجم!!!&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#993399;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;رفتار اون دوستان که خيلی ادعای رفاقت داشتند، پس از بقدرت رسيدن پوشالی و موقتشون شکل ديگه ای بخود گرفت. اينجا بود که فهميدم قدرت چقدر بده، مخصوصا اگه دست آدم بی جنبه بيفته و پايه اش بر ظلم بزير دستان قرار داده بشه. در حالی که مسئولمون بعد از آموزش بهم گفت، خواسته بود منو برای اين کار انتخاب کنه، اما ديده بود اول رغبتی برا اينکار ندارم و دوما در اين مدتی که سربازش بودم حتی يه گزارش از خلافکاريهای ديگر سربازها بهش ندادم که مثلا فلانی سيگار می کشه يا از پادگان جيم می زنه و يا از اين قبيل کارا که بعد آدم رو به زير آب زن حرفه ای تبديل می کنه و در جامعه از تخم مرغ دزدی به شتر دزدی سوق می ده يا می کشونه!&lt;br /&gt;بهر حال در فاصله 100 متری ما چادر فرماندهی برقرار بود و توش انواع وسائل راحتی صحرائی براه بود. از گاز پيک نيکی گرفته تا تخت خواب و بالشت و اين چيزای گول زنک که متاسفانه برا اين دوستان تازه مسئول شدمون خيلی زرق و برق داشت. البته در اون وضع داشتن مثلا يه دمپائی برامون آرزو بود اما نه تا اين حد که برا داشتنش انقدر رنگ عوض کنيم و زيرآب همو بزنيم. دردسرتون ندم که توالت برا هشتاد نود نفر تشکيل شده بود از يک گودال دومتری که بدست خودمون کنده بوديم و چهار ميله در اطراف که با پتوهای سربازی پوشيده می شدند و يه آفتابه اعلای پلاستيکی و ميليونها پشه يا مگس از نوع سمج آن. با اين وضعيت بهتر بود که قيد دستشوئی را گاهی برا يک هفته بزنم اما با جيم زدن از پادگان (البته با اجازه جناب سرهنگ "سيم خاردار") به خونه خودمون که در 70 کيلومتری قرار داشت برم. آن دو سرباز موظف شدند در مواقعی که مسئولان اصلی نبودند، حال ما را بگيرند. به آنها گفته بودند که کلاه بياورند اما آنها علاوه بر کلاه سر را هم با خود می بردند. مثلا قرار بود دوبار در شب هنگام و در خواب بيدارباش بزنند و سربازها با سرعت خود را بصف کنند و پس از سرشماری و وقت تلف کردن دوباره به چادر برگردانند.&lt;br /&gt;اما آنها علاوه بر دوبار، گاهی تا چندين بار در شب بيدار باش می زدند و ما فکر می کرديم که دستور دارند.&lt;br /&gt;مثل زمان مدرسه که هميشه يکی مبصر می شد و آن مبصر يکی دو نوچه و ليس زن را انتخاب می کرد، آنها هم بعد از زمان اندکی صاحب نوچه هائی از نوع پولدار و گردن کلفت شدند. و ما بايد گاهی با برپا زدن نوچه ها بصف شويم. اکثر همدوره های ما شامل شده بودند از بچه های کرمان و از نوع خلافکار اما بامرام و لوطی صفت. صبحها ساعت شش برپا بود و يک ورزش گروهی و بعد یه نصف نان و يه تخم مرغ آب پز گنديده با آب. ما هم بپشت خاکريزمی رفتيم و از تخم مرغها بعنوان نارنجک استفاده می کرديم چون قابل خوردن نبودند و به همان نصف نان در آن سن و سال و اشتها کفايت می کرديم و بماند که آن سربازهای مسئول شده از اين نوع غذا نمی خوردند بلکه هرشب يکی از نوچه ها که معمولا ماشين دار بود را بخانه می فرستادند و آنها در قبال اين خوش خدمتی صبحانه مفصلی براشون تدارک می ديدند. بعد از آن صبحانه کذائی نوبت به مراسم صبحگاه رسمی و بالا بردن پرچم می رسيد که در سراسر کشور و در پادگانها در يک ساعت مشخص صورت می گرفت. يک منبع آب هم از پادگان آورده بودند و با ماشين آبپاش دو سه روزی یک بار پرش می کردند و اين منبع آهنی آب بعلت قرار داشتن در زير آفتاب داغ و مستقيم از ساعت ده صبح تا نيمه شب قابل خوردن نبود اما بدرد چائی نپتون می خورد!!!&lt;br /&gt;روز های اول و دوم بود که يکی دونفر را عقرب گزيد و باعث شد من و يکی از بچه های گل بطور خودسر بجمع آوری عقربهای اطراف مشغول شويم. آنها را در شيشه می کرديم و در زمانی مناسب به دورترين محل برده و خالی می کرديم. اما بعدها مشتری عقرب زياد شد و خيلی ها آنها را می خواستند. تحقيق بعمل آمد که دم عقرب را پس از خشک کردن، در کاغذ می پيچند و می کشند. البته برای آدمی که اولين بارش بوده باشد اين عمل گاهی مرگ آور بود و گاهی باعث خواب سنگين سه روزه می شد. اما بعدا فهميديم آنها که اينکار را می کردند، اعتياد بترياک دارند چون در کرمان اين امر بسيار مرسوم بوده و هست.&lt;br /&gt;بماند که در آن مدت چه سختی ها بناحق و از دست همان دوستان سابقا سرباز و حالا چريک کشيديم تا يکروز باعث دوئل شديدی بين من و آن رزمی کار معاود عراقی که هنوز در ايران از نان ايرانی می خورند و مقام بالائی در نزد سران دارند و در خارج هم ادعای عراقی بودن و دشمنی با ايرانیان می کنند، در گرفت.&lt;br /&gt;شب قبل که جمعه شب بود و مسئولان برای انجام فريضه شرعی با "عيال مربوطه" بخانه رفته بودند و فرداش هم تعطيل جمعه بود و قاعدتا ما هم استراحت داشتيم، توسط همين سربازها که از اين ببعد باسم "چريک ها" ازشون نام می برم، بيدار باشهای زيادی صورت گرفت، طوری که اصلا نخوابيديم و اعصاب بشدت متشنجی از صدای شليک گلوله و بی خوابی بر همه مسلط شده بود. بطوری که جنبه لجبازی اين عمل چريکها بشدت معلوم بود و با گفتن دلمان می خواهد يا "زورمان می رسد" در مقابل اعتراض ما که روز تعطيل و استراحت است، خود را توجيه می کردند و در نهايت می گفتند هرکی اعتراض داره به آقای عبدللهی يا فرهی شکايت کنه که ما دستور از آنها داريم!!&lt;br /&gt;ظهر جمعه هم همه عصبی و ناراحت و پس از صف بی پايان غذا که مثل جذاميان بما غذای اندکی داده شد، خواستيم بچادر برگرديم که آن چريک رزمی کار بازهم با ناله سوتش همه را در زير آفتاب بخط کرد، درحالی که کار خاصی با کسی نداشت. پس از نیمی معطلی مرخصمان فرمود و ما برای ساعتی با زخمهای روحی و گاهی جسمی، جهت استراحت بچادر رفتيم. پس از ربع ساعت در حال دراز کش و در حالی که کسی با کسی حرف نمی زد، صدای عربده آن چريک معاود به هوا بلند شد اول فکر کرديم می خواهد ما را بصف کند اما نگو سرباز شهرستانی بيچاره ای که تا خانه اش يک ساعت با ماشين بيشتر راه نبود، التماس می کرد که يک مرخصی چند ساعته بگيرد تا بچه اش را که خبر بيماري اش را زمان ملاقات با کسی شنيده بود، برای درمان به بيمارستان شهر ببرد. آن معاود هم اجازه نداده بود و وقتی سرباز بی چاره از خواهش و التماس نااميد شده بود به او گفته بوده که می دانم از ديشب نوچه هايتان را بخانه فرستاديد و تا فردا صبح هم نمی آيند، حالا به من چند ساعت مرخصی نمی دهی؟ آن معاود با شنيدن اين حرف دهان کثيفش کف کرده و بعد از اجرای چند حرکت رزمی به آن مفلوک ضعيف ازش می خواست که پوتينش را پاک کند!!! همه ببيرون پريديم و شاهد ماجرا شديم. در گوشه ای مرد ضعيف و متاهلی روی زمين مانند مار از خشم و درد اشکش در آمده و روی زمين غلت میزند و آنطرف چريک ازش می خواهد که پوتينش را پاک کند. درنگ جايز نبود و اين خفت را تحمل نمی بايد کردن!!! در حالی که چيزی از حرکاتم نمیفهميدم پوتين را پوشيدم و تا بچه ها دور چريک را با خواهش اينکه از تقصييرات آن بدبخت گذر کند را گرفتند و او هم به آنها گفت خفه شيد که حساب شما را هم می رسم، من فاصله صد متری بين چادر سربازها تا چادر فرماندهی را پرواز کرده بودم. در حينی که او هنوز دهانش برای تهديد می جنبيد فکش را با دست نوازش دادم و تا آمد کاتا بزند و کسی بتواند دعوا را درز بگيرد، هر فنی که مربی کونگ فو سفارش خطرناک بودن و تظاهر ببلد نبودنش را گوشزد می کرد به او زدم. مربی سه سال قبل می گفت از اين فنون بجز مواقع ضروری که در زندگی آدم پيش نمی آيد مگر يکی دوبار استفاده نکنيد و اگر کسی حتی کاتای نمايشی اش را برای خود شيرينی می زد کمترين مجازاتش اخراج از آن سبک بخصوص و کمتر شناس و مخفی بود.&lt;br /&gt;در لحظه ای که چند نفر مرا بزور گرفتند، چريک را ديدم که ناباورانه و در حالی که اکثر دفاع و ضربه هايش کارساز نشده، با شتاب عقب عقب رفت و پس از چند غلت معکوس بزمين خورد و دقيقه ای بيهوش بر زمين افتاد.&lt;br /&gt;سکوت بود و باد داغ صحرائی با حدود پنجاه نفر آدم نفس در سينه محبوس......&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#993399;"&gt;(شرمنده که زدمش!!! بخدا دست بزن ندارما....)&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#993399;"&gt;&lt;strong&gt;ادامه در بخش ششم&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6773701-111804978083655189?l=homaye-saadat.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6773701/posts/default/111804978083655189'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6773701/posts/default/111804978083655189'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://homaye-saadat.blogspot.com/2005_06_01_archive.html#111804978083655189' title=''/><author><name>homaye-saadat</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06166982904521501507</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://photos11.flickr.com/12573992_fb19dbbfcc_t.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6773701.post-111794495656283444</id><published>2005-06-05T06:14:00.000+02:00</published><updated>2005-06-05T06:15:56.573+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;مقدمه&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;ديروز يکی از بهترين دوستانم يا شايد بهتر باشه بگم يکی از بهترين فاميلهام…. (اما نه دوست خوب نزديک تر از فاميل برای آدمه)  از ايران برگشت. خلاصه رفتيم فرودگاه برا آوردنش.&lt;br /&gt;يک ماهی می شد نديدمش و با رفتن اون ارتباط منهم با جهان انسانی قطع شده بود و به جهان طبيعت پيوند خورده بود. دوتا ضعف عمده که من دارم يکی اينه که اگه خدای نکرده دوستی تو بيمارستان بيفته من نمی دونم چه عکس العملی نشون بدم يا نمی دونم برا عيادتش چه کنم؟ و کلا ديدن دوستان يا فاميل تو بيمارستان واسم مشکله و دوست ندارم کسی رو تو اون حالت ببينم. شايد دليلش اينه که سه چهار فاميل نزديک (بترتيب: پدرم در 35 سالگی، عمويم در 35 سالگی که بشهادت ناگهانی رسيد در سردخونه و مادر و پدر بزرگم) رو تو بيمارستان از دست دادم. برا همين چون تو سن کم (شش سالگی تا شانزده سالگی) (خدا اموال شما رو هم صد برابر کنه و امواتتون رو هيچ برابر) اين مسائل رو شاهد بودم برام اينچيزا و اينگونه موارد سخته هرچند ظاهرم سخت قوی نشون می ده.&lt;br /&gt; دومين ضعفم دور شدن از کسی هستش که بهش عادت کردم و با رفتنش ارتباطم قطع ميشه با اون و ارتباط قلبی که ديده نمی شه باهاش دارم و همين گاهی باعث سوتفاهمهائی می شه. مثلا شش ماهی يکبار بخونه خودمون زنگ می زنم و دليل هردو ضعف عمده ام شايد برگرده بهمون دليلی که عرض کردم.&lt;br /&gt;بگذريم! اين دوستم برام يه سوقاتی توپ و تاپ آورده و اونم چيزی نيست جز يه کيبورد ظريف قد لپ تاپ اونم با حروف فارسی و انگليسی ی ی ی ی ی ی…..&lt;br /&gt;ايم مطلب رو هم با همين کيبورد تايپ می کنم…. ببينيد چقدر دست خطم بهتر شده!!!&lt;br /&gt;واقعا دستش طلا از اين ببعد برا فارسی نويسی غصه ای ندارم و از همينجا از دوست خوب و مهربونم متشکر می شم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#993399;"&gt;بريم سر دنباله خاطرات سربازی اونم بخش چهارررررررررم م م م م….&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;خلاصه با لرزيدن زمين زير پامون از جا پريديم. لرزش چنان شديد بود که قلوه سنگهای زير کمرمون هم به رقص شکم واداشته بود!!! اول از همه از گيجی خواب در اومدم و شانسی که داشتم اين بود که دم چادر می خوابيدم. پوتين هم در خواب حق نداشتيم بپوشيم چون سرشماری ما از طريق پوتينهائی که در بيرون گذاشته بوديم انجام می شد. با يک دستم جفت پوتين رو پوشيدم و با دست ديگه ماسک را که به چادر بلای سرم آويزون بود از جلد در آوردم. همه اين کارها در عرض کمتر از بيست ثانيه صورت گرفت. تا پوتين را پوشيدم لرزش و انفجار دوم صورت گرفت و ما هيجان زده به بيرون پريديم. طبق مانورهائی که قبلا برای آموزش دادن بدرجه دارها با مسئولم رفته بودم و با مواد منفجره اندکی آشنا بودم حدس زدم که مين ضدتانک منفجر می شود و به اصطلاح سپاهی ها امشب "خشم شب" برپا کرده اند. خدايا به اين زودی آخه؟ اين مسئولين محترم بعد از پايان چهار پنج سال از جنگ، هنوز در حال و هوا و حسرت آن روزهای نحس می سوختند.&lt;br /&gt;قرار بود در محوطه جمع شويم اما سايه دو نفر را در پای ميله پرچمی که برای مراسم صبحگاه نصب کرده بوديم، ديديم. آنها هم با ديدن ما با تير گازی بطرف ما شليک می کردند. قابل عرض است که فشنگ تيرهای گازی مرمی گلوله ندارد و فقط با باروت پر شده و سر پوکه را پرچ کرده اند اما تا فاصله ده پانزده متر باروت سوخته از لوله تفنگ ببيرون می جهد و اگر بصورت و چشم کسی بخورد درصد کوری و يا سوخته شدن پوست بطور نقطه ای وجود دارد. يادمه روز اولی که خودمان را معرفی کرديم يکی از بچه هائی که خودش سرباز بود و من بخاطر ارگ زدن و داشتن ارگ چند ماهی قبل با او آشنا شدم، (با يک دوست که می شناختم و با همان دوستی که در کارگزينی داشتم به خانه مان آمده بود و او اين شناخت را بروی خود نمی آورد)، شده بود پاسبخش آنروز پادگان. او مسئول بود همانروز اول که جمعه و تعطيل رسمی هم بود، حال ما را بگيرد در حالی که خودش فقط يکی دوماه زودتر از ما خودش را معرفی کرده بود. او ما را آنروز به صف کرد و بطور ناشی واری با تير گازی شليک می کرد و عربده می کشيد او ناگهان برديفی که من ايستاده بودم آمد و لوله تفنگ را در راستای ما گرفت و شليک کرد. زوزه باروت سوخته ها از جلوی صورت من رد شد و نفر پنجم بعد از من را هدف گرفت. همان لحظه به صورت طرف نگاه کردم و درحالی که صدای شليک گوشهايم را کر کرده بود، صورت آن حيوونکی را ديدم که غرق خون شده است. باروتها بطور سطحی پوست و مقداری از گوشت صورت را سوزانده بودند و خون شر و شر می ريخت اما خودش هنوز متوجه نشده بود و يا اينکه بروی خودش نمی آورد. دردسرتان ندهم که بعد از آن جريان فهميديم که تير گازی آنچنان هم بی خطر نيست آنهم اگر دست آدم ناشی و احساسی بيفتد. خلاصه اينکه در وصف آنشب عاجزم چون اکثر مسئولين پادگان با تفنگهای ژ3 و تيربارهای دوشيکا و منور حسابی ما را تا دمدمای صبح گوشمالی دادند بماند که چه پاها در آن تاريکی و روی قلوه سنگها پيچ خورد و روی خار و قلوه سنگ ها افتادند و يکی از بچه ها را عقرب نيش زد و کارش ببهداری و بيمارستان کشيد. ناگفته نماند که آمبولانس پادگان را پشت خاکريز گذاشته بودند و بس که خشونت عمليات بالا بود فکر اينجا را هم کرده بودند.  وقتی پاسدارهای رسمی کرمشان ريخته شد در همان تاريکی با جيپ به پادگان برگشتند و فقط دو مسئول آموزشی ما آنجا ماندند. آقای فرهی و عبدللهی ما را بصف کرده و دونفر را بعنوان مسئول (يا بهتر است بگويم مبصر) ما از ميان سربازها بيرون کشيدند که يکی از آنها همو بود که رزمی کار و دست بدستمال يزدی و از معاودان عراقی بود که چندين سال در ايران اقامت کرده بودند. او هم که با من در قسمت آموزش و سرباز آقای فرهی بود تا بقدرت رسيد خود را گم کرد و ديگر نيافت. برعکس من که ورزش کردنم را قايم می کردم او از ورزش رزمی فقط جنبه بزمی را در نظر داشت و در هرجا آنرا رو می کرد در حالی که من در آن مدت ضعفهای تکنيکی و کاتاهايش را برويش نياوردم. بلاخره ريش و قيچی را به آن دو نفر سپردند و آن دو نفر نه ريش را يافتند و نه قيچی را و حتی باعث شدند که قيچی دست خودشان را ببرد.&lt;br /&gt;بقيه در بخش پنجم&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#993399;"&gt;(!!!شرمنده که سربازي ام انقدر طولانی شد)&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6773701-111794495656283444?l=homaye-saadat.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6773701/posts/default/111794495656283444'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6773701/posts/default/111794495656283444'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://homaye-saadat.blogspot.com/2005_06_01_archive.html#111794495656283444' title=''/><author><name>homaye-saadat</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06166982904521501507</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://photos11.flickr.com/12573992_fb19dbbfcc_t.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6773701.post-111777259627230471</id><published>2005-06-03T06:18:00.000+02:00</published><updated>2005-06-03T06:30:55.930+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#993399;"&gt;مقدمه: راستش می خواستم بخش سربازی را خيلی خلاصه تر از اين چيزی که می بينيد، بنويسم اما نظرات شما عزيزان که مرا شديدا مشتاق به نوشتن اين بخش کرده بوديد، مانع از آن شد که خلاصه نويسی کنم. عده ای از خانمهای عزيز برای اينکه می خواستند با مشقاتی که شوهران حال يا آينده شان در سربازی کشيده اند، آشنا شوند، مايل بودند که اين بخش را بتفصيل ادامه دهم.&lt;br /&gt;از نظرات و پيشنهادات همه عزيزان رزمنده و نظر ندهنده متشکرم!!! ;)&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;قسمت سوم خاطرات سربازی&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;همانشب آن تعداد را بدون آنکه فرصت خداحافظی با کسی داشته باشند با اتوبوس به پادگان آباده منتقل کردند. آنها پس طی چهار ساعت راه در پادگان مورد نظر اطراق کرده بودند و به همگی لوازم مورد نياز آموزش داده بودند. و اما ما را آنشب در پادگان نگه داشتند و چون هوا هنوز روشن بود به همان بيابانی که حدس زده بودم، راهنمائی کردند. در آنجا تعدادی بيل و کلنگ ارتشی سرهم داده و خواستند خارها را بکنيم. در نگاه مسئول قبلی من که حالا شده بود مسئول آموزش ديگر آن صميميت قبلی ديده نمی شد. آقای فرهی ای که بارها با زبان چرب و نرم و چشمان مهربان از من خواهش کرده بود تا برای اشخاص مختلف نقشه های ساختمانی فی سبيل الله بکشم، حالا حتی نگاهش را از من می دزديد مبادا خواهش بی جائی مثلا برای مرخصی داشته باشم. منهم که بيش از اينها انتظار نداشتم کار خود را بهتر از ديگران انجام می دادم. دمدمای غروب بود که آن پهنه صاف را از خار و خس زدوديم و نوبت برپائی چادر شده بود. پنج رديف بموازات هم و برای هر چادر شش گودال کنديم تا ميله ها را برپا کنيم. پس از نصب چادر ما را به دسته های دوازده تائی تقسيم کرده و چادر هر کدام را نشانمان دادند. حساب کنيد در هر چادر هشت نفره، دوازده نفر آدم با سليقه های مختلف و عادات و اصول رنگارنگ  مدتی نامعلوم اما قابل پيش بينی (3 ماه) را بخواهند زندگی کنند. نفری سه پتو و يک ماسک ضد شيميائی و يک يقلوی (نوعی ظرف غذا خوری مخصوص سربازی) دادند.&lt;br /&gt;ناگفته نماند که من از چند روز قبل حس کرده بودم که زمان آموزش ديدنمان نزديک است بهمين دليل چند باطری و يک لامپ را سرهمبندی کرده بودم تا بعنوان منبع نور ازش استفاده کنم و دو کتاب و خودکارهم با خود داشتم که پس از مشخص شدن چادرهامان آنها را در جای مخصوص خودم قايم کردم. پس از جايگيری دوباره ما را خواستند و در سراشيبی بغل همان چادرها بروی خارها غلطاندند. بچه هائی که در عمرشان يک سنگ هم جابجا نکرده بودند، بيشترين جراحات را برداشتند و من و يکی از بچه ها از صدقه چند سال ورزش رزمی و بزمی ای که رفته بوديم، طوری رفتار می کرديم که يعنی غلت می زنيم اما در واقع جاهای بدون خار را روی زمين و آنجا که خار بود بطور افقی در هوا غلت زنی می کرديم. صحنه جالبی بود.. صدای ناله بچه ها به هوا بلند شده بود و اگر کسی از بيرون ما را می ديد، صحنه کربلا در نظرش تداعی می شد.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;هرکس هم سرپيچی می کرد، بغل گوشش تيرهای گازی بود که در می کردند. صدای تيرهای گازی يا مشقی از صدای تير واقعی گوشخراش تر است و اول آموزشی اين صدا بیش از حد برايمان بلند بود اما بعد چنان پرده گوشمان شل و ول شده بود که برايمان لالائی بحساب می رفت. بعد از آن کرم ريزی مسئولان محترم آموزش، همه را بصف کرده و به هر کداممان بترتيب قد شماره ای اعلام کردند و بنا براين بود که هروقت سوت زده می شود، همه بسرعت ده ثانيه رديف شوند و هرکس با نفر بغل دستی مطابقت کند. بعد از اينکه حضرات دلشان خنک شد ما را مرخص کردند تا بخوابيم.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;همه مثل جنازه بچادر برگشتيم اما هيچ کس نمی توانست روبه کمر بخوابد چون زهر خارها آنهم از نوع شتری نمی گذاشت کسی راحت بخوابد. در آن گير و دار قرار شد يکی از بچه ها خارهای کمرها را در آورد اما کمبود نور مانع بود. در همين اثنا ياد لامپی که باخود داشتم افتادم و چون مسئولان رفته بودند خواستم آنرا رو کنم تا از نورش برای عمليات خار درآوردن استفاده کنيم. اما هرچه گشتم اثری از آنها نبود. نگو هنگامی که ما در حال غلتيدن بوديم، يکی ديگر از مسئولان که ذکرش در بخش اول رفت (همانی که به او رضا شاه می گفتم و از اين ببعد با اسم مستعار عبدللهی ازش ياد می کنم) چادرها را وارسی کرده بود و تمام وسائلی که برای آنها مجاز نبود، جمع کرده بود. باری شبی تاريک با کمری باريک اما پر از خارهای جهنمی گذرانديم حتی منی که راحتتر از ديگران غلت زنی کرده بودم بازهم از گزند خارها در امان نبودم. سوزش خارها از يک طرف و زمين ناهموار و قلوه سنگی زير تنمان که فقط با دو پتوی نازک سربازی پوشيده شده بود، مزيد برعلت بود اما آنشب با وجود خستگی زياد بخواب رفتيم. حدودا نيمه های شب بود که ناگهان با لرزش شديد زمين زير پاهامان از جا پريديم.&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#993399;"&gt;&lt;strong&gt;مابقی را در بخش چهارم بخوانيد.&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6773701-111777259627230471?l=homaye-saadat.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6773701/posts/default/111777259627230471'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6773701/posts/default/111777259627230471'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://homaye-saadat.blogspot.com/2005_06_01_archive.html#111777259627230471' title=''/><author><name>homaye-saadat</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06166982904521501507</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://photos11.flickr.com/12573992_fb19dbbfcc_t.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6773701.post-111772742877070558</id><published>2005-06-02T17:36:00.000+02:00</published><updated>2005-06-02T17:50:28.780+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;اول از همه شعر طنزی را که با دستکاری در شعر حافظ و به مناسبت انتخابات، از زبان دکتر معين نوشته ام، در زير می خوانيد و بعد دنباله خاطرات را پی می گيريم:&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;رای&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;الا يا ايهالساقی ادر کاسا و ناولها                       که رای آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;بسوی صندوقی بايد کاخر رای ما زان بود            ز رنگ خوشکل برگش چه خون افتاده در دلها&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;منم در بيت آقايم که حکمش می برد سرها             زخشم نعره بر دارد که رای آريد، بزدلها&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;روا کن گر که او گويد، تقلب در صدور رای         که آقا بی خبر نبود، زگاو بندی ما خلها&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;شب تاريک تو روشن اگر آقا تو را بوسد             کجا بردند حال آن، بجز رندان و خوشگلها!!؟&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;همه کارم ز ترس رای به دست و پای او انداخت     نهان کی ماند اينکارم کزو خندند مردمها D:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#993399;"&gt;و اما بخش دوم خاطرات سربازی&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;در بدو امر جهت آموزش دادن ماها، رفت و آمدهای مشکوکی بين پادگان ما و پادگانهای ديگر بچشم ميخورد.&lt;br /&gt; روزی پس از پايان وقت اداری يک لندکروز متعلق به پادگان آموزشی که نزديک به پادگان ما بود، به پادگان آمد. همانشب من بايد در پادگان ميماندم و با سرنيزه از ناموس پادگانم محافظت می کردم. درون لندکروز چند سردار و سرهنگ با درجه های بشدت کيلوئی بچشم می آمدند.&lt;br /&gt;  وقتی ديدم که مسئول بخش ما و افسر بخش آموزش  هم در پادگان مانده اند، و با آن افراد تازه وارد به مقر فرماندهی رفتند، برايم روشن شد که درمورد دوره آموزشی ما با هم بحث می کنند. اين اطلاعات بعدا توسط آبدارچی فرماندهی (معتبرترين منبع اطلاعات پادگان ;) )  تائيد شد.&lt;br /&gt;  فردای آنروز مسئول من که شب قبلش در جلسه بود، از من خواست تا نقشه پادگان را بکشم. چون من ديپلمه رشته راه و ساختمان بودم و نقشه کشی منظم ساختمان را می دانستم، ايشان فکر کرده بود که نقشه های نامنظم پادگان هم برايم راحت است. با اينحال نقشه هائی که کشيدم هنوز در فرماندهی و بخش آموزش وجود دارند. در نقشه های پادگانی  آنهم پادگانی مثل پادگان ما که در پايه کوه و دامنه قرار گرفته بود و همچنين نيمی از آن در ميان جنگل قرار داشت بعلت ناهمواريها و پستی و بلندي های فراوان، نمی شد از هيج  خطکش صافی استفاده کرد. اين موضوع را به رئيس بخش گفتم و ايشان کليد انباری بمن داد که در پائين پادگان و با قفل و بندهای فراوان قرار داشت. وارد انبار که شدم مثل برقزده ها مدتی را به مشاهده اشيا درون اطاق گذراندم.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt; درون اين اطاق بظاهر متروکه از هر چيز بدرد بخور و قشنگی که می خواستی وجود داشت. مثل اينکه کلکسيونر ماهری تمام اين اشيا را با کمک يک دکراسيونر چيده باشند. بعدها فهميدم که بيشتر اشيا آنجا مصادره ای هستند. در قسمتی که رئيس آدرس داده بود صندوقی پيدا کردم که درون آن هرنوع خطکش صاف و اشلهائی با انواع اشکال هندسی که نمونه اش را حتی درون هنرستانمان هم نديده بودم، وجود داشت. پس از تهيه وسائل لازم  به نقشه کشی پرداختم و نقشه پادگان را در عرض نصف روز کشيدم. البته با کمک نقشه اصلی که از دفتر فرماندهی آورده بودند. گاهی  مجبور بودم جاهائی را بدون خط کش و بصورت ذهنی بروی کاغذ بياورم. نقشه که تمام شد واقعا بی نظير و تميز از آب در آمد طوری که مسئول ما بدون اينکه بروی من بياورد و کارم را تحسين کند، آنرا با خود بدفتر فرماندهی برد و دست خالی برگشت ): .&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt; پرسيدم: نقشه کوشی؟ &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;گفت: فرمانده آنرا برداشت و اين که قبلا در دفترش بوده است بما عطا فرموده اند. بعدا فهميدم که  نصف بيشتر نقشه را باسم خودش درکرده و نقشه قبلی را هم خودش کشيده بود اما بتميزی نقشه بنده نشده بود.&lt;br /&gt;بعد از ظهر همانروز من و رئيس بخش به آخر پادگان رفتيم که حدودا 3 کيلومتر بعد از پادگان، صحرائی بی آب و علف بحساب می آمد. و پس از آن جاهائی را اداره حفاظت از محيط زيست سيم خاردار کشيده بود و جز؛ بخش آنان بحساب می رفت. &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;قسمتی را که حدودا يک کيلومتر مربع می شد، قبلا صاف و هموار کرده بودند اما پر از انواع خار و خس مخصوصا خار شتر شده بود. مسئول من (که از اين ببعد باسم مستعار فرهی خطابش می کنم) هنوز هيچ چيز در مورد آموزش و يا نوع آن و اينکه کجا صورت می گيرد بمن بروز نداده بود. اما همانروز با وجود شناختن خصوصيات "فرهی" که برای ترساندن سربازها بلوفهای بزرگی می زد، حدس زدم که همينجا بايد دوره آموزشی خود را بگذرانيم. &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;گويا درآن رفت و آمدها و جلسه ها در مورد اينکه مکان آموزشی ما کجا باشد صحبت شده بود و بعلت هزينه زيادی که پادگانهای ديگر طلب کرده بودند، فرمانده پادگان تصميم گرفته بود که  نيمی از ما در بخش دور افتاده اما نزديک  بپادگان آموزش ببينيم.&lt;br /&gt;از فردای آنروز همه ما را که بيش از صد نفر بوديم جمع کردند و اسامی نيمی را خواندند. شکر خدا من جز آن نيمه نبودم و فهميدم که يکی از دوستانم که در بخش کارگزينی سرباز درجه دار بحساب می رفت، چون فهميده بود  آن نيمه را بپادگان آباده در پانصد کيلومتری دورتر از پادگان ما می فرستند و آنجا شرايط آموزشی سختی داشت (بطوری که سربازهای طفلکی از اسمش وحشت می کردند)  مراقب بود که اسم من  در اين بين نباشد. در ابتدا ما به حال آنها که جدا شده بودند دلسوزانديم اما بعدترها فهميديم که دوره آنها بمراتب راحتتر و اصولی تر از دوره ما بوده است.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#cc33cc;"&gt;مابقی در آينده نزديک و در بخش سوم می خوانيد.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6773701-111772742877070558?l=homaye-saadat.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6773701/posts/default/111772742877070558'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6773701/posts/default/111772742877070558'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://homaye-saadat.blogspot.com/2005_06_01_archive.html#111772742877070558' title=''/><author><name>homaye-saadat</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06166982904521501507</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://photos11.flickr.com/12573992_fb19dbbfcc_t.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6773701.post-111755377297734169</id><published>2005-05-31T17:34:00.000+02:00</published><updated>2005-05-31T17:46:02.973+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;از اين پس تصميم دارم اينجا را بروز و حتی شايد بساعت کنم، یعنی ساعت بساعت اينجا را با مطالب، عکسها و خاطره ها پر کنم. با تمام شدن موقتی درسهام فعلا وقت بيشتری برای اين کار دارم.&lt;br /&gt;مقداری از کدهای جاوا که باعث بارش برف و ساعت متحرک و اين حرفا بود را برداشتم، چون بعضی دوستان عزيز توصيه کرده بودند برفها را بردارم و چشم آنها را از شر اين سفيديهای متحرک خلاص کنم. در ضمن قالب اين وبلاگ را که با دستکاريهای زياد در سيستم و قالب های بلاگر از طريق فرانت پيج ساخته بودم، باعث شده بود که بخش نظر يا کامنت بجای زير قرار گرفتن، در بالای مطلب قرار می گرفت و بعد از کلی دستکاری توانستم اونو در زير مطلب قرار دهم.&lt;br /&gt;خيلی هم و غم مراجعه کننده ندارم چون اينجا را در وهله نخست مثل يک دفتر خاطرات حساب می کنم و می نويسم تا روزگاری دورتر از حال و احوالات امروزی خويش بهتر با خبر باشم و در وهله بعدی برای دوستان عزيز که جويای حال من هستند، می تواند مرجع خوبی باشد.&lt;br /&gt;سعی خواهم کرد در آينده نزديک وبسايتی را طراحی کنم و مطالب را آنجا بنويسم که صد البته به راهنمائی دوستان عزيز محتاجم.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#993399;"&gt;و اما امروز: بخش نخست&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;span style="color:#c0c0c0;"&gt;با برادرم که ايران هست، تلفنی حرف می زدم. او مشغول درس و مشق در سطح دانشگاه هست و در رشته هنرهای زيبا در حال هنر نمائی ست. به اوگفتم درست رو بخون و ادامه بده تا بالاترين مدارک رو بگيری و مجبور نباشی به اين زوديها به سربازی بری. اونم موافق بود و حرفهائی می زد. او در کارش واقعا نابغست و تا بحال مدارکها و تقدير نامه های زيادی در سطح کشوری و حتی قاره ای را از آن خود کرده است و قول می دهم اگر مانعی در پيش نداشته باشد، بزودی در کار خودش در سطح جهانی هم خواهد درخشيد. البته قصد معرفی او را در اينجا ندارم و فقط می خواستم بگويم که دلم نمی آمد با اين شور و علاقه ای که به هنر دارد دو سال از عمرش را در پادگانهای پوسيده علاف شود.&lt;br /&gt;در حينی که او حرف می زد من ياد خاطرات خودم از سربازی افتادم. خاطراتی که در اينجا در ميان يک پرانتز باز و بسته قرار می گيرند، همگی در يکی دو ثانيه در ذهنم گذشتند و اگر بخواهم خيلی خلاصه تعريفشان کنم شايد کسل کننده باشد و اين يکی از قدرتهای ذهن است که خاطراتی را می تواند بسرعت ثانيه ای در خود تجزيه و تحليل کند.&lt;br /&gt;خب می گفتم در اثنائی که او در مورد کارش صحبت می کرد من خاطرات سربازيم را پس از نه سال از پايان آن و يازده سال از آغازش در ذهن گزراندم: (ياد اينکه زمانی چهار ماه را بدون گزراندن دوره آموزشی خدمت می کردم و هفته ای سه شب را با يک سرنيزه کلاشينکف خشک و خالی در جنگلی سرد، در کنار زاغه مهمات سپری می کردم. آنزمان بدون اينکه آورکت بما بدهند، در سرمای سوزناک جنگل پست می داديم. اولين رسته ای در جهان بوديم که بدون ديدن دوره های آموزشی، به پست های حياتی و خطرناک می ايستاديم! روزها بدون استراحت از نگهبانی شب قبل، در بخش اداری مشغول می شدم. من در "قسمت عمليات" زير مجموعه "کميته آموزش" بخدمت سپاه مشغول بودم و با وجودی که خود آموزش نديده بودم، بايد تدارکاتی را برای رسته ها و نيروهای ديگر می ديديم. در واقع تهيه مهمات و انجام مانورها و کاشتن مين های ضد تانک يا ضد نفر به عهده بخش ما که شامل يک درجه دار و دوسرباز می شد، بود.&lt;br /&gt;رسته های ذکر شده از سرباز يا درجه دارهای عادی نبودند بلکه اکثرا سرلشگر، سر تيپ، سرهنگ، از هر دو ارگان نظامی ارتش و سپاه بودند و اين مدتی که در پادگان ما تحت آموزش قرار می گرفتند، شامل يکی از دوره های دافوس آنها می شد. پادگان ما در واقع در زمينه "ش.م.ر" (شيميائی، ميکروبی، راديواکتيو) در ايران بعنوان يک واحد منحصربفرد جنگهای نوين (من به شوخی می گفتم جنگلهای نوين) شناخته می شد. در اين پادگان از راکت ها و موشکهای آلوده بيکی از مواد شيميائی، ميکروبی، راديو اکتيوی بازمانده از زمان جنگ با عراق نگه داری می شد.&lt;br /&gt;سرتان را درد نياورم که بعد از چهارماه نوبت آموزش خودمان شد و آن مسئولی که من در مجموعه او خدمت می کردم با يک جلاد ديگر که حقيقتا من به او رضاشاه می گفتم (از بابت هيبت و هيکلی که داشت و کسی قدرت اينرا نداشت که در چشمانش نگاه کند) شدند مسئول آموزشی ما. ما بايد سه ماه را بدون آذوقه کافی و وسائل لازم جهت اتراق، در صحرای داغی، می گذرانيدم.&lt;br /&gt;بعلت طولانی شدن اين مطلب، مابقی را در آينده نزديک و در پست بعدی خواهيد خواند.&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6773701-111755377297734169?l=homaye-saadat.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6773701/posts/default/111755377297734169'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6773701/posts/default/111755377297734169'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://homaye-saadat.blogspot.com/2005_05_01_archive.html#111755377297734169' title=''/><author><name>homaye-saadat</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06166982904521501507</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://photos11.flickr.com/12573992_fb19dbbfcc_t.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6773701.post-111747346178499556</id><published>2005-05-30T19:17:00.000+02:00</published><updated>2005-05-30T19:22:47.583+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="center"&gt;&lt;img style="BORDER-RIGHT: #660066 2px solid; BORDER-TOP: #660066 2px solid; MARGIN: 2px; BORDER-LEFT: #660066 2px solid; BORDER-BOTTOM: #660066 2px solid" height="287" src="http://photos1.blogger.com/img/295/1227/400/DSC00199.jpg" width="380" border="0" /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#cc33cc;"&gt;قسمت اول را زير اين مطلب بخوانيد!&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; در راه  برگشت از جنگل بود م که پيرمردی را مجهز به يک فروند دوربين چشمی و يک دوربين تلسکوپی روی پايه ديدم. او بسمت کوه ايستاده بود و چيزی را ديد می زد. از اين افراد زياد ديده بودم و اين برام سئوال شده بود که چه چيزی را ساعتها و با صبر و حوصله ديد می زنند!!؟ آيا بازرسان محيط زيست که برای مچ گيری بميدان می آيند هستند يا هدف ديگری دارند؟&lt;br /&gt; در راستائی که پيرمرد نگاه می کرد، منهم دو سه عکس گرفتم و پيرمرد ازم پرسيد: تو هم می بينيش؟&lt;br /&gt;در حالی که بهش نزديک می شدم، پرسيدم: چی رو؟&lt;br /&gt;گفت بيا ببين!&lt;br /&gt; از دوربين پايه ايش جغدی را با دو سه واحد بچه جغد ديدم که در جلوی غاری ايستاده اند و در واقع لانه کرده بودند.&lt;br /&gt;گفتم: اووووووووو، چه بزرگه، فکر کنم نيم متر باشه! گفت نه بيشتره حداقل بين 66 تا 88 سانتيمتره!!! و فورا کاتالوگی را که مشخصات اون جغد درش بود، نشونم داد.&lt;br /&gt;به هر حال اين راز برام روشن شد که اينها در گرما و يا زير باران با اين همه حوصله مشغول چه کاری هستند.&lt;br /&gt;هر کاری کردم که از دوربين پايه ايش بعنوان تله کم استفاده کنم و عکسی بگيرم، نشد و يا عکس تار می شد.&lt;br /&gt;حالا از اين چيزا بگذريم!!! آيا در ايران هم انقدر برای حيوانات ارزش قائل می شوند يا نه؟ آيا محيط زيست يا پارک های جنگلی را پاک نگه می دارند يا خير؟ باور کنيد اگه به اون منطقه که من رفتم، وارد بشيد فکر می کنيد يک جای بکر رو پيدا کرديد، انقدر تميز و پاکه....&lt;br /&gt;کشور خودمون هم کم از اين چيزها نداره و حتی بيش هم داره اما مردم در نگهداری و پاکيزه نگه داشتن اين سرمايه های حياتی چه کردند؟&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6773701-111747346178499556?l=homaye-saadat.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6773701/posts/default/111747346178499556'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6773701/posts/default/111747346178499556'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://homaye-saadat.blogspot.com/2005_05_01_archive.html#111747346178499556' title=''/><author><name>homaye-saadat</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06166982904521501507</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://photos11.flickr.com/12573992_fb19dbbfcc_t.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6773701.post-111746959578396852</id><published>2005-05-30T18:13:00.000+02:00</published><updated>2005-05-30T18:19:26.933+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;color:#cc33cc;"&gt;با سلام خدمت دوستان انگشت شمار اين وبلاگ.&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;ديروز يکشنبه گفتم بزنم بيرون و هوائی بخورم. اولين جائی که هميشه بذهنم مياد کنار رودخونه هستش. جای بکر و دنجی هست که شامل کوهی بلند و يه رودخونه قشنگ (سرچشمه رود راين آلمان که به همين اسم راين خونده می شه راين هم به آلمانی ميشه پاک، ناب، خالص) با يه جنگل بی پلنگ می شه و از خونم هم خيلی دور نيست. جاتون خالی  موقعی بجائی  رسيدم که نه راه پس بود و نه پيش، بارون بهاری شديدی باريدن گرفت. بعد از نيم ساعت که بند اومد تنوستم عکسهای قشنگی بگيرم که در زير يک عکس و در بالا يکی ديگه با يه توضيح می گذارم.&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/img/295/1227/700/2.jpg"&gt;&lt;img style="BORDER-RIGHT: #660066 2px solid; BORDER-TOP: #660066 2px solid; MARGIN: 2px; BORDER-LEFT: #660066 2px solid; BORDER-BOTTOM: #660066 2px solid" height="286" src="http://photos1.blogger.com/img/295/1227/400/2.jpg" width="350" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;br /&gt;Rein &lt;a href="http://www.hello.com/" target="ext"&gt;&lt;img style="BORDER-RIGHT: 0px; PADDING-RIGHT: 0px; BORDER-TOP: 0px; PADDING-LEFT: 0px; BACKGROUND: none transparent scroll repeat 0% 0%; PADDING-BOTTOM: 0px; BORDER-LEFT: 0px; PADDING-TOP: 0px; BORDER-BOTTOM: 0px" alt="Posted by Hello" src="http://photos1.blogger.com/pbh.gif" align="absMiddle" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6773701-111746959578396852?l=homaye-saadat.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6773701/posts/default/111746959578396852'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6773701/posts/default/111746959578396852'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://homaye-saadat.blogspot.com/2005_05_01_archive.html#111746959578396852' title=''/><author><name>homaye-saadat</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06166982904521501507</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://photos11.flickr.com/12573992_fb19dbbfcc_t.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6773701.post-111733626122148644</id><published>2005-05-29T05:11:00.000+02:00</published><updated>2005-05-29T05:19:36.513+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="center"&gt;زوريخ&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;ديروز برن بودم و بعد از جلسه به سمت زوريخ اومدم. دعوت دوستم رو که می خواست برم خونش رد کردم، چون کار می کرد و ديروقت ميومد خونه و منم بايد بر میگشتم. برا رفتن به برن و برگشتن بايد جمعا شش ساعت  تو قطار بشينم. اوائل مناظر و درياچه های تو راهم برام جالب بود، بعد عادی شد و حالا خسته کننده شده، اما کمکم بازم داره عادی می شه. &lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:courier new;"&gt;اينم عکسی از غروب زيبا ودلگير زوريخ&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;برا بزرگ شدنش روش کليک کنيد! &lt;a href="http://www.hello.com/" target="ext"&gt;&lt;img style="BORDER-RIGHT: 0px; PADDING-RIGHT: 0px; BORDER-TOP: 0px; PADDING-LEFT: 0px; BACKGROUND: none transparent scroll repeat 0% 0%; PADDING-BOTTOM: 0px; BORDER-LEFT: 0px; PADDING-TOP: 0px; BORDER-BOTTOM: 0px" alt="Posted by Hello" src="http://photos1.blogger.com/pbh.gif" align="absMiddle" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/img/295/1227/1024/DSC00016.jpg"&gt;&lt;img class="phostImg" src="http://photos1.blogger.com/img/295/1227/480/DSC00016.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6773701-111733626122148644?l=homaye-saadat.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6773701/posts/default/111733626122148644'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6773701/posts/default/111733626122148644'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://homaye-saadat.blogspot.com/2005_05_01_archive.html#111733626122148644' title=''/><author><name>homaye-saadat</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06166982904521501507</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://photos11.flickr.com/12573992_fb19dbbfcc_t.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6773701.post-111697111125141565</id><published>2005-05-24T23:41:00.000+02:00</published><updated>2005-05-24T23:45:11.256+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#cccccc;"&gt;جلسه&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;روز شنبه گذشته جلسه ای داشتيم در شهر "بيل" (از اسمش نخنديد اما واقعا اسمش "بيل" بيد) که نزديک برن سوئيس هست. اين جلسه بدعوت کومديا (سنديکای سنديکاهای روزنامه نگاران سوئيس) و دو سالی يک بار صورت میگيره. منهم چون عضو هيئتشون هستم در واقع عضو کوميسيون خارجی ها، بايد میرفتم. ساعت نه صبح با دوتا از دوستان   ايرونيمون از برن راه افتاديم و نه و نيم رسيديم. با يکی از دوستان که  در اين سازمان قديمی تر از منه و يکی که تازه دو سه ماهی هست که  عضو شده. وقتی رسيديم ملت داشتن بطور سر پائی صبحونه می خوردن و ما هم پس از حال و احوالپرسی با تعدادی مشغول عمليات شديم. جلسه شروع شد و زبان اصلی جلسه فرانسوی بود. ما هم که فرانسه را  نمی تونستیم بلغور کنيم، بناچار گوشی گذاشتيم و ترجمه اونو بآلمانی می شنيديم. بحث حول و حوش محور عضو شدن سوئيس در اتحاديه اروپا و پذيرش شينگن بود. قبل از جلسه رئیس کومديا ما رو به شرکت کننده های ديگر معرفی کرد و ما بايد بلند می شديم. نفر اول که دوستم بود، رو به جمعيت بود و لازم نبود بلند شود او هم به يک دست بلند کردن اکتفا کرد. دومی که من بودم، بايد بلند می شدم. در لحظه ای که رئيس  منو معرفی کرد، داشتم گوشی ترجمه رو انگلک می کردم، تا کانال مخصوص آلمانی رو گير بيارم اونو که پيدا کردم دادمش به دوست ايرونی تازه کارم  و مشغول تنظيم گوشی خودم بودم. من فقط با شنيدن اسم خودم دستم رو بلند کردم، اما ديدم رئيس داره منو نگاه می کنه و با فرانسوی چيزی رو بلغور می کنه اما من متوجه نمیشدم، تا اينکه دوستم که گوشی داشت گفت که بايد بلند شی و منهم مثل فنر بلند شدم و حضار محترم منو ديد زدن. خلاصه جلسه تا ظهرش که موقع نهار بود بخير گذشت. اما بعد از نهار که هم سنگين شده بودم و هم شب قبلش دو ساعت بیشتر نخوابيده بودم، خواب عجيبی سراغم اومده بود. لعنتی مشکل اين بود که جلو بودم و هر نوع چرت زدن ديده می شد. تنها راهی که پيدا کردم اين بود که گفته ها رو بنويسم. مشغول شدم و يک کاغذ دو کاغذ سه... چهار..... پنج تا را سياه کردم اما خواب در لحظه ای که دستم از نوشتن باز می ايستاد، بسراغم می اومد. دوباره می نوشتم و می نوشتم.&lt;br /&gt;بعد از چند وقت مبارزه برگشتم و پشت سرمو ديد زدم و ديدم که نصف جلسه در حال چرتند و از اين همه همراهی و همدلی اشک بچشام اومد. اينبار بحث رسيده بود که چرا پناهنده ها و يا کلا خارجی ها در کارهای سنديکائی فعال نيستند و يا چه عواملی در کار وجود دارد و مزاحم آنها در محل کارشونه.&lt;br /&gt;خلاصه با هر مکافات پنج عصر جلسه تعطيل شد و ما به طرف زوريخ راه افتاديم و دو روز ديگه بازهم در برن يه جلسه از نوع ديگه داريم.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6773701-111697111125141565?l=homaye-saadat.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6773701/posts/default/111697111125141565'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6773701/posts/default/111697111125141565'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://homaye-saadat.blogspot.com/2005_05_01_archive.html#111697111125141565' title=''/><author><name>homaye-saadat</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06166982904521501507</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://photos11.flickr.com/12573992_fb19dbbfcc_t.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6773701.post-111534810057124129</id><published>2005-05-06T04:27:00.000+02:00</published><updated>2005-05-06T04:55:00.586+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>بارها پیش آمده بود که در صورت سفر عزیز یا عزیزانی نگران می شدم که مثلا نکنه هواپیما سقوط کنه و یا اتفاقاتی از این قبیل. تا اینکه پس از شنیدن خبرهای سقوط هواپیماها بسرم زد طرحی را ابداع کنم و بخاطر اقامتم در کشوری که اکثر لوازم امنیتی اتوموبیلها و غیره را می سازد، ساختن چنین وسیله ای د ور از انتظار نبود. بعد از ابداع وسایلی و رد آن در مغز گرامی، به این فکر افتادیم که ساده ترین راه را که همان چتر نجات اما با ابعاد بزرگتر را انتخاب کنیم. در قیل و قال و کشمکش و پائین و بالا کردن این طرح (بمدت شش ماه) بودم که این خبر را در این وبسایت زیر خواندم و شعور جمعی را بهتر درک کردم. نشد ما یک چیزی بنظرمان برسد و دیگران آنرا اجرا نکنند!&lt;br /&gt;http://parsplanet.com/chem/gb.asp?DO=READ&amp;skipp=206&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من برم برا خودم اسفند دود کنم!!!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6773701-111534810057124129?l=homaye-saadat.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6773701/posts/default/111534810057124129'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6773701/posts/default/111534810057124129'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://homaye-saadat.blogspot.com/2005_05_01_archive.html#111534810057124129' title=''/><author><name>homaye-saadat</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06166982904521501507</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://photos11.flickr.com/12573992_fb19dbbfcc_t.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6773701.post-111530852837364074</id><published>2005-05-05T17:54:00.000+02:00</published><updated>2005-05-05T17:55:28.380+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;با درود.دخترک 2 ساله در آغوش خاله اش خوابیده بود. خاله اش خوشحال از اینکه این آتشپاره را خوابانده تا خواست برخیزد، ضربه ای بکتفش خورد. او هراسان به بالای سرش نگاه کرد و دخترک را دید که بالای سرش با چشمانی بق زده به او می نگرد. در حالی که دخترک در آغوشش آرمیده است. پس آن دیگری که بود؟ چند روز بعد برادر تخس و قوی هیکل اما کم سن و سال، می رود تا خواهرش را که خوابیده، سرکشی کند. او در انتهای پله ها دخترک را می بیند که به او زل زده است در حالی که خواهرش آنسو تر بر زمین خوابیده است. پسرک با ترس پله ها را تا پائین با معلق طی می کند. مادر بزرگ دخترک هم تا بحال سه بار جفت او را دیده است. من آنزمان کتابی نسبتا علمی در مورد همزاد خوانده بودم و دلیل این عمل را می دانستم. این دختر را پیش یک هیپنوتیزور و فکر خوان غیور بردند اما نتوانست فکرش را بخواند و برعکس دخترک که دختر دائی من می باشد و اکنون دوره دبیرستان را طی می کند، فکر او را خواند!&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6773701-111530852837364074?l=homaye-saadat.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6773701/posts/default/111530852837364074'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6773701/posts/default/111530852837364074'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://homaye-saadat.blogspot.com/2005_05_01_archive.html#111530852837364074' title=''/><author><name>homaye-saadat</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06166982904521501507</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://photos11.flickr.com/12573992_fb19dbbfcc_t.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6773701.post-111222481298449091</id><published>2005-03-31T01:18:00.000+02:00</published><updated>2005-03-31T01:23:13.660+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-family:courier new;font-size:180%;color:#cc66cc;"&gt;&lt;strong&gt;برای همیشه تعطیل شد.&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-family:Courier New;color:#cc66cc;"&gt;تصمیم گیرنده خودم (سهند)&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6773701-111222481298449091?l=homaye-saadat.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6773701/posts/default/111222481298449091'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6773701/posts/default/111222481298449091'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://homaye-saadat.blogspot.com/2005_03_01_archive.html#111222481298449091' title=''/><author><name>homaye-saadat</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06166982904521501507</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://photos11.flickr.com/12573992_fb19dbbfcc_t.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6773701.post-111170648278656042</id><published>2005-03-25T00:21:00.000+01:00</published><updated>2005-04-05T20:03:31.390+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/img/295/1227/1024/norouz"&gt;&lt;img style="border: 3px solid rgb(0, 0, 0); margin: 2px;" src="http://photos1.blogger.com/img/295/1227/400/norouz" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;Norouz&lt;br /&gt;آمد چنین سالی نکو، بر برزن و بر دشت و کوه&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt; ما از وطن دوران چه وقت آرند نوید الفتوح؟&lt;br /&gt;از نسل ما سوختن بود، یارب مباد باز هم بود&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt; دورم بگردان از بلا، از شر ظلم و زور بدور&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;الحق عجب عادل توئی، قادر توئی، عالم توئی&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt; ما در زمین فاسقان، آنی که نیست ظالم توئی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من بنده ام دانم چه نیک، خالق توئی مخلوق منم&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt; لیکن مرا منت گذار تا شر خصم را برکنم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چقدر شعر!!!&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6773701-111170648278656042?l=homaye-saadat.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6773701/posts/default/111170648278656042'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6773701/posts/default/111170648278656042'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://homaye-saadat.blogspot.com/2005_03_01_archive.html#111170648278656042' title=''/><author><name>homaye-saadat</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06166982904521501507</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://photos11.flickr.com/12573992_fb19dbbfcc_t.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6773701.post-110872827208944528</id><published>2005-02-18T13:04:00.000+01:00</published><updated>2005-02-18T13:11:38.746+01:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;p align="center"&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/img/295/1227/1024/weblog200407137.jpg"&gt;&lt;img style="BORDER-RIGHT: #000000 3px solid; BORDER-TOP: #000000 3px solid; MARGIN: 2px; BORDER-LEFT: #000000 3px solid; BORDER-BOTTOM: #000000 3px solid" src="http://photos1.blogger.com/img/295/1227/400/weblog200407137.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;div align="justify"&gt;اين عکس مربوط به حمله آمريکا بعراق هستش، اين عکس خيلی تکانم داد. چهره معصوم دخترکان بی گناه رو نگاه کنيد. اون بزرگتره که همه چيز رو می فهمه، نگاه کنيد که چه نگران و مستاصل دست خواهر کوچکترش رو گرفته.&lt;br /&gt;از نگاهش درد و رنج و نگرانی و احساس مسئوليت رو میشه خوند. اينها همه از صدقه سر ظلم و جنايته، اينها عوارض ديکتاتور و تروريست و سازمان سيا و موساد و ساواک و واواکه. اما اين بچه ها که نمونشون تو دنيا بسيارند چه گناهی کردند؟ اونائی که میگن اگه آمريکا حمله کنه به ايران، به مردم کاری نداره دقت کنند. از اين عکسها زياد دارم اما اين از همشون گویا تره و تکاندهنده تر. می گن اون دنيا آدمهای خوب و بد مکافات عملشون رو میبینن... اين درست اما اين بچه ها چه گناهی کردن که اينطور لايق مکافات عمل هستند؟ ها؟ اينها همش چرته... سالی که نکوست از بهارش پيداست اين دنیای خدای منو ديدم و اون دنيات هم معلومه چیه...خدای من کی جواب اين همه ظلم و جنايت رو میده؟ اگه عدالت داری و بهت میگن خدای دادگر پس چرا دادت رو سر بيچاره می زنی و دادگريت رو برا آدمهای مرفه میگذاری؟ آخه بتو هم میگن خدا؟ اگه هستی پس چطور می تونی اين صحنه ها رو ببینی و تکونی بخودت ندی چرا می گذاری اصلا پيش بياد؟ از تو هم که بخاری در نمياد خدا. لااقل یه کامنت برام بذار بدونم شنيدی و حواست پرت حورهای بهشتی و غلمان و اينها نبوده!!!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="font-size:78%;"&gt;Sahand&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6773701-110872827208944528?l=homaye-saadat.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6773701/posts/default/110872827208944528'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6773701/posts/default/110872827208944528'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://homaye-saadat.blogspot.com/2005_02_01_archive.html#110872827208944528' title=''/><author><name>homaye-saadat</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06166982904521501507</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://photos11.flickr.com/12573992_fb19dbbfcc_t.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6773701.post-110551854568598337</id><published>2005-01-12T09:28:00.000+01:00</published><updated>2005-01-12T09:29:05.686+01:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>سلام&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6773701-110551854568598337?l=homaye-saadat.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6773701/posts/default/110551854568598337'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6773701/posts/default/110551854568598337'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://homaye-saadat.blogspot.com/2005_01_01_archive.html#110551854568598337' title=''/><author><name>homaye-saadat</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06166982904521501507</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://photos11.flickr.com/12573992_fb19dbbfcc_t.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6773701.post-110470969248430828</id><published>2005-01-03T01:47:00.000+01:00</published><updated>2005-01-03T00:48:12.483+01:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;span style="font-family:arial;font-size:85%;"&gt;سهند.   طنز تلخ&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;در جريان حادثه دردناک زلزله و تسونامی در شرق آسيا و کشته شدن بيش از صد هزار نفر بر اثر اين حادثه، بدينوسيله اينجانب مسببين اين حادثه را محکوم کرده و خواستار اشد مجازات برای عاملين اين حادثه می باشم. مسببين اين حوادث بطور کل شناخته شده و ملموس هستند که در زير از آنها نام برده می شود:&lt;br /&gt;1: مصرف کنندگان عوامل نفت سوز و گاز سوز معلوم الحال مانند علاالدين (چراغ نفتی)،  اتومبيلها، کارخانجات دودزا و لايه ازون ترکانهای مختلف.&lt;br /&gt;2: جنگ افروزان و ابرقدرتهای جهان که علاوه بر ريختن خون انسانهای بيشمار و بيگناه (چند صد برابر قربانيان اين حادثه) به نابودی طبيعت و پايه های اساسی آن پرداخته اند.&lt;br /&gt;3: آزمايش کنندگان و بکار برندگان سلاحهای اتمی، ميکربی و هيدروژنی در کل دنيا.&lt;br /&gt;4: کارخانجات کاغذ و مقوا سازی که باعث نابودی و تخريب دائمی و تصاعدی درختان جنگلها، بيشه ها و مرغزارها می شوند و بيشتر در راه کوير سازی فعاليت و همت گمارده و می گمارند.&lt;br /&gt;5: پيمانکاران راهسازی و جاده سازی که ساليانه باعث خشک گرداندن درياچه ها و مردابها می شوند و نيز بريدن درختان در سر راه پروژه های پليد خويش  را در سر لوحه خودشان قرار داده اند.&lt;br /&gt;6: پيمانکاران خانه سازی و برج سازان که همواره در راستای سود دهی خود، مصالح و مواد الزامی بکار رفته در ساختمانها را تقليل می دهند.&lt;br /&gt;7: سازنده و يا سازندگان کره خاکی زمين که در بدو آفرينش پوسته های زمين را بوسيله دستگاه ويبراتور فشرده و متراکم نکرده اند و در کره خاکی بيشتر از بتون آرمه از آهک و خاکهای سست استفاده نموده اند.&lt;br /&gt;در آخر اميدوارم که اينگونه حوادث تلخ و غير طبيعی ديگر پيش نيايد و اوقات ما را مکدر نکند. چه بسا که بر بازماندگان اين بلايا بدتر از آن می رود که بر از دست رفتگان رفته است.&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6773701-110470969248430828?l=homaye-saadat.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6773701/posts/default/110470969248430828'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6773701/posts/default/110470969248430828'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://homaye-saadat.blogspot.com/2005_01_01_archive.html#110470969248430828' title=''/><author><name>homaye-saadat</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06166982904521501507</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://photos11.flickr.com/12573992_fb19dbbfcc_t.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6773701.post-110393812296014900</id><published>2004-12-25T02:27:00.000+01:00</published><updated>2004-12-25T02:28:42.960+01:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;اين روزا داشتن یه وبلاگ بزبان انگليسی خيلی مد شده. اکثر انگليسی ندانها در تب آن می سوزند و اونائی که بلدند سريعا راه اندازی کردن. وبلاگهای فارسی بسرعت بسته میشن و جای اونا وبلاگ انگلیسی راه اندازی میشه. البته این کار رو بد نمیدونم و بنوع خودش خوبه اما این مد خیلی همه گیر شده و دوستان عزیز فکر این افتادن که نظراتشون بعد جهانی پيدا کنه.  گاهی راحت بودن کار با وبلاگها که اکثرا بزبان انگليسی سیستم بندی شدن، دليل  انتخاب همون زبون میشن. اما اگه هممون در کنار وبلاگ انگليسی وبلاگ فارسی رو داشته باشيم باعث می شه که سيستم فارسی رو هم در آينده در وبلاگها داشته باشيم. در بعضی وبلاگها مخصوصا وبلاگ حسين درخشان یه سرتيتر خبری بصورت لينک بزبان فارسی گذاشته اما روش که کليک میکنی شرح خبر به انگليسی ظاهر می شه. و اينقدر اين کار معموليه که اگه بگی بابا من انگليسی بلد نيستم، حسين درخشان يا ديگر دوستان از شدت تعجب شاخ در ميارن گوئی که کشور ما مستعمره مستقيم انگليسها بوده و هست. آخه بابا تو دنيا که فقط انگليسی زبون دوم نيست. منم بیام از فردا یه وبلاگ به زبون آلمانی راه بندازم که کسی ازش سر در نياره خوبه؟ اگه حال ترجمه خبر رو ندارين پس لااقل خلاصشو هم بصورت لينک تو وبلاگتون قرار ندين. باز هم مختارين هر چه خواهيد کنيد. بلاخره از قديم گفتن چهار ديواری اختياريه&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6773701-110393812296014900?l=homaye-saadat.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6773701/posts/default/110393812296014900'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6773701/posts/default/110393812296014900'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://homaye-saadat.blogspot.com/2004_12_01_archive.html#110393812296014900' title=''/><author><name>homaye-saadat</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06166982904521501507</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://photos11.flickr.com/12573992_fb19dbbfcc_t.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6773701.post-110138388282733039</id><published>2004-11-25T13:57:00.000+01:00</published><updated>2004-11-25T12:58:02.826+01:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;پس از مرگ عرفات، نمايندگان مجلس شورای اسلامی طی اقدامی نمادين، بر گردن خويش چفيه انداختند.  رسانه ها&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در همين راستا جهت همدردی غير نمادين و واقعی با مردم مظلوم فلسطين  چند راهکار بنمايندگان دلسوز مجلس شورای اسلامی پيشنهاد می گردد:&lt;br /&gt; منبعد بهتر است که برای همبستگی با ملت مظلوم فلسطين بجای ميزهای چوبی مجلس، کيسه های شنی در جلوي نمايندگان گذاشته شود.&lt;br /&gt;از اين پس نمايندگان می توانند در چفيه يدک خود مقداری سنگ از نوع قلوه ای آن همراه داشته باشند تا در صورت لزوم مانند استيضاح ارکان دولت خاتمی آنانرا مورد پرتاب انتفاضه ای قرار دهند.&lt;br /&gt;هر نماينده می تواند در موبايل يا وسايل شخصی خود مقداری مواد منفجره آماده انفجار حمل کند تا اگر زمانی يک عامل اسرائيلی را در نزديکی خويش ديدند به وظيفه استشهادی انتحاری خويش عمل نمايند. البته در مورد جناب عسگر اولادی مسلمان بايد استثنا قائل شوند.&lt;br /&gt;تدارکات مجلس موظف است که به هر نماينده يک قلاب سنگ با برد زياد اهدا کند و همچنين استفاده از اين وسيله را طی دوره ای فشرده به آنان بياموزد. استفاده از برادران متبحر و غيور فلسطينی می تواند کمک بزرگی جهت تعليم نمايندگان عزيز باشد.&lt;br /&gt;تصويب و اجرای يک طرح چند فوريتی جهت نصب تانکرهای ويژه قلوه سنگ در ميادين شهرها. مردم خير و نکوکار می توانند با پرتاب و اهدای قلوه سنگ در آنها، به جنبش انتفاضه فلسطين ياری رسانند.&lt;br /&gt;تبصره: اين تانکرها بايد بلافاصله پس از پر شدن بفلسطين اشغالی رسانده شوند.&lt;br /&gt;خواهران نجيبه نماينده می بايستی طی يک مراسم انقلابی بصيغه محرميت برادران نماينده درآيند تا اگر خدائی نکرده باشتباه مورد ضرب قلوه سنگ قرار گرفتند، جابجائی و لمس آنها توسط برادران نماينده اشکال شرعی نداشته باشد.&lt;br /&gt;در پايان احداث يک چادر پيشرفته با وسايل امدادی آمريکائی اسرائيلی و با آرم هلال احمر در صحن مجلس توصيه می گردد.&lt;br /&gt;در تمامی موارد ذکر شده، افکار عمومی مردم بهيچ عنوان محاسبه نگرديده است زيرا از آنجا که نمايندگان کنونی مجلس منتخب کمتر از بيست درصد مردم ايران هستند و از آنجا که آن کمتر از بيست درصد مردم هم از عوامل خودی نظام محسوب می شوند، پس بر رفتار نمايندگان محترم حرجی نبوده و نيست.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6773701-110138388282733039?l=homaye-saadat.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6773701/posts/default/110138388282733039'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6773701/posts/default/110138388282733039'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://homaye-saadat.blogspot.com/2004_11_01_archive.html#110138388282733039' title=''/><author><name>homaye-saadat</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06166982904521501507</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://photos11.flickr.com/12573992_fb19dbbfcc_t.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6773701.post-109969452044104331</id><published>2004-11-05T23:41:00.000+01:00</published><updated>2004-11-05T23:42:00.440+01:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="center"&gt;و اما خواستن&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خواستم بنويسم اما گفتم کی ميخونه؟&lt;br /&gt;خواستم بگم اما گفتم کی میشنوه؟&lt;br /&gt;خواستم بشنوم اما گفتم کی می گه؟&lt;br /&gt;خواستم برم اما بکجا؟&lt;br /&gt;خواستم... اما و اما و اما&lt;br /&gt;اما بايد بنويسم که نوشته باشم&lt;br /&gt;بگم که گفته باشم&lt;br /&gt;و بشنوم که شنيده باشم&lt;br /&gt;همه اين دنيا فقط وبلاگ نيست&lt;br /&gt;درهای ديگه رو بايد زد&lt;br /&gt;بايد رفت تا انتها رو ديد و بايد فهميد که انتها بازهم اول خطه&lt;br /&gt;در عالم انتها زمان بی معنیه و مکان مجهول&lt;br /&gt;بايد برم تا جائی که ديده نشم&lt;br /&gt;اما تا کجا؟&lt;br /&gt;فکر کنم همين وبلاگ خوب باشه که کسی نمی بيندش و نه میبینندم&lt;br /&gt;و نه کسی میخوندش حتی کسی که اينجا را بخاطرش بپا کردم&lt;br /&gt;.............................&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6773701-109969452044104331?l=homaye-saadat.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6773701/posts/default/109969452044104331'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6773701/posts/default/109969452044104331'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://homaye-saadat.blogspot.com/2004_11_01_archive.html#109969452044104331' title=''/><author><name>homaye-saadat</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06166982904521501507</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://photos11.flickr.com/12573992_fb19dbbfcc_t.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6773701.post-109872024888825658</id><published>2004-10-25T18:01:00.000+02:00</published><updated>2004-10-25T18:13:23.263+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;"&gt;از زمانی که فکر می کرد خودش را شناخته، خويش را رقيبی يافت که حريفش نمی شد. او دو تا بود و در حسرت تسخير لنگه ديگرش می سوخت. اتاقی که خود را مدتی در آن حبس کرد تا از مظهر دوگانگی برهد، فقط يک در داشت با دو واژه متضاد خروج و ورود.&lt;br /&gt;در تمامی مدت انزوا حس می کرد پشت و چسبيده بدر گوشهائی قرار دارند و افکار و احوالات او را به لبهائی که در پی رسوا کردنند می رسانند، لبها هم همگی را در انظار بيان می گردانند. گاهی در را باز می کرد و گوشهای غرق در استراق را کنده و پايمال می کرد. سپس سر خوش و مغرور از آنچه کرده بود در گوشه ای، با وجدان آسوده بخواب می رفت اما در همين وجدان آسوده هم اندکی بی وجدانی بود.&lt;br /&gt;دفعه بعدی که آن عمليات کذائی را اعاده کرد، در ميان گوشهای کنجکاو و نامحرم يکجفت چشم را ديد. از وحشت ديده شدن با جهشی دست برد تا آنها را هم نابود کند اما قطره ای اشک را دريافت که از چشمها بزمين چکيدند. دستش را پس کشيد و در آن چشمها دقيق شد. معصوميتی پاک در آن نهفته بود همانی که در گوشهای مامور بشنيدن و در لبهای مجبور به افشا کردن نديده بود. معصوميتی بشفافی آئينه و بمواجی دريا. بچشمها پرده ای آويخت و گوشها را همچنان کند.&lt;br /&gt;باز به اتاقی خزيد که ديو بهتان رجهايش را با کينه توزی و تنگ نظری بهم بافته بود.&lt;br /&gt;ثانيه ها و شايد قرنها بهمان رياضت مشغول و در تاريکی غوطه ور شد. گهی همچون غواصی در اعماق دريای درون می شد و از &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;"&gt;هيبت شبحی از اشباح بيهودگی به بيرون رانده می شد.&lt;br /&gt;در تمامی اين مدت صدائی گنگ و ضعيف را از اعماق درونش شنيده بود. يکبار که وارد عمق دريای بيکران وجودش شد، آن صدا را به عيان ديد نه اينکه شنيده باشد بلکه ديد. صدا فرياد می زد برخيز و پرده را برکن تاآن لنگه گمشده خويش را باز يابی. با اطاعت از آنچه صدا می خواست پاسخش را با تکان دادن سر اختری اش، بتصوير کشيد.&lt;br /&gt;باز از درون به دنيای تلخ برون شد و در واژه &lt;strong&gt;پرده&lt;/strong&gt; سردرگم. کدام پرده را از چه چيز بايد بر می گرفت؟ کاش پرسيده بود. اما صدا خاموش شده بود و فرصت احيا نداشت. افسرده از اين افکار به زاويه ای خيره شد، زاويه ای که بسان زوايای ديگر خلا، می نمود.&lt;br /&gt;در لحظه ای که روح با جسمش متفق گشتند، بناگه مفهوم واژه را پيدا کرد و چشمها را بخاطر معصوميتشان دريافت. برخاست و يا شايد جهيد و در قفس را که از هميشه سنگينتر شده بود، گشود. او ديگر به گوشها اهميت نمی داد و واژه رسوائی برايش بی اهميت شده بود.&lt;br /&gt;با هراس از اينکه چشمها بر جايشان نباشند، از آنها پرده برگرفت. آن جواهرات رخشنده هنوز بودند، معصوميتشان بود، اما افسرده تر از قبل می نمودند.&lt;br /&gt;در را به آرامی بست تا مبادا غبار ايام از دست رفته بروی چشمها بنشينند. چشمهائی که نه بسان مو، از غصه نداشته ها سفيد می گشتند و نه مانند لبهای حراف آويزان، و نه مثال گوشها به لجنزار متعفن اصوات می شدند. گناه آنها فقط گواهشان بود به ايام جفا و اعمال خطا.&lt;br /&gt;اينبار اتاق را روشنتر از قبل می ديد درست مانند ايامی که از خويشتنش بيگانه نبود. از لابلای درزها انواری بدرون می تابيد که اتاق را هر چند اندک اما روشن می کردند. گوشه ای از ديوار بهتان را با دست بکندن مشغول شد. هر جزئی از ديوار را بدست می آورد، بمانند خاکستری که بر دل سوخته اش نشسته ، پراکنده می شدند.&lt;br /&gt;تا طلوع پنجره چيزی نمانده بود.&lt;br /&gt;در آن سو دشتی بی کران با گلهائی از عشق و معرفت يافت. گلهائی که بخاطر فرود پروانه آگاهی، از هم سبقت می گرفتند و برای بروز فروتنی و تواضع، در مقابل شلاق باد خم می گشتند. ابر ها را ديد که برای سيراب کردن گلها از سرچشمه مهر ورزی در تکاپو بودند. و پرنده هائی که تاريخ را می سرودند.&lt;br /&gt;چشمها را بايد می برد تا غبار ساليان فراق را از آنان بشويد. چشمها از هميشه شادتر بودند. دست برد تا آنها را با اعماق دلش ستايش کند. اما آنها بسان تاجی از نور شدند و بر پيشانیش نشسته و درخشيدند.&lt;br /&gt;حال او می ديد اما بهتر از هميشه. او به خود آگاهی رسيده بود. نقطه بينشش از تنگنای عالم خاکی رهيده بود. در جاده ای که تمام ابعاد آنرا بوضوح لمس می نمود، قدم گذاشت. جاده ای در نهايت کمال انسانی. او حالا لنگه ديگرش را يافته بود&lt;br /&gt;گلها با طراوت تر از قبل و پرنده ها خوش لحنتر شده بودند و باد مهربانتر.&lt;br /&gt;خورشيد برای ديدن اين همه زيبائی تکه ای از ابر را از جلويش برداشت.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6773701-109872024888825658?l=homaye-saadat.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6773701/posts/default/109872024888825658'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6773701/posts/default/109872024888825658'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://homaye-saadat.blogspot.com/2004_10_01_archive.html#109872024888825658' title=''/><author><name>homaye-saadat</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06166982904521501507</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://photos11.flickr.com/12573992_fb19dbbfcc_t.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6773701.post-109222458435064846</id><published>2004-08-11T13:41:00.000+02:00</published><updated>2004-08-11T13:43:04.350+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:78%;"&gt;از سهند به سهند&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;strong&gt;گل واژه های خط خطی&lt;/strong&gt;   &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ای که در نجابت اسب ترديد داری&lt;br /&gt;يا که شبنم را اشک تمساح گل پنداری&lt;br /&gt;آيا گذار از واژه اطمينان را می شناسی؟&lt;br /&gt;ای که سکوت را بهتر از ترانه اندی می شنوی&lt;br /&gt;يا وق وق قورباغه ای را&lt;br /&gt; بر نوای گوشخراش هيپ هوپ ترجيح می دهی&lt;br /&gt;آيا سنگينی کشيده پيرزنی که هيپ هوپ را دوست دارد،&lt;br /&gt; لمس کرده ای؟&lt;br /&gt;شايد بر گيسوی رپی هم خنديده ای&lt;br /&gt;آری دنيای جديديست&lt;br /&gt;تو و افکارت هردو پوسيده ايد&lt;br /&gt;دنیا رو به انتهای تکامل است&lt;br /&gt;تکامل بحد انفجار&lt;br /&gt;تکامل بحد انقراض&lt;br /&gt;همانی که نسل ماموت را بر سنگها حک نمود&lt;br /&gt;تا عبرتی از برای آیندگان شود.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6773701-109222458435064846?l=homaye-saadat.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6773701/posts/default/109222458435064846'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6773701/posts/default/109222458435064846'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://homaye-saadat.blogspot.com/2004_08_01_archive.html#109222458435064846' title=''/><author><name>homaye-saadat</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06166982904521501507</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://photos11.flickr.com/12573992_fb19dbbfcc_t.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6773701.post-109188676788039300</id><published>2004-08-07T15:52:00.000+02:00</published><updated>2004-08-07T16:01:32.703+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;p align="center"&gt;روزی پسری از استادش می پرسد:تفاوت ميان عشق و ازدواج در چيست؟ چرا بيشتر ازدواجها بی عشقند و بيشتر عشقها بی ازدواج؟استاد شاگردشو می بره به يه مزرعه گندم و بهش می گه:برو در اين مزرعه و بهترين خوشه گندم را برای من بيار اما تو حق اينکه به عقب برگردی نداری و تا بهترين خوشه را نديدی آنرا نچين.شاگرد وارد مزرعه می شه و دنبال بهترين خوشه می گرده اما هر چه می ديد باز می ترسيد آنرا بچينه چون فکر می کرد بهتر از اون پيدا بشه. در آخر شاگرد با دست خالی تا پايان مزرعه می ره و هيچی نمی يابه و بر می گرده.اينبار استاد بهش ميگه حالا برو و يک خوشه گندم چاق را برام بيار . اونم ميره و اولين خوشه که بنظرش چاق بوده می چينه و مياره.استاد بهش می گه حالا تفاوت عشق و ازدواج رو فهميدی؟دفعه اول بهترين خوشه را ازت خواستم تا فرق ميان عشق که بدنبال بهترينها برای معشوقه ات هستی، می گردی، نمی يابی را با ازدواج بدانی. و چون در دفعه دوم می دانی که چه می خواهی سريعا می يابی.....&lt;/p&gt;&lt;p align="center"&gt;******************************************************&lt;/p&gt;&lt;p align="center"&gt;با عرض تبريک به يکی از دوستان بسيار عزيزی که  متعلق بديار متاهلها شده، در همينجا صميمانه به او تبريک گفته و خوشبختی اش را از پروردگار گيتی آرزو می کنم.&lt;/p&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/img/295/1227/1024/Blumen%20012.jpg"&gt;&lt;img style="BORDER-RIGHT: #000000 3px solid; BORDER-TOP: #000000 3px solid; MARGIN: 2px; BORDER-LEFT: #000000 3px solid; BORDER-BOTTOM: #000000 3px solid" src="http://photos1.blogger.com/img/295/1227/320/Blumen%2520012.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6773701-109188676788039300?l=homaye-saadat.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6773701/posts/default/109188676788039300'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6773701/posts/default/109188676788039300'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://homaye-saadat.blogspot.com/2004_08_01_archive.html#109188676788039300' title=''/><author><name>homaye-saadat</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06166982904521501507</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://photos11.flickr.com/12573992_fb19dbbfcc_t.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6773701.post-109147762507616400</id><published>2004-08-02T22:13:00.000+02:00</published><updated>2004-08-02T22:13:45.076+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>طنز    سهند&lt;br /&gt;چند پيشنهاد چند فوريتی به مجلس شورای اسلامی&lt;br /&gt;همانطور که می دانيم بعد از گذشت يکی دو ماه از شروع کار مجلس هفتم و سردرگم شدن نمايندگان محترم در مسائل پيش پا افتاده و جزئی چون: تعيين مرز مانتو و روسری و پوشش بانوان، تکاپو برای داشتن يک تلفن همراه ديگر، ذوب شدن يا ذوب نشدن در مقام شامخ ولايت و.... برخود لازم دانستم درهمين راستا راهکارهائی جهت ادامه کار مجلس پيشنهاد کنم.&lt;br /&gt;سال اول:&lt;br /&gt;1: تعيين مدل و رنگ اتوموبيل دريافتی توسط نمايندگان محترم.&lt;br /&gt;2: تعيين جايگاه برازنده و لوکس برای جلوس امام زمان سفارشی محافظه کاران (تا هر وقت مصلحت نظام ايجاب کرد، ايشان را ظاهر کنند).&lt;br /&gt;3: تشکيل هيئت زبده و کارآمد جهت تنگتر کردن عرصه زنان و گشادتر کردن پوشش آنها برياست خواهر فاطمه آليا.&lt;br /&gt;4: جايگزينی روز&gt;&gt; رهبرم  تاج سرم    بگو تا رو مين بپرم&lt;&lt; در تقويم بجای هجده تير. در اين روز عده ای لباس شخصی و چماقدار ترجيحا نتراشيده و نخراشيده در جلوی دانشگاه تهران جمع شده و شعار فوق را با صدای دورگه تکرار کنند. گرد آوری چنين افرادی توسط هيئت موتلفه و بازاريان پيشنهاد می گردد.&lt;br /&gt;5: سر گرم نمودن مردم در سالروزها و مناسبتهای حساس و ضد انقلابی با سريال های مهران مديری. لازم بذکر است که  حضور بامشاد در اينگونه سريالها تعيين کننده می باشد. هر وقت هم مردم نخنديدند با صدای گيرای خود اين سرود را بخواند: وفاداری  وفاداری  وفاداری وفاداری.........&lt;br /&gt;تبصره: اينگونه سريالها می تواند نيروهای اپوزيسيون خارج از کشور را هم پای تلوزيون بنشاند.&lt;br /&gt;سال دوم:&lt;br /&gt;1: ايجاد يک واحد لجستيکی و موتوری در حياط خلوت مجلس جهت تعويض روغن و لاستيک اتوموبيلهای دريافتی نمايندگان برياست الله کرم.&lt;br /&gt;2: تاسيس يک هفته نامه فرهنگی بنام روز خمار رهبری توسط مجلس، جهت تفسير و تبيين فرمايشات گوهر بار رهبری بمدير مسئولی و سردبيری برادران حداد عادل و ده نمکی.  برای پر محتوا تر شدن اين هفته نامه، بهتر است نشريه يا الثارات در آن ادغام گردد.&lt;br /&gt;3: تشکيل تيم ورزشی در سطح ملی با شعار: سرم فدای رهبر   منم عصای رهبر  برياست و سرپرستی علی رضا و رسول خادم.&lt;br /&gt;4: تعيين روزی در تقويم برای تکفير و نفرين جناح چپ و حزب مشارکت، ترجيحا در ايام ماه رمضان که نفرينها موثرترند.&lt;br /&gt;تبصره: نمايندگان محترم لازم نيست کاری برای مردم انجام دهند بلکه همين که آنها راس کار قرار گرفته اند، مردم بايد شکرگزار باشند.&lt;br /&gt;5: آماده کردن زمينه برای ظهور امام زمان توسط فساد، فحشا و ظلم و ستم بيشتر برياست يکی از اعضای انجمن حجتيه مثل حسينيان.&lt;br /&gt;چون کارهای پيشنهادی بدرازا کشيد و نمايندگان محترم کارهای واجبتری را در پيش رو دارند، مابقی پيشنهادها را در آخر دوسال دوم، خدمتشان عرض می کنم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6773701-109147762507616400?l=homaye-saadat.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6773701/posts/default/109147762507616400'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6773701/posts/default/109147762507616400'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://homaye-saadat.blogspot.com/2004_08_01_archive.html#109147762507616400' title=''/><author><name>homaye-saadat</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06166982904521501507</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://photos11.flickr.com/12573992_fb19dbbfcc_t.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6773701.post-108942112800339162</id><published>2004-07-10T02:57:00.000+02:00</published><updated>2004-07-10T02:58:48.003+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>سهند      طنز&lt;br /&gt;تکنيکهای روانشناسی جهت مقابله با معضلات روانی.&lt;br /&gt;آيا از استرس و افسردگی رنج می بريد؟&lt;br /&gt;آيا از ترس طلبکاران و يا بدهی زياد در پريشانی روان و جسم قرار داريد؟&lt;br /&gt;آيا اگر فردی سيگاری هستيد مايل بترک آن هستيد؟&lt;br /&gt;آيا مايل بخلاص شدن از دردهای جسمی هستيد؟&lt;br /&gt;آيا می خواهيد از شر فردی که بدجوری عاشقش شديد، خلاص شويد؟&lt;br /&gt;پس برای رفع اين معضلات با ما باشيد. ما با تکنيکهای منحصر بفردمان، شما را از شر اين مشکلات بشر قرن بيست و يکم  خلاص می کنيم.&lt;br /&gt;تکنيک مقابله با استرس و افسردگی: راهی برای فرار کردن از استرس. روی يک مبل چرمی و دسته دار نشسته و دستان خود را از هر دو طرف آويزان کنيد. در ذهنتان علل پيدايش افسردگی را جستجو کنيد. وقتی علت افسردگی را يافتيد، آنرا بشکل يکی از طلبکاران کم حوصله و سمجتان تصور نمائيد. آنوقت ذهنتان مانند خودتان که در عالم واقع از آن فرد فرار می کنيد، از افسردگی فرار می کند. اگر چنين طلبکاری نداريد حتما از فردا از شخصی با مشخصات ذکر شده، پول قرض بگيريد. &lt;br /&gt;غلبه بر ترسهای بوجود آمده از بدهکاری: روی زمين دراز بکشيد. تمامی عضلات بدن خود را شل و ريلاکس(رها) کنيد. تمامی افکارتان را بر اين نکته متمرکز کنيد که شما فردی پولدار هستيد و در عالم تخيل تمامی بدهيتان را به تک تک طلبکاران می پردازيد. اگر در حين تمرين صاحب خانه تان برای وصول اجاره دارد در را از پاشنه در ميآورد، باز بتمرين ادامه دهيد بدين شکل که در تخيل خود در را باز کرده و با روی خوش با صاحب خانه حال و احوال کنيد. اگر راست دست هستيد با همان دست از جيب راستتان پول در آورده و به صاحب خانه بدهيد. بدين شکل در عالم واقع، صاحب خانه را دک می کنيد و در رويا ترس از بدهی را.  چکهاي عقب افتاده تان را هم، بهمين شکل پرداخت کنيد.&lt;br /&gt;برای مقابله با اعتياد سيگار: چند نفس عميق بکشيد. چشمايتان را بسته و بحالت آلفا برويد. اولين نخ سيگاری را که روشن کرده بوديد بخاطر بياوريد. در حين پک زدن تجسم کنيد که پدر يا مادر سختگيرتان از در وارد خواهد شد بلافاصله ذهن شما عکس العمل نشان داده و سيگار را بنوع معجزه آسا ناپديد می کنيد. در اين تکنيک شما بايد از کسانی که در زندگيتان ازآنها حساب می برديد و می بريد استفاده کنيد مثلا اگر از والدينتان حساب نمی بريد از برادر بزرگتر يا همسرتان و يا رئيس مذهبی اداره تان ( بخصوص در زمان ماه رمضان) بهره بگيريد.&lt;br /&gt;تکنيک رهائي از دردهای جسمی: پس از چند نفس عميق و بستن پلکها، محل دردتان را تجسم کنيد. مثلا اگر سردرد داريد تجسم کنيد که سر خود را که در دستتان قرار دارد بنزد جراح می بريد. در اين مرحله جراح با روشن کردن دريل، پوسته سرتان را سوراخ می کند در اين حين اگر شما از جراحی وحشت داريد، جهت ادامه ندادن جراحی، سرتان سريعا خوب می شود در غير اين صورت مابقی اعمال انجام شده توسط جراح را در ذهن پی گيری کنيد. عمل تمام شده و سرتان خوب شده بايد برای پرداخت هزينه بيمارستان (ترجيحا خصوصی) به صندوق برويد. در اين مرحله قبضی که جهت پرداختن دريافت می کنيد آنقدر وحشتناک است که دردتان را در عالم واقع فراموش می کنيد مخصوصا که بيمه هم از پرداختن مبلغ طفره رود.&lt;br /&gt;لازم بتوضيح است که راز موفقيت تکنيکهای ما قرار گرفتن در عمل انجام شده می باشد.&lt;br /&gt;تکنيک مقابله با عشق: در ذهنتان تجسم کنيد که بخواستگاری معشوقتان رفته ايد. اگر از مرحله شير بها و مهريه و هزينه های ازدواج نهراسيديد، باز ادامه دهيد. تجسم کنيد که معشوقتان با هيبت و شکل مادرش در روبرويتان نشسته و خشمگين شما را می نگرد و شما در رويا بخواستگاری دختر معشوقتان رفته ايد. در اين مرحله وحشتی که از مادر خانم آينده داريد به معشوقه تان منتقل کرده ايد و از شر چنين عشقی رهائی می يابيد.&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6773701-108942112800339162?l=homaye-saadat.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6773701/posts/default/108942112800339162'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6773701/posts/default/108942112800339162'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://homaye-saadat.blogspot.com/2004_07_01_archive.html#108942112800339162' title=''/><author><name>homaye-saadat</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06166982904521501507</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://photos11.flickr.com/12573992_fb19dbbfcc_t.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6773701.post-108925846873284433</id><published>2004-07-08T05:47:00.000+02:00</published><updated>2004-08-07T19:56:20.930+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="center"&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/img/295/1227/1024/persepolis346-500.jpg"&gt;&lt;img style="BORDER-RIGHT: #000000 3px solid; BORDER-TOP: #000000 3px solid; MARGIN: 2px; BORDER-LEFT: #000000 3px solid; BORDER-BOTTOM: #000000 3px solid" src="http://photos1.blogger.com/img/295/1227/320/persepolis346-500.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;تخت جمشيد ـ سر در با نقش گاو&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:8;"&gt;Sahand&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6773701-108925846873284433?l=homaye-saadat.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6773701/posts/default/108925846873284433'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6773701/posts/default/108925846873284433'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://homaye-saadat.blogspot.com/2004_07_01_archive.html#108925846873284433' title=''/><author><name>homaye-saadat</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06166982904521501507</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://photos11.flickr.com/12573992_fb19dbbfcc_t.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6773701.post-108925765589748174</id><published>2004-07-08T05:20:00.000+02:00</published><updated>2004-07-08T05:34:15.896+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>پناهندگی بتنهائی يک اسارته، اسارتی که خود آدمهم بنوعی در تداوم آن اصرار می ورزه. اروپائی ها چند ساليه که سيستمشون رو  برضد پناهنده تنظيم کردند اونهم به بهانه های مختلف. مسائل مادی و مسائلی که پناهنده ها در کشور ميزبان بوجود می آورند رو بهوونه کردند برای دست بسر کردن پناهنده ها. مثلا همين دولت سوئيس روزی نيست که کسی روی کار بياد و برای کسب توجه و جلب آرا شعار ضد پناهندگی نده. تازگی هم که قوانينشو سخت تر از آنچه که بود کرده. قطع کمکهای دمب موشی که قبلا می کردند و باز پس گرفتن سوراخ موشی هائی که به پناهنده ها داده بودند، از موارد سختگيری جديدشونه البته پناهنده هائی که درخواستشون در دادگاهها رد شده است. قبلا و همين حالا هم با بلاتکليف نگه داشتن پناهنده ها بمدت طولانی با شرايط سخت سعی کرده و می کنند که اونها رو دک کنند. يه موقع هم بود که نامه ای دادند بپناهنده ها از جمله خود من که از صد تا فحش بدتر بود. نوشته بودند که اگر کسی داوطلبانه به کشورش برگرده به او دوهزار فرانک سوئيس کمک می کنند. انگار که ما مرده اين دوهزار فرانک بوديم تازه من که مدت دوسال اينجا کار کردم ماهيانه ده درصد از حقوقم رو اداره پناهندگی می گرفت(تا حالا حداقل چهار هزار و هشتصد فرانک از حقوقم رو برداشتند به غير از ماهی دويست و پنجاه فرانکی که چهار ساله دارم مفت و مسلم به بيمه پرداخت می کنم.) که اگه خواستند برم گردونند از همين مبلغ خرج کنند. در جواب اين نامه نمی دونستم چی بگم جز بد و بيراه!!؟ البته تعدادی از دوستان عزيز که مشکلشون با اين پول حل می شد با سلام وصلوات برگشتند و حسابی سنگ رو يخمون فرمودند. قديميهای اينجا ميگن قبلا اينجا خيلی خوب بوده و بپناهنده ها می رسيدند اما با شروع جنگ يوگوها عليه بوسنی و آلبانيها، اونا به اروپای متمدن سرازير ميشن و آلبانی ها که از تمدن، فقط ظاهرشون رو حفظ کردن شروع بدزدی و غارت می کنند. روزی نبود که فروشگاهی رو مورد الطافشون قرار ندن و انواع تقلب رو روی سوئيسی های سابقا ساده، امتحان نکنند. موارد زيادی رو خودم هم ديدم. جالب اينجاست که اکثرا مسلمون هم هستند و از اسلام فقط گوشت خوک نخوردن رو ياد گرفتند. از اون ببعد فروشگاهها مسلح به سکوريتی و مجهز به چشم الکترونيکی  و آلارم شد. نگاههای مهربون مردم اينجا به نگاههای مشکوک و خصمانه تبديل گشت. کارفرماهای اينجا سختگير تر شدند و درهای متعدد در موارد مختلف برروی پناهنده ها بسته شد. در باب پناهنده های سياسی هم، خيلی از هموطنانی که قبلا تيغ جمهوری اسلامی جلاد رو در دادگاهها وصف می کردند و مو به اندام قاضی و مترجم دادگاه سيخ می فرمودند و اشکشون رو در می آوردند، بعد از گرفتن جوابشون با آسودگی وجدان به ايران اياب و ذهاب فرمودند يعنی هرچه ريسته بودند پشم بود و بس. طوری که در دادگاه من هر چه که از مسلمات و حقايق بيان می کردم قاضی نيشخند ميزد و با وجودی که هيچ سوتی در کار نبود اما باز تا بحال بلاتکليف نگهم داشتند. حالا بايد نشست و ديد که اين راه کج تا بکدام ناکجا آباد خواهد رفت؟ فقط از خدا می خواستم که کاش هرچه بودم بودم، اما پناهنده نبودم....&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6773701-108925765589748174?l=homaye-saadat.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6773701/posts/default/108925765589748174'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6773701/posts/default/108925765589748174'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://homaye-saadat.blogspot.com/2004_07_01_archive.html#108925765589748174' title=''/><author><name>homaye-saadat</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06166982904521501507</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://photos11.flickr.com/12573992_fb19dbbfcc_t.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6773701.post-108864455293125438</id><published>2004-07-01T03:15:00.000+02:00</published><updated>2004-07-01T03:20:09.976+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;a href='http://photos1.blogger.com/img/295/1227/640/Angels.jpg'&gt;&lt;img border='0' style='border:4px solid #000000; margin:2px' src='http://photos1.blogger.com/img/295/1227/320/Angels.jpg'&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;Angels&lt;br /&gt;&lt;span style='font-size: 8pt;'&gt;:)&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6773701-108864455293125438?l=homaye-saadat.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6773701/posts/default/108864455293125438'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6773701/posts/default/108864455293125438'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://homaye-saadat.blogspot.com/2004_07_01_archive.html#108864455293125438' title=''/><author><name>homaye-saadat</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06166982904521501507</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://photos11.flickr.com/12573992_fb19dbbfcc_t.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6773701.post-108863944747969383</id><published>2004-07-01T01:49:00.000+02:00</published><updated>2004-07-01T01:50:47.480+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>اين روزها به هر وبلاگی سر می زنی توش نوشته شده:&lt;br /&gt;„دوستان بعلت پاره ای از مشکلات ببخشيد که ديربدير آپديت می کنم“&lt;br /&gt;و يا : بخاطر شروع امتحانات دانشگاه نتونستم آپديت کنم و...... و در آخر هم عذر خواهی نويسنده از ديرکردش بچشم می خوره. گوئی که مردم تشنه  آپديت شدن وبلاگ نويسنده هستند!!!&lt;br /&gt;در پاسخ به اين دوستان بايد بگم که گرچه عذر خواهيشان از سر تواضع و ادب هست، اما لازم نيست عذری خواسته بشه. به عقيده گروهی که منهم يکيشان هستم وبلاگ نوعی دفترچه خاطرات می مونه، دفترچه ای که ديگرانهم در صورت تمايل می تونند بازديدش کنند. حالا هرکس بستگی به سليقه و حوصله و زمانی که داره می تونه روزی ده دفعه يا ماهی دو سه بار وبلاگشو آپديت کنه. لازم بتوضيح است که قصدم از برپائی اين وبلاگ اين بود که يک کار گروهی انجام بشه و با همکاری دو تا از دوستان عزيز بترتيب اين وبلاگ رو بچرخونيم اما ظاهرا بايد بتنهائی پيش برم. دوست داشتم می تونستم هر روز اينجا رو بروزرسانی کنم اما حقيقتش مدتیه که خيلی بی حوصله ام و حتی بسختی می تونم برای ماهنامه ای که بايد درش مطلب بنويسم، چيزی بنويسم. البته اين مقطعيه و اميدوارم هرچه زودتر دل و دماغ سابق بمن برگرده و بتونم در خدمت دوستان و علاقمندان باشم. در اينجا خدمت دوست گل و مهربانم آفتاب، عرض می کنم که، چشم براه نوشته های لطيف و روحدارت هستم. اين ذهنيت که وبلاگ حتما بايد پر از اشعار لطيف یا نوشته های ادبی باشه، کاملا اشتباهه. يک وبلاگ می تونه انعکاسی از آينه دل نويسنده آن بروی اينترنت باشه پس هرچه دل تنگش خواهدمی تونه بگه البته در حد چهار چوبهای اخلاقی. مشخصات نويسنده يک وبلاگ جز برای نزديکان، برای ديگران مخفی می مونه پس لازم نيست که از ارائه افکار و ديدگاهمون پيش ديگران واهمه داشته باشيم.&lt;br /&gt; من سعی ميکنم از اين ببعد زود بزود آپديت کنم و مطلب بنويسم تا نزد دوستان عزيز شرمنده نباشم.&lt;br /&gt;با آرزوی موفقيت و پيروزی برای همگی.&lt;br /&gt;سهند&lt;br /&gt;&lt;blockquote&gt;&lt;/blockquote&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6773701-108863944747969383?l=homaye-saadat.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6773701/posts/default/108863944747969383'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6773701/posts/default/108863944747969383'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://homaye-saadat.blogspot.com/2004_07_01_archive.html#108863944747969383' title=''/><author><name>homaye-saadat</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06166982904521501507</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://photos11.flickr.com/12573992_fb19dbbfcc_t.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6773701.post-108725197917879372</id><published>2004-06-15T00:26:00.000+02:00</published><updated>2004-06-15T00:26:19.176+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>نه خود آنم که از خود در گريزم        &lt;br /&gt;همه عالم برنگ گل نديدم&lt;br /&gt;سرای دل بگشته تيره و تار&lt;br /&gt;از اين دنيا که وصلش داد فريبم&lt;br /&gt;همه از گِل شديم پيدا بدانم&lt;br /&gt;ولی با خاک غربت من غريبم&lt;br /&gt;شفا از ساقی و ساغر بگيريد&lt;br /&gt;همان کز دين دکانداران نديدم&lt;br /&gt;سرای ميهنم از بن خراب شد&lt;br /&gt;چو زان من هموطن راضی نديدم&lt;br /&gt;چگونه آيدم بر دل سفيدی؟&lt;br /&gt;جوابش از نوای نی شنيدم:&lt;br /&gt;مگو با من که تو چين و چنانی&lt;br /&gt;که من از سوز دلها در لهيبم!!!&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6773701-108725197917879372?l=homaye-saadat.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6773701/posts/default/108725197917879372'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6773701/posts/default/108725197917879372'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://homaye-saadat.blogspot.com/2004_06_01_archive.html#108725197917879372' title=''/><author><name>homaye-saadat</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06166982904521501507</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://photos11.flickr.com/12573992_fb19dbbfcc_t.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6773701.post-108626527846149255</id><published>2004-06-03T14:21:00.000+02:00</published><updated>2004-06-03T14:21:18.460+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>عشق لمس ناشدنی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در شبانگاهی که غم بود و من نيز&lt;br /&gt;در سکوتی ببلندای فرياد&lt;br /&gt;با خود و بر خود می گريستم&lt;br /&gt;ناگه صدائی يا ندائی آمد&lt;br /&gt;ای که زانو بر بغل داری  از چه می نالی؟&lt;br /&gt;گفتم از عشق&lt;br /&gt;گفت از چه می گوئی؟&lt;br /&gt;گفتم از عشق&lt;br /&gt;گفت از عشق با که می گوئی؟&lt;br /&gt;گفتم با عشق&lt;br /&gt;ناگه صدا خاموش شد&lt;br /&gt;ديگر نپرسيد&lt;br /&gt;ندانم چه مدتی گذشت تا باز آمد&lt;br /&gt;اينبار دگر صدا نبود&lt;br /&gt;آينه ای بود بر پيش من&lt;br /&gt;آينه ای که گذر ايام روزگاران گذشته را می نماياند&lt;br /&gt;در آن آينه کودکی بيش نبودم&lt;br /&gt;زن جوانی با مهر و محبت، بمن خوابيده در آغوشش می نگريست&lt;br /&gt;صدا آمد که آيا مهرش را محبتش را نديدی؟&lt;br /&gt;گفتم نه ،  چون خواب بودم........&lt;br /&gt;تصوير بلرزش آمد و گم شد&lt;br /&gt;باز عکسی دگر&lt;br /&gt;اينبار کودکی شش ساله و سرکش، بر پيش معلم&lt;br /&gt;من شرمگين از نگاشته نشدن مشق شبم بودم&lt;br /&gt;او خشمگين از سهل انگاری من&lt;br /&gt;باز ندا آمد که آيا مهرش را، محبتش را نديدی؟&lt;br /&gt;گفتم جز ترکه ای بر دستT چيز ديگری لمس نکردم&lt;br /&gt;عکس ديگری نمايان شد&lt;br /&gt;پدرم بود که مرا بخاطر عملی سرزنش می کرد&lt;br /&gt;من لجوج و سرکش و او آرام اما نگران&lt;br /&gt;باز پرسيد آيا عشق پدر بفرزند را نديدی؟&lt;br /&gt;گفتم نه&lt;br /&gt;تصاوير بسرعت می گذشتند&lt;br /&gt;برهه های مختلف زندگی مرا نشان می دادند&lt;br /&gt;معلمها و مربی ها و استادان و........&lt;br /&gt;حتی جائی يکی از مسئولان نظامی که مرا تنبيه سختی می نمود&lt;br /&gt;در اينجا نه را با قاطعيت فرياد زدم&lt;br /&gt;آينه واژگون شد و شکست&lt;br /&gt;صدا آمد  که از عشق دم مزن مادامی که عشق ديگران را بخود لمس نمی کنی&lt;br /&gt;مادامی که اکسير محبت ديگری را خوراک دل غم ديده خويش نمی گردانی&lt;br /&gt;..................&lt;br /&gt;صدا گنگ شد و من را تنها، با افکار جديد خويش بخود واگذاشت&lt;br /&gt;بينشم رنگ دگر يافت و تا جائی رفتم که رگه های محبت را حتی در دل کوه يافتم….&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6773701-108626527846149255?l=homaye-saadat.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6773701/posts/default/108626527846149255'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6773701/posts/default/108626527846149255'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://homaye-saadat.blogspot.com/2004_06_01_archive.html#108626527846149255' title=''/><author><name>homaye-saadat</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06166982904521501507</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://photos11.flickr.com/12573992_fb19dbbfcc_t.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6773701.post-108431698517928676</id><published>2004-05-12T01:09:00.000+02:00</published><updated>2004-05-12T01:09:45.180+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>كنار تو تنهاتر شده ام.&lt;br /&gt;از تو تا اوج تو زندگي من گسترده است .&lt;br /&gt;از من تا من تو گسترده اي .&lt;br /&gt;با تو برخوردم به راز پرستش پيوستم .&lt;br /&gt;از تو به راه افتادم به جلوه ي رنج رسيدم .&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;مرا راهي از تو بدر نيست !&lt;br /&gt;زمين باران را صدا ميزند من تو را ... "&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;:&lt;br /&gt;هرگز از پاي نخواهم نشست . هر چند كه از فرياد هاي ديروز تنها نواي محزوني به گوش مي رسد اما هنوز سرشار است از شور و عشق تو همين آواي خاموش. مي دانم كه نميشنوي ! خرده اي بر تو نمي گيرم كه خود نيك مي دانستم چيست فرجام كار از آغاز. فرياد هاي فرو خورده ام تنها نهيبي است اين قلب بي قرار را تا كه از ياد نبرم چگونه با اولين نگاهت دچار گشتم و دانستم چيست راز اين كلام كه مي گويد :&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;" دچار يعني عاشق "&lt;br /&gt;درست است . " مرا راهي از تو بدر نيست ! " و اين حصار و بيگانگي هديه اي ست برايم از جانب تو . و هر آنچه مرا به ياد تو بيندازد تا به ابديت بودن در اين جسم نالان جاري خواهد بود و معطر .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;:&lt;br /&gt;سه روز كامل است كه حتي لحظه اي پلك بر هم نگذاشته ام . بالشم پر است از لالايي خواب اما چه كنم كه كودك ديدگانم كر شده است انگار ! ناله هاي دايه ي مهربانش را نمي شنود ديگر ...&lt;br /&gt;از ديروز تا به حال مدام و به تكرار با خود زمزمه كرده ام شعري را كه منع مي كندت از ساده و سطحي نگريستن كه براي يافتن ريشه هاي درد و انتظار بايد ژرف بود و عميق :&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;" چرا مردم نمي دانند كه در گل هاي ناممكن هوا سرد است ؟ "&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آفتاب&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6773701-108431698517928676?l=homaye-saadat.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6773701/posts/default/108431698517928676'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6773701/posts/default/108431698517928676'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://homaye-saadat.blogspot.com/2004_05_01_archive.html#108431698517928676' title=''/><author><name>homaye-saadat</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06166982904521501507</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://photos11.flickr.com/12573992_fb19dbbfcc_t.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6773701.post-108331886313156177</id><published>2004-04-30T11:54:00.000+02:00</published><updated>2004-04-30T11:58:40.780+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>ياد آن سالهای نوجوانی بخير، هرروز منتظر بودم که „گل آقا“ کی پخش بشه و من اولين کسی بوده باشم که اونو بخرم. در راه رسيدن بخانه بی توجه به متلکها و گاهی بدوبيراههای عابرينی که بهشون تنه زده بودم، گل آقا بدست می رفتم و می خواندم تا بخانه برسم و دوباره از نو و از نو.....تا چاپ بعدی. طنزهای شيرين و گاهی گسی داشت. تنها نشريه غير کسل کننده و خشک اونوقت بود. گاهی با طنزهاش می خنديدم و گاهی تلخی طنزش را بدرون می کشيدم. اما امروز متاسفانه با خبر شدم که گل آقا يا کيومرث صابری پر کشيد و رفت و ديگر در ميان جامعه ادبی ما نيست. هر وقت اعجوبه ای می ميرد غصه می خورم اما باز می گم که راحت شد، قفس دنيا برای چنين انسانها تنگ است. در زير شعری از گل آقا نوشته ام تا بدينوسيله يادی بر آن مرد کرده باشيم......   سهند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; پاره ترين قسمت دنيا.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;. کفشهايم کو ؟!&lt;br /&gt;دم در چيزي نيست&lt;br /&gt;لنگه ي کفش من اينجاها بود!&lt;br /&gt;زير انديشه ي اينجا کفشي !&lt;br /&gt;مادرم شايد اينجا ديشب&lt;br /&gt;کفش خندان مرا ٬ برده باشد به اتاق&lt;br /&gt;که کسي پا نتپاند در آن&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هيچ جايي اثر از کفشم نيست&lt;br /&gt;نازنين کفش مرا درک کنيد&lt;br /&gt;کفش من کفشي بود &lt;br /&gt;کفشستان!&lt;br /&gt;و به اندازه انگشتانم معني داشت ...&lt;br /&gt;پاي غمگين من احساس عجيبي دارد&lt;br /&gt;شصت پاي من از اين غصه ورم خواهد کرد&lt;br /&gt;شصت پايم به شکاف سر کفش عادت داشت ...!&lt;br /&gt;نبض جيبم امروز&lt;br /&gt;تندتر مي زند از قلب خروسي که در اندوه غروب&lt;br /&gt;کوپن مرغش باطل بشود ...&lt;br /&gt;جيب من از غم فقدان هزار و صد و هشتاد و سه چوق&lt;br /&gt;که پي کفش به کفاش محل خواهد داد&lt;br /&gt;خواب از چشم ترش مي شکند&lt;br /&gt;کفش من پاره ترين قسمت اين دنيا بود&lt;br /&gt;سيزده سال و چهل روز مرا در پا بود&lt;br /&gt;ياد باد آن که نهانش نظري با ما بود&lt;br /&gt;دوستان ! کفش پريشان مرا کشف کنيد !&lt;br /&gt;کفش من مي فهميد که کجا بايد رفت ٬&lt;br /&gt;که کجا بايد خنديد&lt;br /&gt;کفش من له ميشد گاهي&lt;br /&gt;زير کفش حسن و جعفر و عباس و علي&lt;br /&gt;توي صف هاي دراز&lt;br /&gt;من در اين کله ي صبح ٬ پي کفشم هستم&lt;br /&gt;تا کنم پاي در آن&lt;br /&gt;و بروم جايي که به آن نانوايي ميگويند!&lt;br /&gt;شايد آنجا بتوان ٬ نان صبحانه فرزندانم را&lt;br /&gt;توي صف پيدا کرد&lt;br /&gt;بايد الان بروم ... اما نه !&lt;br /&gt;کفش هايم نيست ! کفش هايم ... کو !&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;***&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کيومرث صابري ( گل آقا&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6773701-108331886313156177?l=homaye-saadat.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6773701/posts/default/108331886313156177'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6773701/posts/default/108331886313156177'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://homaye-saadat.blogspot.com/2004_04_01_archive.html#108331886313156177' title=''/><author><name>homaye-saadat</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06166982904521501507</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://photos11.flickr.com/12573992_fb19dbbfcc_t.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6773701.post-108296845870074222</id><published>2004-04-26T10:33:00.000+02:00</published><updated>2004-04-26T10:38:31.046+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>خوبی و بدی دو يار، در يک پيکر         &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;داشتم راه مستقيم اما باريک زندگی رو می رفتم، سر چهار راه سادگی، خوبی رو ديدم. بمن گفت کجا با اين عجله؟ گفتم دارم ميرم ازت سبقت بگيرم!  گفت وایسا با هم بريم بدون من به بن بست اخلاقی می خوری. قبول کردم گفتم باشه اما هرچی من آهسته تر می رفتم خوبی باز هم عقب میفتاد. از خير خوبی گذشتم و راهمو ادامه دادم به اتوبان بدی نزديک شدم. تابلو زده بودند که کمتر از دويست کیلومتر در ساعت ممنوعه. منم تند رفتم تا خود بدی اومد کنارم. گفت چرا انقدر يواش؟ گفتم من هنوز حسی که خوبی بهم داد اما بعد ازم گرفت، دارم. گفت با من بيا تا يادت بره همشو. اما تا خواستم باهاش برم مثل تير غيبش زد و رفت. سردرگم شده بودم اون از خوبی و اونم از بدی هر دوشون یه جور بودند فقط يه فرق داشتن. بدی رو می شد با خوبی توجيه کرد اما خوبی رو با بدی نمی شد توجیه کنی. همينطور ادامه دادم تا  رسيدم به پل تجربه، ديدم اون زير پل، خوبی و بدی با هم از يه چشمه ميان بيرون اما جائی از هم جدا می شن اونجا نوشته بود دو راهی ريا. به ريا سلام کردم جوابمو  با خوشروئی داد. پرسيدم می دونی فرق ميان خوب و بد چيست؟ جواب داد: هر دو يکی هستند! گفتم ممکن نيست. گفت تا وقتی من هستم، ممکنه!  مگه نمی دونی خوبی نقاب چهره بديه؟ اگه هر کس با چهره بی نقابش ظاهر بشه، دنيا وحشتناک ميشه پس اين نقاب رو بايد حفظ کرد. از ريا بخاطر درسی که يادم داد تشکر کردم و راه زندگیمو ادامه دادم، تا به شباهت متضادها بيشتر پی ببرم. نظر شما در مورد اين داستان چيه؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سهند&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6773701-108296845870074222?l=homaye-saadat.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6773701/posts/default/108296845870074222'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6773701/posts/default/108296845870074222'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://homaye-saadat.blogspot.com/2004_04_01_archive.html#108296845870074222' title=''/><author><name>homaye-saadat</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06166982904521501507</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://photos11.flickr.com/12573992_fb19dbbfcc_t.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6773701.post-108295879158662848</id><published>2004-04-26T07:52:00.000+02:00</published><updated>2004-04-26T07:57:24.293+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>وقتی گوشهات شروع می کنه به گز گز کردن و کم کم ديگه نمی شنوه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وقتی سرت کم کم پر از باد ميشه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وقتی چشمات کم کم ديگه نمی بينه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وقتی ضربان قلبت کم کم از شماره خارج ميشه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وقتی پلکات کم کم داغ ميشه &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;                                                            چاره ای جز گريه کردن نيست &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اشک بريز برای اين دنيا&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اشک بريز برای آدمها &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اشک بريز برای خودت &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اشک بريز برای دلت &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;معنی اين گريه چيست &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دلت ميخواد هيشکی نباشه &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دلت ميخواد کسی نبيندت&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دلت ميخواد تو تنهايی ، های های گريه کنی &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;                                                              اما پس او کيست &lt;br /&gt;يادم مياد از يه شعر که می گفت :&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امان ز لحظه غفلت که شاهدم هستی ... &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;                                                          خدايا چگونه بدون تو و او می توان زيست&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;منبع:  نامعلوم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فرستنده: آفتاب&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6773701-108295879158662848?l=homaye-saadat.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6773701/posts/default/108295879158662848'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6773701/posts/default/108295879158662848'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://homaye-saadat.blogspot.com/2004_04_01_archive.html#108295879158662848' title=''/><author><name>homaye-saadat</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06166982904521501507</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://photos11.flickr.com/12573992_fb19dbbfcc_t.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6773701.post-108264305573348642</id><published>2004-04-22T16:10:00.000+02:00</published><updated>2004-04-22T16:16:34.466+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>سلام  &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به دوستي قول داده بودم كه تا هميشه بنويسم ... بماند كه نوشتن نمي دانم  &lt;br /&gt;هنوز پاره روحي در كنار ماست ..كه در ميان ما و از زبان ما سخن خواهد گفت &lt;br /&gt;يك لحظه در خودت عميق شو ... &lt;br /&gt;ما هستيم و زنده و منتظر.... چون دانه اي در بطن تيره زمين &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ميخواهم برخيزم، اما انگشتانم،&lt;br /&gt;انگشتانم را جا گذاشته‏ام&lt;br /&gt;در تمامي شور و اشتياق كودكي&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دروغهاي كوچك و بي ريا&lt;br /&gt;جر زدنهای پر هياهو&lt;br /&gt;حملات دسته جمعي- براي گرفتن غنايم بعد بازي&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;برای کودکی&lt;br /&gt;خيلي بزرگ شده ام، شايد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و من پاورچين پاورچين دور شدم از كوچه سنجاقکها &lt;br /&gt;هنوز هم دل
